تبليغاتX
پرسه تو پستو
امروز هيچكي خونه نيست ... خيلي عجيبه! چون معمولا اطراف من پر آدماي جورواجوره و تا حالا نشده بود كه يك روز خودم باشم و خونه! ... امان از دست اين مامانا! (اون مامانا نه‌ها! منظورم اين ماماناست!) اين دلشوره‌هاي الكيشون كشت مارو! بهش ميگم آخه مادر من! تو 8-7 ساعتي كه نيستيد مگه چي قراره بشه! قراره لولو بياد منو بخوره؟ زلزله بشه؟ سيل بياد؟ آتيش سوزي بشه؟ بابا! من 20 سالمه! بي خيال شو ديگه! ... اما مگه گوش ميده! ميگه خودت كه مادر شدي بهت ميگم! ... جل‌الخالق! ...
البته خودمونيم! خدا به خير بگذرونه تا شب! ... فعلا كه غذارو سوزوندم، يه لباس سگك‌دار انداختم تو ماشين لباسشويي كه هي شَتَرَق(!) ميخوره به شيشه‌ش و ماشين در شُرُف متلاشي شدنه، شيلنگ آب رو هم گذاشتم تو باغچه و اومدم تو اتاق پاي كامپيوتر و بعد از 1 ساعت تازه يادم اومد و حالا باغچه شده دريا!!! آخ كه اين گل و گياهها چه حالي كردن امروز! تا يه هفته ذخيره آب دارن! ... از همه بدتر ... داشتم با كامپيوتر كار ميكردم كه يه گربه مبارك گوگولي از جلوي چشمام قدم زنان رد شد!!! (از اين تعجبايي كه چشم پرت ميشه بيرون!) ... 5 دقيقه خشكم زده بود كه اين ديگه از كجا اومد؟! حالا نگو، بوي جگري كه ظهر كباب كردم (و البته سوزوندم) آقا رو (يا خانومو!) از دري كه بنده محترم باز گذاشتم كشونده تو! (7 درو بستي پرسه، يه درو نبستي پرسه!) ... حالا با اين مصيبت چه ميكردم؟ رفتم هر چي دنبالش گشتم نبود ... هي گفتم پيشي؟ پيشي؟ كجايي؟ ... آب شده بود رفته بود تو زمين! ... منم گفتم بيخيال! صبر ميكنم مامان بابا كه اومدن ميندازيمش بيرون! ... حال ميكني چه خونه داري ميكنم امروز؟! ...
خونه خيلي ساكته ... واسه من كه تا حالا خيلي كم تنها بودم يه كم وهم‌آوره ... يه موسيقي شاد ميذارم و شروع ميكنم به ... به ... به خوندن وبلاگا! (از اين چشمكا) ... مطلباشون خيلي متنوعه: شعر، عشق، غم، طنز، خاطرات روزمره ... وقت كم كم ميگذره ... الان ديگه نزديك شبه ... ديگه بايد پا بشم و يه كم دست گلهايي رو كه به آب دادم جمع و جور كنم كه وقتي برميگردن شوكه نشن! ... ولي خودمونيما ... تو هياهوي اين زندگي، 1 روز تنها بودن خيلي چسبيد.
پ.ن:
اون پَري كه ميبينيد حاصل كلي تلاش بنده‌ست كه search كردم: feather (پَر) تا پيداش كردم و تو photoshop امضامو ساختم! (بابا! خلاقيت! ) البته با هزار زحمت يه لوگو هم درست كردم كه هنوز نميدونم چه جوري بذارمش تو وبلاگ ... اگه شما ميدونيد خوشحال ميشم راهنمايي كنيد. ممنون.


+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:57 |

سلام به همه دوستان!
من يه يك هفته‌اي نبودم. رفته بودم شمال جاتون خالي .... . بارون پدرمونو درآورد! حالا كه ما برگشتيم بارونم تموم شده! نه اينكه بگم بارون بده‌ها! نه! ... ولي خب با بارون اونم به اين شدت كه نميشه رفت لب دريا و جنگل و ... والا من بعد 19 سال به اين نتيجه رسيدم كه به دريام برسم خشك ميشه!!!! (يعني خشك نه! بارون ميگيره!!!)
بابا! تو نظر دادن ركورد زدين! آخر مراما! اند صفاها! (راستي اين نوار ابزار ما هنوز بالا نمياد! آخ كه چقدر دلم لك زده از اين شكلكا بزنم!!!!)


+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 15:43 |

توجه!!!!! قبل از اين مطلب، برو پايين، پايينتر ... آهان ... مطلب « بيا با هم ...» رو بخون بعد بيا اينجا! كلافه شديم به خدا از دست اين تكنولوژي بلاگفا!

فكر نميكنم منتقد خوبي باشم ... فيلم زياد ميبينم اما بيشتر نقدا و نظرام بر ميگرده به سليقه‌‌ام تا يه نقد درست درمون ... فيلمش بد نبود ... به نام پدر رو ميگم ... اينكه بگم عالي بود خب ... يه كم زورم مياد! ... اما اينو ميتونم بگم كه بازي پرويز پرستويي محشر بود ... مثل هميشه! (از اين چشمكا) البته از حق كه نگذريم، مهتاب نصيرپور هم خيلي عالي بازي كرد.
درسته كه فيلم ديدن تو سينما يه چيز ديگه‌ست اما خب چندتاييم عيب داره! ... اول اينكه بايد سيخ بشيني و چشم بدوزي به اون پرده روبه‌رو. البته اين قابل تحمله اما اين مشكل وقتي حاد ميشه كه ديگه روبه‌رو، روبه‌رو نباشه! بالا سر باشه! يعني سينماش مثل سينمايي كه من رفتم غيراستاندارد باشه و صندلياش تو شكم پرده نمايش! اون موقع‌ست كه بايد تا آخر سرتو بگيري روبه بالا و بعد از فيلم، با يه گردن درد شديد راهي خونه بشي!!!
دوم اينكه رفت و آمد آدما و نور اون چراغ قوه‌اي كه هي ميفته تو چشمات حسابي حالتو ميگيره! تازه بدتر از اون اينه كه سينماش بيشترتر از استاندارد باشه و شيبش رو به بالا! (يعني به طرف پرده!) اون وقت اگه گفتي چي نورعلي‌نورش ميكنه؟ ... اينكه يه آدم محترم قدبلند برسه و در حالي كه هي خدا خدا ميكني نياد تو رديف جلوت، بياد و قششششششششششنگ بشينه رو صندلي جلوي تو!!! ... اينجوريه كه بايد تا آخر، فيلم رو به همراه يه كله اضافه تماشا كني و بدتر و وحشتناكتر از همه اينا اينه كه اون آدم مدام وول بزنه و اينور اونور شه!!! ... اون موقع‌ست كه به طور حتم از سينما اومدنت پشيمون ميشي مثله ... مثله ... مثل گربه!!!
درسته كه فيلم روي يه پرده بزرگ و توي يه فضاي تاريك و با صداي عالي (البته اگه باشه!) بيشتر ميچسبه ... اما خب اگه قرار باشه تو همچين شرايطي كه گفتم قرار بگيري ... مسلما هر آدم واجدالعقلي(!) تو خونه فيلم ديدن رو ... اونم در وضعيت درازكش روي يه متكاي نرم ... كه نه رفت و آمدي هست ... نه نور چراغ قوه‌اي ... نه سر مباركي! ... نه سروصداي پاكت چيپس و پفك و چق‌چق تخمه‌شكستني ... ترجيح ميده! (چي شد؟؟؟ از بس جمله طولاني شد من كه نفهميدم كي، چيو ترجيح ميده! وايسا يه بار ديگه بخونم!!! ... جمله‌بنديم ناجور ايراد داره، شرمنده) تازه ... اگه فيلمش درام باشه ميتوني همينطور كه خوابيدي روبه‌روي تلويزيون و پاتو انداختي رو پات و دستت رو زدي زير سرت ... راحت گريه كني ... بدون نگراني از اينكه وقتي پات رو از سينما ميذاري بيرون چشماي سرخ شده‌ات حسابي ضايعت كنن!!!
اينم شانس ما بود ... بعد شونصد سال مثلا رفتيم سينما! ... بگذريم از اينكه يه عذاب اليم ديگه‌ام سرم اومد ... بگم؟؟ ... والا ... چي بگم ... نرسيده به سينما زيپ شلوار مبارك خراب شد و ... بله ديگه ... اما خب خدارو صدهزار مرتبه شكر كه مانتوم بلند بود ... حالا اين تن بميره تو باشي بازم پا ميشي بري سينما؟؟؟ خدايا توبه! ديگه از اين غلطا نميكنم! اصلا چه معني داره دختر بره سينما؟! (چشمك)
پ.ن:
1) ا ساعت مونده به رفتنم اومد ... قرار نبود زود بياد اما زود اومد ... گفتم دارم ميرم سينما توام مياي؟ ... اونم كه حسابي دلش گرفته بود گفت آره ... خلاصه دوتايي باهم رفتيم و البته خيلي خوشحال شدم كه اونم بود ... خدايي تنها سينما رفتن، اونم تو اين محيط و اين شرايط و اين عذابي كه در انتظار آدمه، يه حماقت عجيبي ميخواد! از همونايي كه فقط مخصوص خود خودمه! چشمك ... فكر كن ... ميخواستم بعد يه عمر، هلك و هلك بكوبم برم سينما، اونم با خودم!!! (به حق حرفاي نشنيده و كاراي نديده!)
2) با وجود خواهري كه ميتوني تو لحظه‌هاي نفس‌گير فيلم دستاي يخ‌زده‌ات رو بذاري تو دستاي گرمش و دست همديگرو فشار بديد تا اون لحظه راحتتر بگذره، بعد فيلمم بريد و باهم يه قدمي بزنيد و درددلي بكنيد ... تنهايي سينما رفتن خيلي مسخره‌ست، نه؟

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 15:39 |

ميان من و دلم جنگ ميشود گاهي
جهان دهان نهنگ ميشود گاهي
و جنگ ميشود و جنگ ميشود، آنگاه
دلم چه سخت، مثل سنگ ميشود گاهي
به جاي آبي و سرخ و سبز و نارنجي
فضاي خانه سياه رنگ ميشود گاهي
نه خنده و سخني نه هجوم فريادي
سكوت ساز بدآهنگ ميشود گاهي
و در مقابل ديدگان خوش بينم
همه زمانه پر از ننگ ميشود گاهي
پناه ميبرم آري به خلوتم كه نگاه
به سان تير خدنگ ميشود گاهي
دلي به دوست نبندم دگر قسم به خدا
كه آينه آماج زنگ ميشود گاهي
نه اين جدايي و تنهايي از رفيقان نيست
دلم براي خودم تنگ ميشود گاهي

شعرو حال كردي ... اين روزا خيلي آب و هوام ابريه ... فكر كردم اينجوري قشنگ ميشه از اوضاع دروني صحبت كرد ... خوشحال ميشم نظرتو راجع به شعرم بگي.

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 15:28 |

من موندم اين آقاي فاك بدبخت واسه چي 80 روز يعني ميشه به عبارتي ... 2 ماه و 20 روز از عمر گرانبهاش رو گذاشت تا دور دنيارو بگرده! مثلا به خيال خودش ركورد زده!؟ ... من حاضرم ركوردشو بشكنم! ... 80 روز كه سهله ... به من 1 روز وقت بدن دور دنيارو واسشون ميگردم! جدي ميگم ... كاري نداره! ... بابا آخه بشر! فكر كن ... اين دنيايي كه ما داريم ميبينيم 80 روز براش خيلي زياده! اگه تو هر منطقشم بشينيم و يه چايي بخوريم و قليوني بكشيم و يه چرتم بزنيم و تازه همه جاهاي ديدنيشم بگرديم ... خيلي خيلي طول بكشه 1 هفته! والا اين دنيا كوچيكتر از اينه كه بخواي 2 ماه و 20 روز واسش زمان بذاري! ميدوني كدوم دنيارو ميگم؟! همين دنيايي كه ما داريم هر روز ميبينيم و اخبارشو ميشنويم! آخه من با تلويزيون ديدنهاي مكرر به اين نتيجه رسيدم كه دنيا يعني ايران، عراق، افغانستان، فلسطين، لبنان و يه آمريكا و يه اسرائيل كه حالا اصلا هست يا نيست، هنوز بين علما و دانشمندان اختلاف وجود دارد!
خدايي برو خبراي همين امروز رو ببين! شرط ميبندم با من هم عقيده ميشي! مخلص خبراش اينه كه فلان مسئول كجا رفته و تو فلان شهر ايران يه خربزه 60 كيلويي پرورش دادن يا مثلا خيلي خبراش جالب بشه، اين ميشه كه يه پيرزن 150 ساله تو فلان شهره كه فقط ماست خورده و تا حالام دكتر نرفته! (جل‌الخالق! نه جون من فكر كن! چه جوري ميشه به اين معده فقط ماست داد؟! والا من كه نميتونم! بعد تازه طرف 150 ساله دكتر نرفته! ... تصورش رو بكن!! ... خب البته خبرش حقيقت داره‌ها! چون احتمالا دكتر خانودگي داشتن، دكتره ميرسيده خدمتشون!) حالا خبراي خارجيشو داشته باش! گوش كه ميكنيم، كلي واسه خودمون لبخند ميزنيم و حال ميكنيم كه تو ايرانيم! چرا؟ معلومه ديگه! چون تمام دنيا جنگه! اين اونو ميكشه! همه همديگرو منفجر ميكنن! همه جا بكش بكشه و تازه همش زير سر اين آمريكا و اسرائيل خيرنديده‌ست! من موندم، اين اسرائيل كه هنوز نه به باره نه به داره، اگه جزء دنيا بشه چيكار ميكنه؟!
حالا خودت قضاوت كن! دور زدن دنيا به اين كوچيكي، 80 روز زمان ميخواد؟! خلاصه اگه ميخواي ركورد آقاي فاك رو بزني عجله كن ... من؟ بابا بيخيال! من جوونم، آرزو دارم! ... ايران داريم به اين ماهي! ... اصلا من نميدونم دنيايي با اين همه خشانت چه دور زدني داره؟!!! (از اين چشمكا!!!)

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 14:30 |
يه 10 روز ديگه مونده تا اين تابستونم تموم بشه ... عينه همه تابستوناي ديگه مثل برق و باد گذشت! ... تا حالا شده تو امتحاناي خرداد و تير به خودت بگي: آخ اگه اين تابستون بياد ... چه كارايي كه نكنم! ... بعد يهو چشم باز كني ببيني آخراي شهريوره و تو چه كارايي كه نكردي!!!!
ديگه بايد كيف و كفش و مداد و دفتر مشقامونو بخريم و راهي دانشگاه بشيم! ... اميدوارم وبم توي سال تحصيلي كپك نزنه! ... آخه نه كه ما از اون بچه درس خوناييم (اي واي! ... دماغم چرا داره دراز ميشه؟!)، وقتمون ارزش داره!!! (از اون چشمكاي تابلو!)
براي همتون، اگه محصليد، نمره‌هاي بالاي 10 (!) و اگه نيستيد ... خب ... (اي بابا چرا محصل نيستيد ؟!حالا من چي بگم؟!) ... آهان ... بازم نمره‌هاي بالاي 10 اما براي محصلاي فاميلتون آرزو ميكمنم!!! (از اين لبخندا كه هر 32 تا دندون آدم پيدا ميشه!!!)
پ.ن: من هنوز اين شكلكارو پيدا نكردما ... هيچكي نميخواد كمك كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 18:57 |

اينجا ايرانه! ايراني كه ميگن درحال توسعه‌ست! ميگن گامهاي پيشرفت رو داره مثل برق و باد برميداره! تكنولوژي رو بدست مياره! انرژي هسته‌اي رو حق مسلم خودش ميدونه! ميخواد تو دهن آمريكا و اسرائيل بزنه! فرياد مساوات و علي و اسلامش گوش دنيارو كر كرده! ... و من ... من يه دختر ايرانيم ... عضوي از اين جامعه پرافاده كه توي قيل و قال همه اين شعارها و فريادها صداش به هيچكس نميرسه! نه ... اين يه عجزنامه رقت‌انگيز نيست! اين يه دعوت نامه نيست كه تو رو به اشك و دلسوزي بخونه! اين يه فرياده! يه داد جاوداني! يه حرفي كه ته ته قلب هر دختر ايراني جا خوش كرده و تا آخر دنيا قراره همونجا بمونه! چون اون ... يه دختره ... يه دختر كه حس ناتواني رو باهاش پرورش ميدن تا خودشون احساس قدرت كنن!!! دختري كه تواناست اگر بخواد و اگر كر باشه و كور ... اگر همه چيز رو ناديده بگيره و بخواد زندگي رو زندگي كنه!
اون اينجا فقط يه دختره، قبل از اينكه انسان باشه! بايد بزرگ بشه با سكوت، با تحمل كردن، با ديدن و لب به سخن باز نكردن! همون موجودي كه بهشت رو بهش وعده ميدن اما تموم زنديگيشو بايد با آرزوهاش سپري كنه! نميگم كه قضاوت كردن، نميگم كه رييس‌جمهور شدن، بلكه فرياد زدن، خنديدن، دويدن، زرد و قرمز و نارنجي آرزوهاي دست‌نيافتني اونن!
ما محكوميم! محكومي كه حكم اعدامش رو از ابتداي تولدش صادر كردن! ما زنده به گوراني هستيم كه اگرچه مارا در خاك نكردند، اما خفقان و فشار زجرآور اون رو حس ميكنيم، در تمام لحظات و با تمام وجود!
من يك دخترم! يك دختر ... من همه جا يك دخترم ... توي مغازه، خونه، تاكسي، صف اتوبوس، خيابون، دانشگاه ... من يك دخترم ... دختري كه با هر قدمي كه تو خيابون برميداره به خاطر دوري خونه و دانشگاهش، مدرسه‌ش، محل كارش، به خودش هزار لعنت ميفرسته! به خودش! اون عادت داره كه مشكلاتش رو با خودش حل كنه! دختري كه آرزو ميكنه تمام جاده‌ها و كوچه‌هاي خلوت كوتاه باشن ... گاهي تنها و بزرگترين آرزوش فقط رسيدن يه تاكسيه، كه اونو ببره ... فقط ببره ... ببره به يه جاي امن ... دختري كه وقتي تو كوچه و خيابون چيزي بهش ميگن ... محكوم به شنيدنه ... وقتي مزاحمش ميشن، لمسش ميكنن و ... فقط بايد سكوت كنه و درحالي كه ميلرزه، نه از ترس كه از خشم، به صورت موجودي نگاه كنه كه با لبخند در حالي كه تمام حيوانيت يك حيوان در چشمهاش موج ميزنه داره ازش دور ميشه ... دور دور ... و اون بايد بايسته ... و به حال خودش ضجه بزنه ... كه حتي از اسب هم كمتره كه اون با تمام نجابتش براي دفاع از خودش لگد ميزنه! ... و من ...
نه! نه! نه!
شكر! شكر! خدايا 100 هزار مرتبه شكر! شكر كه من زنده به گور نشدم! شكر كه به من حق زندگي دادند! شكر كه منو تو 12-10 سالگي مجبور به ازدواج نكردند! شكر كه اجازه دادند درس بخونم! توي خيابون راه برم! بپوشم! بخورم! حرف بزنم! ... شكر ... شكر كه كمترين حقوق زندگيم را به من بخشيدند! ...
خدايا! من فرياد ميزنم! نه به آنها .. نه به خود ... كه به تو ... كجاست عدالتي كه تو فريادش را ميزني؟! خدايا! ببين بانيان عدل علي تو روي ظلم رو هم سياه كرده‌اند!
خدايا! ... اينجا همه در خوابند ... اينجا منم و هراس و زجر ... منم و محكوميت 1000 ساله‌ام ... منم و صبر و شعله درونم ... خدايا! من ... بنده تو ... مادر فرداي فرزندانم ... همين جا به تو اعلام ميكنم ... بهشتت را نميخواهم ... ارزاني همان پدراني كه مرگ تدريجي را به زنان و دختران و خواهران و مادرانشان پيشكش ميكنند ... براي زير پاي من، نه بهشت، كه تكه‌اي از زمين خاكي‌ات كافيست، جايي كه مرا هم انسان بدانند ... .


+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:19 |
من كه هنوز از اين سوسول‌بازيا ندارم كه آمار تعداد افراد آن‌لاين و نميدونم تعداد بازديدكننده‌ها رو نشون ميده! (آه! ... يعني ميشه منم از اينا داشته باشم! از اين بغضا)... در نتيجه تنها راهي كه بفهمم تو اومدي و اين .............. ( جاي خالي را با كلمات نامناسب! پر كنيد!!! ) رو خوندي، اينه كه نظر بدي! ... البته راستشو بخواي خودمم درباره نوشته‌هام نظري ندارم چه برسه به تو! اما خب نظرم نداشتي اشكالي نداره ... نظر رو بزن و توش بنويس ممتنع!
پ.ن:

خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود به هر درش كه بخوانند بي‌خبر نرود

فكركنم كسي تو وبلاگ حافظم كسي نظر نميداده، آخرش كلافه شده اين شعر رو گفته! البته در نسخ ديگر روايت شده كه اصل شعر به شرح زير بوده اما با گذشت قرون به شكل بالا تحريف شده است!:

خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود وبش را delete كند، تا عمرش هدر نرود!

... دركت ميكنم استاد لسان‌الغيب! ... غريبي بد درديه!

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 17:38 |
امروز ميخوام بعد شونصد سال برم سينما فيلم به نام پدر رو ببينم! پرويز پرستويي هرجا باشه منم اونجام!!! (از اينچشمكا) ... ميدوني با كي ميرم!؟ عمرا بتوني حدس بزني! واي كه چه حالي ميده باهاش بيرون رفتن! الهي من فداش بشم! تنها رفيقمه! عشقمه! ... هنوز نتونستي حدس بزني؟! ... من دارم با ... با ... با ... با خودم ميرم سينما! (اه ... من هنوز شكلكارو پيدا نميكنم ... بابا كمككككككككك) ... تا حالا با خودت رفتي سينما؟ به نظرت حال ميده؟ ... بيخيال ... اينم يه مدلشه ديگه! ... خوش بگذره بهمون ... باي باي!


+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 17:37 |

اين شعر ازخانم سيمين بهبهانيه. شعراش حرف نداره. يعني انگار همين حرفيه كه من و تو ميزنيم اما اون هنرمندانه تبديلش كرده به عبارات وزن‌دار ... اگه وقت كردي و به شعرم علاقه داري حتما كتاب شعرشو بخون:

شلوار تاخورده دارد مردي كه يك پا ندارد ......... خشم است و آتش نگاهش، يعني تماشا ندارد
رخساره ميتابم از او اما به چشمم نشسته ......... بس نوجوان است و شايد از بيست بالا ندارد
بادا كه چون من مبادا چهل سال رنجش پس از اين ......... خود گرچه رنج است بودن، بادا مبادا ندارد
با پاي چالاك‌پيما ديدي چه دشوار رفتم ........ تا چون رود او كه پايي چالاك‌پيما ندارد!
تق‌تق كنان چوب‌دستش روي زمين مينهد مهر ........ با آنگه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد
لبخند مهرم به چشمش خاري شد و دشنه‌اي شد ......... اين خويگر با درشتي، نرمي تمنا ندارد
بر چهره سرد و خشكش پيدا خطوط ملال است .......... گويا كه با كاهش تن جاني شكيبا ندارد
گويم كه با مهرباني خواهم شكيبايي از او ............ پندش دهم مادرانه گيرم كه پروا ندارد
رو ميكنم سوي او باز تا گفت وگويي كنم ساز ........... رفته‌ست و خاليست جايش مردي كه يك پا ندارد

پ.ن: اگه خداي نكرده مشكل جسماني داشته باشي، درك ميكني كه براي يه آدم بيمار بدتر از دردي كه ميكشه، دلسوزيهايي كه براش ميكنن و اون به هيچكدومشون نيازي نداره ... خدا همه بيمارارو شفا بده ... آمين.

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 17:34 |

تَق ... از روي صندلي 3 متر به هوا پرتاب ميشم ... اگه يه كم خودمو كنترل نكرده بودم حتما از پشت با مخ ميخوردم زمين ... هنوز تو شوك صداي وحشتناك اول موندم كه صداي انفجار دومي هم بلند ميشه ... تَق ... يه لحظه احساس ميكنم تو خط مقدم جبهه وايسادم! ... اصلا واسه چند دقيقه يادم ميره كه كيم! داشتم چيكار ميكردم! اينجا كجاست! ... تا اينكه مامان سراسيمه مياد تو اتاق: حالت خوبه؟ چي بود؟ ... بعد نميدونم چي تو قيافه مات و جن‌زدة من ميبينه كه از اتاق ميره بيرون و با يه ليوان آب برميگرده و ليوان رو ميده دستم ... آب رو كه ميخورم تازه همه چي به حالت اولش برميگرده! ... اتاق ... كامپيوتر ... خودم ... تازه يادم ميفته داشتم چيكار ميكردم، توي اينترنت بودمو داشتم ... هنوز صداهاي انفجار شنيده ميشه اما نه به بلندي دفعات اول! يه نگاه ميكنم به مامان ... همينطور كه داره به آدماي مريض و ديوونه بد و بيراه ميگه، پنجره‌هارو يكي يكي ميبنده ... ميگم: « چه خبر شده؟! جنگه؟! »... مامان كه انگار حسابي عصبانيه جواب ميده: « چي بگم؟! اينجا هيچيش با هيچيش فرق نداره! جنگ و صلحش، جشن و عزاش، تولد و شهادتش ... همه عينه همه! » ... بعد توضيح ميده كه فردا تولد امام حسينه و مردم دارن مثلا (اين كلمه‌رو با لحن خنده‌دار و كشداري ادا ميكنه!) شادي ميكنن! ... بعد با يه پوزخند درحاليكه هنوز زير لب غرولند ميكنه از اتاق ميره بيرون.
يك كم روي صندلي جابجا ميشم، بقيه آب رو سر ميكشم و ورقهايي كه با پرش ناگهاني من روي زمين ولو شدن رو جمع ميكنم ميذارم رو ميز ... هنوز از بيرون سر و صداهاي زيادي مياد ... صداي موتور ... فرياد ... صداي بلندگوي تكيه سر كوچه كه با هر تولد و شهادت، انگاري يهو سبز ميشه و يه نوار مثلا شاد گذاشته (چون خوب كه فكر ميكنم تقريبا عين همين نوار رو شايد با يه كم چاشني داد و فرياد و گريه، واسه شهادت يكي از اماما هم پخش ميكردن! ياد حرف مامان ميفتم كه ميگفت جشن و عزاشون يكي شده!) ... و از همه بيشتر صداي ترقه و انفجاره كه هر چند دقيقه‌اي يه بار شنيده ميشه!
خدايي عجب شب ميمون و مباركيه امشب! چه جشن شكوهمند و معقولي! اصلا كي ميگه ما درحال توسعه‌ايم؟! پس اين چيه؟! اين مگه توسعه نيست؟ جشن برگزار ميكنيم بيا و ببين! به چه عظمت! آخه كدوم كشور توسعه يافته‌اي رنگ چنين شاديهايي رو به خودش ديده؟! هان!؟
با خودم فكر ميكنم اين وسط مقصر كيه؟ ... اون توسعه يافته؟ ... ماي توسعه نيافته؟ ... مسئولايي كه فقط چسبيدن به سياست؟ ... اونايي كه 20 سال تو گوش ملت خوندن كه شادي و خنده مال كفاره؟ ... يا ملت كه از بس مشكل ريخته رو سرش ديگه وقتي برا شادي نداره؟ ... شايد اون 4 تا جوون به قول مامان مريض كه فقط ميخوان خوش باشن، حالا به هر قيمتي كه باشه! ... شايد تكيه سر كوچه كه خودشم نميدونه هدفش چيه! همراهي با مردم يا پياده‌روي روي اعصابشون! ... شايدم ترقه‌فروشا! ... اصلا شايد من كه خيلي ترسو هستم مقصر باشم! ... خدا ميدونه!
اما چيزي كه خيلي مشخصه اينه كه هيچكدوم از اين اماماي بزرگوار به شادي و غم ما نياز ندارن. اونا فقط بهونه‌اي شدن واسه ما! مايي كه با داشتن ديني كه غم و غصه رو منفور ميدونه، گداي يه جو خوشي و تشنه يه چيكه شادي و هيجانيم! ملتي كه يه جرقه كوچيك، يه چهارشنبه سوري، يه تولد و يه پيروزي تيم ملي رو انتظار ميكشه تا واسه چند ساعتم كه شده بتونه به عنوان يك انسان، حق شاد بودنشو از اين زندگي بگيره!
و البته واقعيت ديگه‌اي كه خيلي خيلي واضح و مبرهنه، اينه كه كارت اينترنت من كه پولشو با هزار التماس از اهالي خونه قرض گرفتم، داره همينجور هدر ميره و من الان 1 ساعته اُسكُل اين ماجرا شدم كه با يه انفجار شروع شد!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 17:33 |

خوب كه فكر ميكنم، ميبينم وبلاگ ‌نويسي، مخصوصا اگه بخواي وبت فسيل نشه و مطلباش رو زود به زود به روز كني (واج‌آرايي« ز» رو حال كردي!؟) و به قول معروف up to date نگهش داري، شرايط خاصي ميخواد ... داشتن يه اتصال به اينترنت هميشگي با يه هزينه مناسب يكي از اين شرايطه ... اگه تو هم از اون آدمايي هستي كه با كارت مياي تو اينترنت (! )، ميدونم كه خيلي خوب حرفمو ميفهمي ... حتما واسه تو هم پيش اومده كه وسط كار، يهو تق مودمت در بياد كه يعني كارتت تموم شد! و اون وقت اعصابت حسابي بريزه به هم! ... يا حتما برات اتفاق افتاده كه پولت تموم شده باشه و به خاطر خريدن يه كارت مجبور بشي به همه اهل خونه رو بندازي و اونام، اگه دلشون به رحم بياد و بهت پول بدن، كلي نصيحت و اندرز و غرولند بارت كنن كه پول راحت بدست نمياد و از اين صحبتا ... و اگه اگه ... اگه اينايي كه گفتم واست اتفاق نيفتاده باشه (كه خيلي بعيده مگر اينكه از اون بچه پولدارا باشي ... كه خب خوش به حالت!s-:)، ديگه مطمئن مطمئنم خيلي وقتا شده كه وجدانت بهت گفته: آهاي (اسمت!!!) چه ميكني!!؟؟ ... و تو هم حسابي با خودت سروكله زدي كه آخرش بايد چيكار كرد تا هم به كاراي آن‌لاين رسيد و هم كمتر پول بي‌زبون رو خرج كرد! ... و ميدونم كه خيلي كم به نتيجه رسيدي. (اما اگه احيانا راه‌حلي پيدا كردي، يه ثوابي بكن تو قسمت نظرات بنويس تا ما هم يه استفاده‌اي ببريم)
همه اينارو گفتم، چون وقتي ميخوام در مورد يه مطلبي بنويسم كه نوشتن در موردش فقط همون لحظه مزه ميده، مثل مساوي كردن تيم افتخارآفرين(!) فوتبال ايران مقابل كره يا روز جوان يا همين مطلب زيري كه الان چند روز از روز وقوعش ميگذره! ، ولي نه كارتي دارم نه پولي و نه رويي(!) كه بازم برم از اين و اون پول قرض كنم، حسابي كلافه ميشم (عجب جمله طولاني شد! حالا حالاها مونده تا بتونم منظورمو تو چندتا كلمه بگم ... به باحاليه خودتون ببخشيد) ...
الان از اون موقعهايي كه اوضاعم بدجور قاراشميشه! آخه آدم به اين مسئولا چي بگه؟! (چه ديواري از ديوار اينا كوتاهتر!) نه جاي تفريحي باحالي تو شهراشون دارن (مخصوصا واسه ما دخترا)، نه راديو تلويزيونشون حرفي واسه گفتن داره (كشتن خودشونو يه نرگس ساختن كه هر شب رو اعصاب ما پياده روي كه چه عرض كنم، ورجه وورجه ميكنه! ... و هر روز ... افسرده‌تر از ديروز! - دينگ دينگ! - ... تازه كلي هم واسه خودشون دست ميزنن و اسفند دود ميكنن كه ... بي خيال ... حرف و صحبت واسه اين سريال زياده ... باشه يه موقع مناسب) ... خوب كجا بوديم؟! ... باز زيادي حرف زدم! ... آهان ... نه ميذارن ماهواره‌اي رو پشت بوما بمونه ... نه حداقل شرايطي ايجاد ميكنن تا دسترسي به اينترنت راحت‌تر و كم هزينه‌تر بشه و سرعت ارتباط از سرعت فوت يه كم بالاتر بره! (والا ما مطلبامونو با دود سرخپوستي و كبوتر بفرستيم و بگيريم، زودتر از اينا به نتيجه ميرسيم! ... دروغ ميگم، بگو دروغ ميگي!از اين چشمكا)
به نظر شما ... ما توي ايران با آدماي غارنشين زمان پارينه‌سنگي تفاوتي هم داريم؟؟! ... البته آره! حتما فرق داريم ... حداقل اونارو آدم حساب ميكردن اما ما يه مشت گوسفنديم كه بدون چوپونمون حتما آقا گرگه ميخوردمون!!!ترس (دور از جون شما البته!)


+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 17:29 |

بابا اين بلاگفا چه جوريه؟!
اولا كه نوار ابزارش نيست! sos
دوما كه مطلبا رو برعكس مينويسه! يعني هركدوم رو اول تايپ ميكنم ميره آخر وب! الان من ميخوام اين مطلب بره آخر اما مياد اول! (از اين بغضاي جگرسوز!) sos
تازه، هرچي نظراي تاييد نشده‌رو تاييد ميكنم، تاييد نميشه! شايد بلاگفا تشخيص ميده اينا مناسب وبم نيست!!! يكي فيلترشكن نظر رو نداره!!!!! sos
الان چهارشنبه‌ست و چند روزي از انتشار پرسه تو پستو ميگذره و من خيلي مطلب واسه انتشار دارم اما ... خب ... ترجيح ( ترجيح اينجوريه يا با "ه" ؟؟؟) ميدم اين وب يه چندتا مخاطب پيدا كنه بعد ادامش بدم( فعلا كه بدجور تو پستوام! كسي از ما خبري نميگيره!). اگه ميتونيد تو اين چند تا مشكل كمكم كنيد. sos
ممنون ميشم

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 1:10 |
آخيش! راحت شدم! آخرش دراومد! اين وبلاگ رو ميگم! اصلا كلا ايراد كاراي من همينه! به همه چي گير ميدم ... اونم از نوع سه پيچش! آخه يكي نيست بگه دختر تو اين دنياي به اين بزرگي(net) اين همه وبلاگ خب توام يكيش! اينقدر له‌له زدن نداره كه! يه چيزي بنويس بره! آخه اين همه فكر ميخواد؟! ... اما نتونستم. كلي اين در اون در زدم، كلي وبلاگ ديدم، كلي فكر كردم، بالا و پايين كردم آخرش اولين نسخشو دادم اومد!!!
به خودم گفتم ديگه جون من بي‌خيال شو! حالا يه صفحشو بده كم‌كم راه ميفتي! خب! اينم از صفحه اولش! حالا 100 نفر بخونن، 10 نفر بخونن، اصلا فقط تو بخونيشم كلي ذوق داره! فوق فوقشم هيچكي نخوندش! بي‌خيال بزن بره! بنويس! از هرچي دلت ميخواد و نميتوني به كسي بگي يعني كسي‌رو پيدا نميكني كه بهش بگي! چيزايي رو كه واسه نوشتن تو دفتر خاطرات هم مناسب نيستند بردار و بذار تو وبلاگت بعدشم منتشرش كن و بخون و واسه خودت دست بزن! خب اينم يه تفريحه ديگه!!! (از اين چشمكا!)
شايد بپرسي خب كه چي؟! حالا ميخواي بگي مثلا وبلاگ زدي؟؟ حرف تازه‌اي واسه گفتن داري؟ (بابا عصباني! چرا ميزني! الان ميگم!) ... راستشو بخواي اينو خودمم كامل نميدونم! يعني ميدونما ولي ... بذار اينجوري بگم ... من ميدونم وبلاگم چه جوري نيست اما دقيقا نميدونم چه جوري هست! ( اگه اين جمله‌رو فهميدي واسه منم توضيح بده!!!) يعني مثلا ميدونم وبلاگم تخصصي نيست ... جاي بحث و نقد و دعوا نيست ... سياستم كه حرفشو نزن ... ممكنه يه درددلايي توش باشه اما سياست عمرا ... شعر؟ خب شعرم داره اما نه از اون شعرايي كه الان تو اكثر وبلاگا ريخته و نه وزن داره نه مفهوم ... از اين جمله‌هاي دوستت دارم فلانيو مردم برات كجاييو جون من با من دوست شو و از اين عكسا كه اين يكي چسبيده به اون يكي دارن تو ساحل راه ميرن و نميدونم اين قلبشو كنده گذاشته تو دست اون و قلبه داره با افكت روشن و خاموش ميشه و خلاصه از اين صحبتام كه عمرا باشه ... آموزش هك و بوت و برنامه‌نويسي و زبان سانسكريت و خط ميخي و منجق دوزي و اينام كه هيچي! ... داستاناي! و عكساي! و جكاي! و كلا حرفاي! رو هم بذاريم كنار!!! ... اي بابا! پس چي موند؟! ... خب فكر كنم ببندمش بهتره نه؟!! ... كاري نداري؟ ... ا ا ا !!!! ... عجب پايه‌‌اي هستيا! نرو بابا! فعلا كلي كردم يه نسخشو دادم اومده! حالا يه كاريش ميكنيم! اون قدرام بي‌برنامه نيستم!
ولي خب از يه چيزي مطمئنم ... هرچي اين تو بنويسم زلاله ... حرف دله ... گرد ريا توش نيست ... اينجا ديگه وقتي حرف ميزني تو چشمات نگاه نميكنن كه با هر كلمه كه از دهنت بيرون مياد كلي كپ كني كه درست گفتي يا نه! بايد ميگفتي يا نه! اينجا كسي براندازت نميكنه كه ديگه حرف و نظرت اهميتي نداشته باشه! اينجا تو هرجور ميخواي باش: زرد، سياه، سفيد، كوتاه، بلند، چاق، استخوني، دختر، پسر، ساده، گلدار، سوباسا، ممل، سرنديپيتي، سماور كهنه ..... مي‌خريم!!! (شوخي كردم! بقيه‌ش رو برو)
اينجا، تو فقط حرفتي، فكرتي، تو اون چيزي هستي كه مينويسي ... اينجا كسي دليلي نداره واسه دروغ گفتن ... واسه تظاهر ... چون اينجا كسي به كسي بدهكار نيست ... ميتوني خودت باشي ... خود خودت ... اينجا يه مهمونيه ... يه مهموني كه مغزا با هم آشنا ميشن نه چهره‌ها ... نوشته‌ها حرف ميزنن نه زبونا ... اگه حرفي هست حرف دله ... ( زيادي فيلم، هندي شد! دستمال كاغذي بدم خدمتتون!؟)
خلاصه ... اينجا اينجوريه (نكنه اينجوري نيست و مارو اغفال كردن؟!) ... يه دوستي بهم ميگفت: بدبخت! اينارو نسخه اول بنويسي كه همه‌رو ميپروني!!! ... ببينم؟! راست ميگفت؟!

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 14:15 |