امروز هيچكي خونه نيست ... خيلي عجيبه! چون معمولا اطراف من پر آدماي جورواجوره و تا حالا نشده بود كه يك روز خودم باشم و خونه! ... امان از دست اين مامانا! (اون مامانا نهها! منظورم اين ماماناست!) اين دلشورههاي الكيشون كشت مارو! بهش ميگم آخه مادر من! تو 8-7 ساعتي كه نيستيد مگه چي قراره بشه! قراره لولو بياد منو بخوره؟ زلزله بشه؟ سيل بياد؟ آتيش سوزي بشه؟ بابا! من 20 سالمه! بي خيال شو ديگه! ... اما مگه گوش ميده! ميگه خودت كه مادر شدي بهت ميگم! ... جلالخالق! ...
البته خودمونيم! خدا به خير بگذرونه تا شب! ... فعلا كه غذارو سوزوندم، يه لباس سگكدار انداختم تو ماشين لباسشويي كه هي شَتَرَق(!) ميخوره به شيشهش و ماشين در شُرُف متلاشي شدنه، شيلنگ آب رو هم گذاشتم تو باغچه و اومدم تو اتاق پاي كامپيوتر و بعد از 1 ساعت تازه يادم اومد و حالا باغچه شده دريا!!! آخ كه اين گل و گياهها چه حالي كردن امروز! تا يه هفته ذخيره آب دارن! ... از همه بدتر ... داشتم با كامپيوتر كار ميكردم كه يه گربه مبارك گوگولي از جلوي چشمام قدم زنان رد شد!!! (از اين تعجبايي كه چشم پرت ميشه بيرون!) ... 5 دقيقه خشكم زده بود كه اين ديگه از كجا اومد؟! حالا نگو، بوي جگري كه ظهر كباب كردم (و البته سوزوندم) آقا رو (يا خانومو!) از دري كه بنده محترم باز گذاشتم كشونده تو! (7 درو بستي پرسه، يه درو نبستي پرسه!) ... حالا با اين مصيبت چه ميكردم؟ رفتم هر چي دنبالش گشتم نبود ... هي گفتم پيشي؟ پيشي؟ كجايي؟ ... آب شده بود رفته بود تو زمين! ... منم گفتم بيخيال! صبر ميكنم مامان بابا كه اومدن ميندازيمش بيرون! ... حال ميكني چه خونه داري ميكنم امروز؟! ...
خونه خيلي ساكته ... واسه من كه تا حالا خيلي كم تنها بودم يه كم وهمآوره ... يه موسيقي شاد ميذارم و شروع ميكنم به ... به ... به خوندن وبلاگا! (از اين چشمكا) ... مطلباشون خيلي متنوعه: شعر، عشق، غم، طنز، خاطرات روزمره ... وقت كم كم ميگذره ... الان ديگه نزديك شبه ... ديگه بايد پا بشم و يه كم دست گلهايي رو كه به آب دادم جمع و جور كنم كه وقتي برميگردن شوكه نشن! ... ولي خودمونيما ... تو هياهوي اين زندگي، 1 روز تنها بودن خيلي چسبيد.
پ.ن:
اون پَري كه ميبينيد حاصل كلي تلاش بندهست كه search كردم: feather (پَر) تا پيداش كردم و تو photoshop امضامو ساختم! (بابا! خلاقيت! ) البته با هزار زحمت يه لوگو هم درست كردم كه هنوز نميدونم چه جوري بذارمش تو وبلاگ ... اگه شما ميدونيد خوشحال ميشم راهنمايي كنيد. ممنون.
البته خودمونيم! خدا به خير بگذرونه تا شب! ... فعلا كه غذارو سوزوندم، يه لباس سگكدار انداختم تو ماشين لباسشويي كه هي شَتَرَق(!) ميخوره به شيشهش و ماشين در شُرُف متلاشي شدنه، شيلنگ آب رو هم گذاشتم تو باغچه و اومدم تو اتاق پاي كامپيوتر و بعد از 1 ساعت تازه يادم اومد و حالا باغچه شده دريا!!! آخ كه اين گل و گياهها چه حالي كردن امروز! تا يه هفته ذخيره آب دارن! ... از همه بدتر ... داشتم با كامپيوتر كار ميكردم كه يه گربه مبارك گوگولي از جلوي چشمام قدم زنان رد شد!!! (از اين تعجبايي كه چشم پرت ميشه بيرون!) ... 5 دقيقه خشكم زده بود كه اين ديگه از كجا اومد؟! حالا نگو، بوي جگري كه ظهر كباب كردم (و البته سوزوندم) آقا رو (يا خانومو!) از دري كه بنده محترم باز گذاشتم كشونده تو! (7 درو بستي پرسه، يه درو نبستي پرسه!) ... حالا با اين مصيبت چه ميكردم؟ رفتم هر چي دنبالش گشتم نبود ... هي گفتم پيشي؟ پيشي؟ كجايي؟ ... آب شده بود رفته بود تو زمين! ... منم گفتم بيخيال! صبر ميكنم مامان بابا كه اومدن ميندازيمش بيرون! ... حال ميكني چه خونه داري ميكنم امروز؟! ...
خونه خيلي ساكته ... واسه من كه تا حالا خيلي كم تنها بودم يه كم وهمآوره ... يه موسيقي شاد ميذارم و شروع ميكنم به ... به ... به خوندن وبلاگا! (از اين چشمكا) ... مطلباشون خيلي متنوعه: شعر، عشق، غم، طنز، خاطرات روزمره ... وقت كم كم ميگذره ... الان ديگه نزديك شبه ... ديگه بايد پا بشم و يه كم دست گلهايي رو كه به آب دادم جمع و جور كنم كه وقتي برميگردن شوكه نشن! ... ولي خودمونيما ... تو هياهوي اين زندگي، 1 روز تنها بودن خيلي چسبيد.
پ.ن:
اون پَري كه ميبينيد حاصل كلي تلاش بندهست كه search كردم: feather (پَر) تا پيداش كردم و تو photoshop امضامو ساختم! (بابا! خلاقيت! ) البته با هزار زحمت يه لوگو هم درست كردم كه هنوز نميدونم چه جوري بذارمش تو وبلاگ ... اگه شما ميدونيد خوشحال ميشم راهنمايي كنيد. ممنون.
+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت
12:57 |

