گرمه ... گرم ... خيلي گرم. بعضي وقتا با خودم ميگم تابستون هم با اينكه تعطيله و آدم تمام سال انتظار اومدنشو ميكشه، واسه خودش دردسرايي داره: گرماش و روزاي طولانيش كه انگار هرجوريم واسشون برنامهريزي كني بازم ساعتاش اضافه ميان.
پا ميشمو لباس ميپوشمو از خونه ميزنم بيرون. ساعت 10 صبحه و گرماي عجيبي تو خيابونه. اما مردمو همه جا ميبينم. شايد همه كلافه شدن و از خونه زدن بيرون. سوار تاكسي ميشمو نزديكيهاي آخر خيابون، اي بابا ... هرچي ميگردم كيف پولم پيدا نميكنم. با نگروني كه حالا راننده تاكسي چه برخوردي ميكنه ميگم: شرمنده من كيف پولمو جا گذاشتم! لطفا همين بغل منو پياده كنيد. ... سرمو ميندازم پايين و منتظر ميمونم ... منتظر عصبانيت راننده ... اما اون با مهربوني ميگه: خانم مسئلهاي نداره! ميرسونمتون! من با تعجب و شرمندگي تو آينه بهش نگاه ميكنم ... يه آدم معموليه با ته ريش و موهايي كه از گرما به هم چسبيده. حدوداي 36-35 ميزنه و تو آينه نگاه ميكنه و منتظره. « نه ممنون. مسيرم طولانيه، همين جا پياده ميشم.» ... حالا تو پيادهرو ايستادم و به انتهاي اون نگاه ميكنم. به جايي كه آدما به اندازه يه انگشت كوچيك شدن ... فكر اينكه بايد توي اين گرما كلي راهو پياده برگردم بدجور كلافم ميكنه ... اما چارهاي نيست ... راه ميفتم ... هزارتا فكر جورواجور به ذهنم هجوم ميارن ... اول اينكه كيف پولم كجا ميتونه باشه؟! ... شايد وقتي داشتم پولاشو ميشمردم كه ببينم موجوديش چقدره كف اتاق جا گذاشتمش ... شايدم تو كمده ... نكنه در كيفم باز بوده و افتاده؟! ...
قيافه راننده تاكسي مياد جلو چشمام ... واقعا چند تا آدم اينجوري پيدا ميشن؟! باور اينكه بين راننده تاكسيهايي كه گاهي واسه 10 تومن كلي دعوا مرافعه راه ميندازن، همچين آدمايين پيدا بشن واسم سخته ... شايدم اين آدما هنوز زيادن و من تا حالا بدشانس بودم ... همين پريروز به خاطر نداشتن پول خرد كلي داد و بيداد شنيدم كه البته اونم با جوونمردي يكي از مسافرا كه كرايه منو حساب كرد به خير كذشت! ... باز ياد موهاي به هم چسبيده و لبخند راننده ميفتم ... اما اين دفعه اون حس بدبين درونم بيدار ميشه و نظر ميده: واسه چي ميخنديد؟ واسه چي زل زده بود تو آينه؟ فكر كردي اگه يه پسر يا مرد بودي اينجوري باهات حرف ميزد؟! ... شايد اگه مرد بودي 4 تا فحش آبدارم نثارت ميكرد! ... ساده نباش دختر ... تو اين دور و زمونه جونمردي كجا بود؟ ... اينا همشون ... يهو به خودم ميام ... درست روبهروي كوچمون رسيدم ... خدا رو شكر ميكنم چون اگه كوچمون 5 قدم دورتر بود كل عالم هستي رو زير سوال برده بودم! ...با خستگي ميرسم دم در خونه. دستگيره اونقدر داغه كه مجبور ميشم با آستينم در و باز كنم. باد خنك كولر ميخوره تو صورتم ... و صداي مامان كه با تعجب و پوزخند در حالي كه كيف پولمو مثل يك مدرك جرم گرفته بالا، ميگه: دنبال اين اومدي؟!
تقريبا خودمو ميندازم توي راهرو! ليوان شربت آبليمو و خاكشير رو كه جلوم ميبينم احساس ميكنم كه ديگه از خدا هيچي نميخوام! از جا ميپرم و از دست مامان ميگيرمش و يه نفس ميخورم! در حالي كه دارم با خاكشيرهاي لزج شربت زير دندونام بازي ميكنم، صداي مامانو از تو آشپزخونه ميشنوم كه مگه: تو كمد بود! شايد وقتي داشتي جلو آينه كمد موهاتو ميبستي اون تو جا گذاشتيش! آخه حواست كجاست؟ اصلا اين موقع روز، تو اين گرما، وقت بيرون رفتنه؟! ... دوباره ميزنه به كلهام! ...از اينكه رفتم بيرون و دست از پا درازتر برگشتم احساس شكست ميكنم! امروز از اون روزايي كه حوصله خونهرو ندارم! نشستن پاي كامپيوتر و ديدن تلويزيون و خوندن روزنامه واسم تكراري شده. باز مغنعهمو سرم ميكنم و ميگم: من رفتم! زود برميگردم. قبل از اينكه مامان بخواد منصرفم كنه در رو ميبندم و راه ميفتم. سر كوچه براي اينكه مطمئن بشم، در كيفمو باز ميكنم ... رنگ قهوهاي كيف پولو كه ميبينم خيالم راحت ميشه ... تاكسي سخت گير مياد ... سر كوچه ايستادم. دست راستم چند تا مرد و پسر جوونن و دست چپم يه خانم چادري ... نگاهش كه ميكنم كلافه است ... از صورت قرمز و دونههاي عرق معلومه خيلي وقته اونجا ايستاده ... 20 دقيقه ميگذره ... تو اين مدت چند تا سواري خالي ترمز ميكنن ... و ... پُر، راه ميفتند! حالا اينجا منم و اون خانم ... ما هنوز اينجاييم چون تاكسي تنها وسيله جابجايي ماست! ... تنها وسيله مطمئني كه ديگه مجبور نيستيم كلي رانندهشو برانداز كنيم كه مرده يا زن؟! جوونه يا پير؟! سيگاريه يا نيست ؟! آهنگ گذاشته يا نه؟! اگه آهنگ گذاشته آهنگش چه جوريه؟!! عرفانيه؟ خارجيه؟ جازه؟ سنتيه؟ ... ماشينش خاليه يا كسي توشه؟ اگه مسافر داره باز مسافرشو برانداز كنيم كه مرده يا زنه؟ جوونه يا پير؟ سيگاريه يا ...؟!!! اواهههههه ... كي ميره اين همه راهو؟! من يكي كه تا شب منتظر ايستادن رو به اين دردسرا ترجيح ميدم!
تاكسي بالاخره سر ميرسه! همراه با اون خانم سوار ميشم ... يه نگاه به ساعتم ميندازم: 11:30 ... جلوي يه كتاب فروشي پياده ميشم ... پول خوردهايي كه راننده ميذاره كف دستم مثل ذغال زير كباب داغه داغه ... سريع ميندازمشون تو كيفمو در مغازهرو باز ميكنم ... مغازه تقريبا شلوغه و خنك ... حركت توي راهروهايي كه دو طرفش از پايين تا بالا كتاب چيده شده، بوي كتاباي نو، جلداي رنگارنگ، اسماي جورواجور و فضاي نسبتا ساكت اونجا كلي بهم حال ميده! اون كتابي رو كه دنبالشم هنوز نياوردن ... اما به خودم ميگم اين همه دردسر بايد يه نتيجهاي داشته باشه يا نه؟!
ميرم توي راهرويي كه مخصوص كتاباي شعر و داستانه! تو 5 دقيقه اون قدر آدم رد ميشه كه ورق زدن كتابا و حتي خوندن اسمشون كلي تيزي و فرزي و مهارت ميخواد! با خودم فكر ميكنم اين همه آدم چه قدر كتاب ميخرن؟! ميخرن يا فقط دارن به جاي رفتن به پارك و كافيشاپ و سينما با پيادهروي توي كتابفروشي اداي انسانهاي متمدن و فرهنگي رو در ميارن(!!!) و وقتشونو ميگذرونن! از فكرهاي خودم خندم ميگيره!
به كتابهاي داستان يه نگاه ميندازم و اسماشونو برانداز ميكنم ... بعضيهاشونو دارم يا از كتابخونه گرفتم و خوندم ... كيمياگر، زنبق دره، پيامبر و ديوانه، عادت ميكنيم و ... زيادن و متنوع ... خيلي وقته پول بالاي داستان و رمان ندادم! يه مجله ادبي رو برميدارم و ليست پرفروشترين كتاباي سال رو ميخونم ... "دالان بهشت" با چاپ بيست و چهارم جز پرفروشترينهاست! ... توي كتابها پيداش ميكنم ... چاپ 24! ...پس حتما ارزش خريدنو داره ... از لاي كتابها ميكشمش بيرون و ميرم جلوتر تا ميرسم به كتاباي زويا پيرزاد ... "چراغها را من خاموش ميكنم" ... اين كتابش رو هنوز نخوندم و كلي هم تعريفشو شنيدم ... برش ميدارم و همراه با "دالان بهشت" ميرم طرف ميز فروشنده و پولشونو حساب ميكنم و از مغازه ميزنم بيرون ... گرما به اوجش رسيده و انگار همه دارن ميدوند تا خودشونو به خونه برسونن و به يه جاي خنك! يه تاكسي ميگيرم و خوشحال از اينكه تا يكي دو روز سرگرمي تازهاي واسه خودم دست و پا كردم، به طرف خونه و خنكي و شربت خاكشير حركت ميكنم!
+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت
10:10 |