تبليغاتX
پرسه تو پستو

با اینکه عصر جمعه نیست ... با اینکه هیچکی نمرده و همه سالمن! ... با اینکه همه چی ظاهرا روبه راهه ... با اینکه چند روزه کلاسا دودر بوده و کار شاقی نداشتم بکنم ... با اینکه بعد این همه آفتاب خوردن تازه هوا خنک شده و نم نم بارون هوارو بهاری کرده ... ولی ... خیلی کلافم ... خیلی ی ی ی ی ی ی ی .............................  

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 17:4 |
 


اين جانب بدين وسيله (كدوم وسيله؟! ) از همه دوستان بامرامي كه به اين پستو سر ميزنن خيلي متشكر ميشوم!
خيلي مخلصيم!
من همیشه سعی میکنم به همه شماهايي كه آدرس وبتون رو ميدين سر بزنم! اما اين پست فقط مخصوص دوستاييه كه آدرسي ازشون ندارم مثل «گل مريم» و « يه دوست» و «فكر كن s»
خوشحالم كه تو اين يه ماه و نيم اين همه رفيق باحال پيدا كردم ...

چراغ این پستو به عشق شماها روشنه!!! (جمله گوهرباری از برتراند راسل!  )

 

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 21:2 |

  

راديو روشنه ... « عزيزم اصلا اهميتي نداره كه بهار خوشرنگ، خوشبو يا حساسيت‌آور است. بهار فقط خوشمزه است. امضا: زنبور عسل! » ... خنده‌ام ميگيره ... ساعت 1:45 شبه ... با خودم فكر ميكنم راديو پيامم اين موقع شب به چرت و پرت گفتن افتاده چه برسه به مخه من كه حسابي تعطيله! ... همه خوابيدن ... تنها نوري كه پيداست از اتاق من زده بيرون ... صداي راديو و تيك تاك ساعت با صداي قار قور شكمم سمفوني تشكيل دادن كه بيا و ببين! ... دلم درد ميكنه ... ميدونم كه به خاطر خوردن اون همه پفك با ماست موسير و بعدشم اون يك كاسه شله‌زرده كه بدون جويدن بادومهاي توش بالا كشيدم!

الان يك ساعته اومدم اينجا تا مثلا توي سكوت شب و موزيك دلنواز راديو(!)، اون طرحي رو كه استاد ازمون خواسته و بايد براي فردا صبح ببرم، بسازم ... اما طبق معمول ذهنم همه جا سرك ميكشه الا درس  و طرح ... « باغ بي‌برگي ... روز و شب تنهاست ... با سكوت سرد نمناكش ...» ... دوست دارم دراز بكشم كف زمين ... لا به لاي هه مقواها و فومها و چسب و رنگ و اتود و كاتر ... چشمامو ببندم و فقط گوش بدم ... «باغ بي‌برگي كه ميگويد كه زيبا نيست ...» ...

هميشه درست همونجايي كه به ذهن خلاقم احتياج دارم دم دست نيست ... فرار ميكنه و ميره و ميره ... پرواز ميكنه و منم دنبال خودش ميكشونه ... «تو خوبي مثه يه خورشيدتوي اين همه ستاره/ فال حافظي كه بايد بخونم تو رو دوباره / اون قدر خوبي كه ميشه واسه تو، همه شعراي ناگفته رو گفت/ حرف تو تازگي داره ميشه روزي صدبار حرفاتو شنفت / تو هنوز خوبي كه خوبم / تو هنوز هستي كه هستم ...»

... «بنگر كه چگونه دست تكان ميدهم گويي مرا براي وداع آفريده‌اند ... خدانگهدار ... يهو به خودم ميام ... راديوام داره بارو بنديلشو ميبنده كه بره ... يه نگاه به ساعت ميندازم ... 2 صبحه و من هنوز نه طرحي زدم و نه ماكتي ساختم ... همه وسايلمو ريختم جلوم ... دلم هنوز درد ميكنه ... تصميمم رو ميگيرم ... همه چي رو جمع ميكنم، راديو رو خاموش ميكنم، كليد برق رو ميزنم، توي تاريكي آروم ميرم طرف رختخواب و خودمو ميچپونم توش! ... تو دلم به ذهنم ميگم: اينم يه جاي خنك و نرم و تاريك و ساكت ... حالا هرجايي دوست داري با هم سرك ميكشيم! ... و آروم چشمامو ميبندم.

پ.ن :

1) بعضي موقع‌ها از انتخاب رشته‌اي كه كردم پشيمون ميشم ... با خودم فكر ميكنم كه رشته‌هاي ديگه لااقل 4 تا منبع ثابت داره، ميخوني و حل ميكني و امتحان ميدي ... اما اين رشته بدجور آدمو تو دربه‌دري ميذاره ... يه روز وسيله داري طرح به ذهنت نميرسه، يه روز طرح داري نميتوني بسازيش، يه روزم(البته يه شبم!) مثل امشب اصلا ذهنت نيست! مرخصي گرفته و تو موندي و يه كار نيمه تموم! ... اون وقت هي بگيد معماري عشق و حاله!

2) من خيلي عجيبما! ميتونم تو دلم با ذهنم حرف بزنم! ... جل‌الخالق!  

 

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 16:20 |
 

پرده اول:

من نميدانم امشب در خانه ما چه خبر ميباشد؟! همه هي مي‌آيند و هي ميروند و همه چي خر تو خر ميباشد! اما من با اينكه خيلي كوچك و فينگيلي هستم، خيلي در مخم مقز هست چون خودم به تنهايي فهميدم كه فردا بايد خبري گشته باشد!!! 

چون خواهرم كه هميشه بسيار كصيف و شلخته هست الان به طور يك دفعه‌اي تهول گرديده و دارد كفشهايش را برق انداخته مينمايد. ولي من با اينكه مخم زياد مقز ميدارد هنوز نفهميدم چرا برادرم سرشار از گريه ميباشد. او ميگويد من نميخواهم بروم ... من نميدانم اينجا كجاست كه همه‌شان دارند ميروند و برادرم نميخواهد برود! ... آقاي پدرم هم كه مرد بسيار مرد و سبيلداري ميباشد اكنون دارد اثلاح مينمايد و هي سبيلش را كوتاه ميگرداند! من با اينكه يك بيستم او ميباشم(اين را مادرم هميشه به من ميگويد) فهميده‌ام كه تا 5 دقيقه ديگر او بي‌سبيل ميباشد ... من امشب با شكم خيلي گرسنه به تختم رفته شدم چون توي اين خرتوخري كسي به من توجهي نداشته بود! 

پرده دوم:

من با اينكه بيدار شده‌ام هنوز خواب ميباشم ... صداي پاهاي خواهرم از اتاق خود او كه كنار اتاق من وجود دارد، من را از خواب پرانده كرده است  ... از آنجايي كه من بسيار آي‌ام كيو ميباشد، ميدانم كه وقتي پاي بزرگ ساعت رو به هوا و پاي كوچولوي آن روي خط پنجم ايستاده است يعني صبح خيلي زود ميباشد و براي همين من خيلي تعجب دارم كه چرا خواهرم كه هميشه تا وقت ناهار خواب دوست ميدارد حالا بيداري كرده است! ... من يك لحظه مارپل ميشوم و يواشكي از لاي در اتاق خواهرم نگاه مينمايم ... او مشقول نقاشي ميباشد ... اما من با اينكه خيلي مقز دارم نميدانم چرا به جاي كاغذ روي صورت خود نقاشي مينمايد ... او موهايش را يكي يكي ميفراند ... بعد تمام مانتوهايش را با همه مقنعه‌هايش هي ميپوشاند هي درمي‌آوراند! من فكر مينمايم كه او ديوانه ميباشد ... خورشيد كه مي‌آيد همه بيدار ميشوند ... پدرم صورتش يك جوري دارد! ... او سبيلش را تمام كرده است و خيلي يكجوري گرديده است! ... و من هنوز نميدانم كه چرا سبيل، دوبيل يا بيل خالي نميباشد و اگر مفيد دارد پس چرا پدر و عمويم آن را زده كرده‌اند!

برادرم موقع صبحانه همچنان گريه ميباشد. خواهرم كه براي صبحانه مي‌آيد مادم جيغ ميزند و پدرم داد ميكشد و برادرم يكهو از گريه خنده ميشود!  ولي خواهرم خيلي اخم ميگردد و ميگويد: اولين روز دانشگاه كه نميشود مثل املها بروم! ... و من كه خيلي خيلي استعداد ميباشم، ميفهمم كه همه امروز به جايي ميروند كه دانش دارد ولي هنوز نميدانم كه امل يعني چه ميباشد؟!

من خيلي دوست دارم كه به آنجا بروم ولي چون برادرم هنوز گريه ميباشد مي‌خواهم روي اين تسميم عجله نباشم ... شايد جاي بدي باشد كه خواهرم را اين شكلي مينمايد و برادرم را هي گريه مي‌اندازد و پدرم را بي‌سبيل ميگرداند!

من احصاس مينمايم كه خيلي خوش به حالم شده است كه فسقلي هستم و هنوز براي دانش زود ميباشم!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 15:59 |

 

silverboy خير از جوونيت ببيني!

من الان اينجوريم: به به! چقدر شكلك! وايسا فونتمو عوض كنم ... هورااااااااااااااااااا ... حالا رنگ رو عوض كنم ... به به ...  ولي امكانات فونتش خيلي كمه!  اما بازم شكر همينشم بالا اومد!
آخيش! داشتم عقده‌اي ميشدم ... حالا هي شكلك ميزنم تا عقده‌هام خالي شه!

!!!

آخيشششششششششششششششششششششششششششش! جيگرم حال اومد!
مشكلش اين بود كه من با mozila firefox ميومدم تو وب حالا نگو بايد با internet explorer تشريف بيارم تا اين نوار ابزار بالا بياد!
اين موفقيت بزرگ رو به همه ايرانيان غيور به خصوص خودم و وبم تبريك ميگم! (از اين شكلك شيپورا!!! چون اين يكي رو باز نداره! )

 

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 11:44 |

از نظر علم روانشناسي(!)، مطلب كه زياد شد، خواننده حوصله‌ش سر ميره و ديگه اون وسط وسطاش كم مياره و بيخيال خوندن ميشه! البته در راستي اين گفتار شكي نيست ... اما ... اما هميشه استثناهاييم وجود داره (!) ... بايد ديد نويسنده كيه! مطلب چيه! بالاخره همه رو نميشه يه جور ديد! مثلا همين نوشته‌هاي من! ... دست نوشته‌هاي من از اون استثناهاست كه عرض كردم! ... ميدوني چرا؟
خب معلومه ديگه! فكر ميكنم سيستم عاملشون كاملا برعكس عمل ميكنه ... يعني حتي اگه 5 خط هم باشن، خواننده همون جمله اول منصرف ميشه! چه برسه به اين زيادي كه در زير مشاهده مي‌فرماييد! (بازم از اين چشمكا چون من همچنان اين شكلكارو پيدا نكردم!)
پ.ن:
1) بابا استثنا!
2) جون من! تا حالا همچين بشكه عظيمي از تواضع رو ديده بودي؟! (لبخند از نوع نمايشگاه دندونش!)
3) آخه منبع علم، ژنراتوردانش، نيروگاه انسانيت، تبلوردانايي، كوه توانايي، باباتوديگه‌كي‌هستي‌ترين موجود عالم، خودصفا، اند وفا ... جون من بگو اين نوار ابزار من كجاست! هلاك شدم به خدا! (از اين بغضاي جگرسوز!)
4) اين مطلبو تابستون نوشته بودم اما به خاطر اينكه خيلي زياد بود شك داشتم كه بزنمش! ... همونطورم كه ميبيني سه قسمته كه تقريبا به هم ربط داره ... اگه خواستي بخوني بايد همشو بخوني!!!! (ترفندو حال كردي! شوخي كردم ... ميل خودته ... اصلا خوندن دفتر خاطرات مردم چه معني داره؟؟؟؟؟)

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 10:16 |

گرمه ... گرم ... خيلي گرم. بعضي وقتا با خودم ميگم تابستون هم با اينكه تعطيله و آدم تمام سال انتظار اومدنشو ميكشه، واسه خودش دردسرايي داره: گرماش و روزاي طولانيش كه انگار هرجوريم واسشون برنامه‌ريزي كني بازم ساعتاش اضافه ميان.
پا ميشمو لباس ميپوشمو از خونه ميزنم بيرون. ساعت 10 صبحه و گرماي عجيبي تو خيابونه. اما مردمو همه جا ميبينم. شايد همه كلافه شدن و از خونه زدن بيرون. سوار تاكسي ميشمو نزديكيهاي آخر خيابون، اي بابا ... هرچي ميگردم كيف پولم پيدا نميكنم. با نگروني كه حالا راننده تاكسي چه برخوردي ميكنه ميگم: شرمنده من كيف پولمو جا گذاشتم! لطفا همين بغل منو پياده كنيد. ... سرمو ميندازم پايين و منتظر ميمونم ... منتظر عصبانيت راننده ... اما اون با مهربوني ميگه: خانم مسئله‌اي نداره! ميرسونمتون! من با تعجب و شرمندگي تو آينه بهش نگاه ميكنم ... يه آدم معموليه با ته ريش و موهايي كه از گرما به هم چسبيده. حدوداي 36-35 ميزنه و تو آينه نگاه ميكنه و منتظره. « نه ممنون. مسيرم طولانيه، همين جا پياده ميشم.» ... حالا تو پياده‌رو ايستادم و به انتهاي اون نگاه ميكنم. به جايي كه آدما به اندازه يه انگشت كوچيك شدن ... فكر اينكه بايد توي اين گرما كلي راهو پياده برگردم بدجور كلافم ميكنه ... اما چاره‌اي نيست ... راه ميفتم ... هزارتا فكر جورواجور به ذهنم هجوم ميارن ... اول اينكه كيف پولم كجا ميتونه باشه؟! ... شايد وقتي داشتم پولاشو ميشمردم كه ببينم موجوديش چقدره كف اتاق جا گذاشتمش ... شايدم تو كمده ... نكنه در كيفم باز بوده و افتاده؟! ...
قيافه راننده تاكسي مياد جلو چشمام ... واقعا چند تا آدم اينجوري پيدا ميشن؟! باور اينكه بين راننده تاكسيهايي كه گاهي واسه 10 تومن كلي دعوا مرافعه راه ميندازن، همچين آدمايين پيدا بشن واسم سخته ... شايدم اين آدما هنوز زيادن و من تا حالا بدشانس بودم ... همين پريروز به خاطر نداشتن پول خرد كلي داد و بيداد شنيدم كه البته اونم با جوونمردي يكي از مسافرا كه كرايه منو حساب كرد به خير كذشت! ... باز ياد موهاي به هم چسبيده و لبخند راننده ميفتم ... اما اين دفعه اون حس بدبين درونم بيدار ميشه و نظر ميده: واسه چي ميخنديد؟ واسه چي زل زده بود تو آينه؟ فكر كردي اگه يه پسر يا مرد بودي اينجوري باهات حرف ميزد؟! ... شايد اگه مرد بودي 4 تا فحش آبدارم نثارت ميكرد! ... ساده نباش دختر ... تو اين دور و زمونه جونمردي كجا بود؟ ... اينا همشون ... يهو به خودم ميام ... درست روبه‌روي كوچمون رسيدم ... خدا رو شكر ميكنم چون اگه كوچمون 5 قدم دورتر بود كل عالم هستي رو زير سوال برده بودم! ...با خستگي ميرسم دم در خونه. دستگيره اونقدر داغه كه مجبور ميشم با آستينم در و باز كنم. باد خنك كولر ميخوره تو صورتم ... و صداي مامان كه با تعجب و پوزخند در حالي كه كيف پولمو مثل يك مدرك جرم گرفته بالا، ميگه: دنبال اين اومدي؟!
تقريبا خودمو ميندازم توي راهرو! ليوان شربت آبليمو و خاكشير رو كه جلوم ميبينم احساس ميكنم كه ديگه از خدا هيچي نميخوام! از جا ميپرم و از دست مامان ميگيرمش و يه نفس ميخورم! در حالي كه دارم با خاكشيرهاي لزج شربت زير دندونام بازي ميكنم، صداي مامانو از تو آشپزخونه ميشنوم كه مگه: تو كمد بود! شايد وقتي داشتي جلو آينه كمد موهاتو ميبستي اون تو جا گذاشتيش! آخه حواست كجاست؟ اصلا اين موقع روز، تو اين گرما، وقت بيرون رفتنه؟! ... دوباره ميزنه به كله‌ام! ...از اينكه رفتم بيرون و دست از پا درازتر برگشتم احساس شكست ميكنم! امروز از اون روزايي كه حوصله خونه‌رو ندارم! نشستن پاي كامپيوتر و ديدن تلويزيون و خوندن روزنامه واسم تكراري شده. باز مغنعه‌مو سرم ميكنم و ميگم: من رفتم! زود برميگردم. قبل از اينكه مامان بخواد منصرفم كنه در رو ميبندم و راه ميفتم. سر كوچه براي اينكه مطمئن بشم، در كيفمو باز ميكنم ... رنگ قهوه‌اي كيف پولو كه ميبينم خيالم راحت ميشه ... تاكسي سخت گير مياد ... سر كوچه ايستادم. دست راستم چند تا مرد و پسر جوونن و دست چپم يه خانم چادري ... نگاهش كه ميكنم كلافه است ... از صورت قرمز و دونه‌هاي عرق معلومه خيلي وقته اونجا ايستاده ... 20 دقيقه ميگذره ... تو اين مدت چند تا سواري خالي ترمز ميكنن ... و ... پُر، راه ميفتند! حالا اينجا منم و اون خانم ... ما هنوز اينجاييم چون تاكسي تنها وسيله جابجايي ماست! ... تنها وسيله مطمئني كه ديگه مجبور نيستيم كلي راننده‌شو برانداز كنيم كه مرده يا زن؟! جوونه يا پير؟! سيگاريه يا نيست ؟! آهنگ گذاشته يا نه؟! اگه آهنگ گذاشته آهنگش چه جوريه؟!! عرفانيه؟ خارجيه؟ جازه؟ سنتيه؟ ... ماشينش خاليه يا كسي توشه؟ اگه مسافر داره باز مسافرشو برانداز كنيم كه مرده يا زنه؟ جوونه يا پير؟ سيگاريه يا ...؟!!! اواه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه ... كي ميره اين همه راهو؟! من يكي كه تا شب منتظر ايستادن رو به اين دردسرا ترجيح ميدم!
تاكسي بالاخره سر ميرسه! همراه با اون خانم سوار ميشم ... يه نگاه به ساعتم ميندازم: 11:30 ... جلوي يه كتاب فروشي پياده ميشم ... پول خوردهايي كه راننده ميذاره كف دستم مثل ذغال زير كباب داغه داغه ... سريع ميندازمشون تو كيفمو در مغازه‌رو باز ميكنم ... مغازه تقريبا شلوغه و خنك ... حركت توي راهروهايي كه دو طرفش از پايين تا بالا كتاب چيده شده، بوي كتاباي نو، جلداي رنگارنگ، اسماي جورواجور و فضاي نسبتا ساكت اونجا كلي بهم حال ميده! اون كتابي رو كه دنبالشم هنوز نياوردن ... اما به خودم ميگم اين همه دردسر بايد يه نتيجه‌اي داشته باشه يا نه؟!
ميرم توي راهرويي كه مخصوص كتاباي شعر و داستانه! تو 5 دقيقه اون قدر آدم رد ميشه كه ورق زدن كتابا و حتي خوندن اسمشون كلي تيزي و فرزي و مهارت ميخواد! با خودم فكر ميكنم اين همه آدم چه قدر كتاب ميخرن؟! مي‌خرن يا فقط دارن به جاي رفتن به پارك و كافي‌شاپ و سينما با پياده‌روي توي كتابفروشي اداي انسانهاي متمدن و فرهنگي رو در ميارن(!!!) و وقتشونو ميگذرونن! از فكرهاي خودم خندم ميگيره!
به كتابهاي داستان يه نگاه ميندازم و اسماشونو برانداز ميكنم ... بعضي‌هاشونو دارم يا از كتابخونه گرفتم و خوندم ... كيمياگر، زنبق دره، پيامبر و ديوانه، عادت ميكنيم و ... زيادن و متنوع ... خيلي وقته پول بالاي داستان و رمان ندادم! يه مجله ادبي رو برميدارم و ليست پرفروشترين كتاباي سال رو ميخونم ... "دالان بهشت" با چاپ بيست و چهارم جز پرفروشترينهاست! ... توي كتابها پيداش ميكنم ... چاپ 24! ...پس حتما ارزش خريدنو داره ... از لاي كتابها ميكشمش بيرون و ميرم جلوتر تا ميرسم به كتاباي زويا پيرزاد ... "چراغها را من خاموش ميكنم" ... اين كتابش رو هنوز نخوندم و كلي هم تعريفشو شنيدم ... برش ميدارم و همراه با "دالان بهشت" ميرم طرف ميز فروشنده و پولشونو حساب ميكنم و از مغازه ميزنم بيرون ... گرما به اوجش رسيده و انگار همه دارن ميدوند تا خودشونو به خونه برسونن و به يه جاي خنك! يه تاكسي ميگيرم و خوشحال از اينكه تا يكي دو روز سرگرمي تازه‌اي واسه خودم دست و پا كردم، به طرف خونه و خنكي و شربت خاكشير حركت ميكنم!

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 10:10 |

يكي براي همه، همه براي خودشان!
فكر كردم در مورد چي بنويسم. حرف زياده ... حرفاي گفتني و نگفتني و اينكه چه جوري بنويسي و از كجا شروع كني، خودش مشكل بزرگيه! ... اما وقتي قلم رو ( كه در واقع همين اتود قرمزيه كه مغزيش هر 8-7 كلمه يه بار ميشكنه و نميدونم كجا پرت ميشه!) ميذارم رو صفحه كاغذ، همينجوري مينويسه! ميره و مينويسه و سياه ميكنه! ... تصميم ميگيرم درباره دو رماني بنويسم كه چند روز پيش خريدم و خوندنشون تموم شده: "دالان بهشت" و "چراغها را من خاموش ميكنم" ... هر دو جزء پرفروشترين رمانهاي سال بودند: اولي چاپ 24 و دومي چاپ 23! اما خب! تفاوتشون از زمين بود تا آسمون!
دالان بهشت ... يه رمان عاشقانه ... يه كتاب تجاري ... يه داستان كشدار كه البته اون قدر خوب كشيده شده بود كه جذاب باشه و خوانندشو (كه من باشم!) از ظهر تا شب بنشونه تا تو 7-6 ساعت بدون ناهار و خورد و خوراك و حتي، گلاب به روتون، دستشويي رفتن (!) تمومش كنه!!! ... البته فكر نميكنم اين مشخصه يه كتاب خوب باشه ... به خودم ميگم آخه آدم! تو كشوري كه فيلمي مثل دستهاي آلوده پرفروشترين فيلم ميشه، ديگه از كتاباي پرفروشش چه انتظاري داري؟! ... رمان خريدنمم به آدميزاد نمي‌خوره! ... اما بعد به خودم افتخار ميكنم كه لااقل اونقدر عقل داشتم تا يكي از كتاباي زويا پيرزاد رو بگيرم! ( كه البته اونم ميشد از كتابخونه امانت گرفت و 3000 تومن پول بي‌زبونو يه جاي ديگه خرج كرد!)
چراغها را من خاموش ميكنم ... يه كتاب بي‌نظير ... يه رمان صادقانه ... داستان يك زندگي معمولي با آدماي معمولي ... قصه تكرارها و دلخوشي‌ها و نگراني‌ها ... روايت گفته‌ها و نگفته‌هاي يك زن ... يك زن كه بعد از چند صفحه خوندن كتاب، باهاش آنچنان صميمي ميشي كه احساس ميكني 1000 بار ملاقاتش كردي! ... احساس ميكني "كلاريس" رو هر سال، هر ماه، هر هفته و شايد هر روز ميبيني! "كلاريس" ميشه نمادي از مادربزگت، دوستت، خاله‌ات، عمه‌ات ... يا شايد مادرت ... و البته خوب كه فكر ميكني ... گاهي آينده خودتو در "كلاريس" تجسم ميكني ... كلاريس ... شخصيت اول داستان ... راوي قصه ... زني دوست‌داشتني و مادري مهربان ... موجودي كه همه دلخوشيهاش در غذا دادن به دختراي دوقلو و خوشحال كردن پسر نوجوون و نگهداري از شوهر بي‌تفاوتش خلاصه ميشه! ... زني كه با محبت يك مرد غريبه تازه از خواب بيدار ميشه و يادش مياد اون نداشته‌هايي رو كه حقوق طبيعي زندگيشن! ... زني كه همه آرزوهاشو ... همه علايقشو ... همه داشته‌هاشو فراموش كرده و فقط به اونها فكر ميكنه ... اونهايي كه به تنها چيزي كه فكر نميكنن همين موجود فداكاره! ... گفتم فداكار! ... لغت خيلي مسخره‌ايه! اسميه كه اونا روش ميذارن تا مثلا جوابي باشه به محبتهاش! اين به نظر من فداكاري نيست، اين حماقته! اين نهايت نزول يك انسانه! ... رمان كه تموم ميشه احساس ميكنم يه فرياد ته گلوم مونده! احساس ميكنم بايد يه حرفي بزنم ... نه به خودم (كه من هنوز آرزوهامو فراموش نكردم و هنوز زندگيم به خودم تعلق داره)، بلكه به همه مادرها و عمه‌ها و خاله‌ها ... به تمام كلاريس‌هاي ايران ... به همه زناني كه فكر ميكنن خوشحالند چون همسر و فرزندانشون خوشحالند! به همه اون موجوداتي كه به فداكار بودنشون افتخار ميكنن!
آره ... بهشت زير پاي شماست ... اما نه وقتي كه ارزش اون يك مشت خاكي رو كه تو اين دو روز دنيا زير پاتون هست فراموش كنيد ... نه وقتي كه انسان بودنتو ... استعدادتونو ... خودتونو فراموش كنيد و براي تعالي خودتون تلاش نكنيد!
بهشت زير پاي مادران است ... نه نگهبانان زندگي من و تو كه تنها هستند تا ما باشيم!

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 10:8 |

فعلا مطلب جديد نميزنم ... نوشته زياد دارما ولي اين رسمش نشد! چي رسمش نشد؟ اينكه آدم بياد و يه وبلاگ رو باز كنه و همون مطلب اوليشو بخونه و مارو به خيرو شمارو به سلامت!
بابا! اون پايين مايينام مطلب هست به جون خودم! اين دليل نميشه كه هرچي بالاتره به روزتر از زيريشه! (چي گفتم؟ شما فهميديد؟) يه نگاه به تاريخها بندازيد آخه! شايد منم بايد هر يه هفته يه بار يه پست بنويسم و تا مطمئن نشدم كه همش خونده شده بعديشو نفرستم! ... شايد بدكاري ميكنم كه 3-2 روز يه بار ميامو چند تا پست رو با هم ميذارم!
اصلا آقاجون! فعلا ... تا اطلاع ثانوي ... در اين مكان پست نصب نميشود! بيخوديم اصرار نكن فايده نداره! از تجمع نابجام پرهيز كن و خلاصه از اين صحبتا! من كه ميدونم تو دو روز پستاي جديد منو نخوني ميميري! ( از اين چشمكا و لبخندا و غيره)

پ.ن: بابا! ايهاالناس! آخه با چه زبوني بگم؟ اين نوار ابزار من بالا نمياد! كمككككككككككككككككككككككككككككككككك كنيد!!! منم شكلكككككككككككككككككككككككككككك ميخوام!



+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 11:8 |


يه نيم ساعت ديگه كلاسم شروع ميشه ... نيستي ببيني اين ور شيشه عجب خر تو خريه! با يه چشم وبلاگ ميخونم ... با يه چشم نظرات وبو ميخونم ... با يه دست جواب كامنتارو مينويسم ... با يه دستم تو ورد مطلباي جديد رو واسه امروز تايپ ميكنم!
خوش به حال هزارپاها! تو اين جور موقعها عجب حالي ميبرنا! ... عجله دارم شديد! ... صبح برا اولين بار پا شديم هلك و هلك رفتيم سر كلاس انديشه اسلامي! آخ كه اين استادش زده منو كشته! اين رفقامون دستپاچه و سيلوربوي(از اونجا كه من با كلاسم اينم انگيليسيش: silverboy ) راست گفتنا! دهنشون طلا! واي كه دانشكده مملو شده از سوژه!!!
واي دير شد! ... حالا بعدا براتون ميگم! برم تا اين استاده غيبتمونو نزده. فعلا

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 12:32 |

گل ل ل ل ل ل ل ل ... بازي پيروزي و استقلال اهوازه ... پيروزي دو بر هيچ جلو افتاده! ... شفيعي ميگه امروز ميرزاپور طلايي ظاهر شده! ... با خودم فكر ميكنم آره واقعا ... تو بازيهاي آخري كه من ديدم به برادر بوفن هم گفته است زكي! ولي اي كاش تو جام جهاني اينقدر به شكل آهن زنگ زده ظاهر نميشد!
... از اونجا كه ميدونم داغ هممون به شدت تازه شده( از اين شكلكاي غم انگيزناك)، همگي با هم هر چند دقيقه كه دلمون خواست سكوت ميكنيم!
پ.ن: ببخشيد ... 5 ثانيه سكوتو ميشكنم ... تو 5 دقيقه چهارمين گلم زده شد! بابا پرسپوليس! بابا دنيزلي! ... بابا ... باشه باشه (معلومه از اون استقلالياي پرخشانتيا!) ببخشيد ... به سكوتمون ادامه ميديم!

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 12:19 |

هنوز چمدون پر از لباساي آستين كوتاهه ... هنوز هندونه بدجور ميچسبه ... هنوز آفتاب ظهر داغه داغه ... و خورشيد با تمام قوا ميجنگه ... ميجنگه با كلاغايي كه دارن پاييزو فرياد ميزنن!

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 12:7 |

طبع طنزم ريز ريز شده! قيمه قيمه شده! به قول اينجاييا پكيده!
اين مطلباي طنز تو كله‌امه‌ها! هي ميان ... هي ميرن!
با شروع شدن كلاسا، اين معادن علم و ذخاير فرهنگ شايد حالم بهتر شه! خدا رو چه ديدي!

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 20:21 |

برام مهم نيست ... ديگه مهم نيست ... چه بياي و بخونيش و چه نياي ... اينجا دفتر خاطرات منه ... هر روز ميام و خودم بهش سر ميزنم!
مطلبامو تا آماده شد ميارمو ميچسبونم اينتو ... حالا چه تو بخوني و چه نخوني ... چه نظر بدي و چه ندي ...
ديگه برام مهم نيست!

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 19:33 |

... ساعتها به حرف مردم گوش ميديم اما 10 دقيقه براي فرزندمون وقت نداريم!
ساعتها پاي تلويزيون ميشينيم و به اخبار گوش ميديم اما 10 دقيقه براي فرزندمون وقت نداريم!
و وقتي 10 دقيقه براي فرزندمون وقت ميذاريم و به حرفاش گوش ميديم، متوجه نميشيم كه اون فهميده ما داريم به جاي حرفاش، به همه اون ساعتها فكر ميكنيم ... و به ساعتهاي آينده ... كه باز هم بدون او خواهند گذشت ...

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 19:26 |