تبليغاتX
پرسه تو پستو
میخوام بنویسما اما از چی، باز دوباره گیر کردم … نمیدونم تا حالا اینجوری بودین یا نه … اینکه هی یه حسی بهت میگه بنویس اما هر چی میخوای بنویسی هیچی یادت نمیاد …
بهتره دوباره موقعیت خودمو توصیف کنم شاید کم‌کم یه چیزی یادم اومد!
الان ساعت 12:15 و من تو سالن مطالعه دانشکده هستم … البته همچین سالن مطالعه‌ایم نیستا! … یه اتاق حدودا 3 در 5 یا 6 (تخمینو حال میکنی! ... اين علامت ضربدر كجاست؟) با 12-10 تا میز و صندلی که دورش چیدن … 4 تا هم پنجره مربع شکل داره رو به بیرون که البته چون طبقه دومه فقط آسمون پیداست! روبروشم یه پنجره خیلی بزرگه رو به راهرو … اینجوری همه میتونن تو رو ببینن و توام میتونی آمار هر کی رو كه از بیرون رد میشه داشته باشی! (مثل این بنگاه‌دارا حرف میزنم! دستشویی حمامم تو حیاطه … رفیق مفیقم نباید بیاری … اجاره رو هم سر موقع میدی … تلفن و گاز و برقم با خودته!)
خلاصه اینجوری بگم که یه دخمه است که خب بعضی موقعها آدم اونو به بهشت برین هم ترجیه میده! … از اونجایی که باز یادم رفته غذا رزرو کنم یه دونه بیسکوییت مینو از این پتی بورا خریدم گذاشتم جلوم رو میز و هر 5 دقیقه یه بار یکیشو میخورم … فکرکنم صدای قرچ قوروچش داره اعصاب این بغل دستیمو ریزریز میکنه! بدجور تو نخ کتابشه! … پشت ميز عقبي دو نفر نشستن با یه لب تاب ( بابا کلاس! بابا پولدار! بابا تکنولوژی همراه‌دار!!!) که دارن چه میدونم یه پروژه رو بررسی میکنن و همین جور بلند بلند حرف میزنن! انگار نه انگار سالن مطالعه است! اصلا برا همینه که نتونستم اون چیزی رو که تو ذهنمه برا این پست بنویسم! آخه مطلب به این مهمی و علمی و فلسفی نوشتن، تمرکز لازم داره!
5 دقیقه بعد:
اینجا فقط منم و بغل دستیم … سکوت آزاردهنده‌ای تو اتاقه … فقط صدای ورق زدن میاد و نفس کشیدن! … بدجور دلم گرفته … بعضی موقعها همون حیاط شلوغ و شیر تو خر رو به اینجا ترجیه میدم! … وای میدونی الان چی دلم میخواست؟! یه جای راحت با یه متکای نرم که این کفشامو دربیارم (احساس میکنم پام داره اون تو خفه میشه! قلب دوم بیچاره من!) این مانتو مغنعه مزخرفم در بیارم ... راحت بشینم … کنارمم یه لیوان بزرگ چایی باشه با یه عالمه شکلات کاکائو و یه عالم ورق و یه خودکار با یه ضبط که صدای سیاوش قمیشی از توش چهچه بزنه! بعد بشینم با خیال راحت پستای دو ماه ديگه رو بنویسم! (به نظر شما متکا این وسط چه نقشی داشت؟!!!)) …
اين بيسكوييتم كه هرچي ميخورم تموم نميشه! .... دارم كم كم بالا ميارم! حالا يكي نيست بگه آخه بشر! مجبوري همشو بخوري؟! ... ساعت 12:40 ... تا 13 خيلي ديگه مونده ... اما هرچي فكر ميكنم ميبينم ديگه نميتونم اين فضا و سنگيني و سكوتشو تحمل كنم ... كتابخونه هم كه بسته است ... تنها راهش همون حياطه! تا برم تو حياطو يه سريم به wc بزنم(!) و يه اين ور اون وري برم ساعت ميشه 13! ... پس فعلا با اجازه!
پ.ن
1) حال ميكني دانشجوي مملكتو! اپسيلون اپسيلون وقتش طلاست!
2) اگه پستاي قبليو خونده باشين متوجه ميشين كه من هروقت تو نوشتن كم ميارم برا خالي نبودن عريضه(!) موقعيت خودمو و فضاي دوروبرمو توصيف ميكنم! دفعه قبل تو حياط بود اين دفعه هم اينجا (يعني جاي بعد كجا ميتونه باشه!!؟) نظرتون راجع به اين نوع پستا چيه؟! به نظر شما تو اين جور موقعها ننويسم بهتر نيست؟؟؟
3) از اونجايي كه چند وقته باز اين بلاگفا اشكال پيدا كرده دوباره نميتونم از اين شكلكا بزنم ... اي روزگار بي‌وفا هي ي ي ي ي ي ي .... !

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 17:11 |
ديگر كسي در اين شهر، با درد آشنا نيست ... در اين ديار غربت، يك لحظه جاي ما نيست
هركس به فكر خويش است، مردم دوان به هر سو ... آري در اين شلوغي، همخواني صدا نيست
در آسمان تاريك، در وادي سياهي ... گرد گل و شكوفه، پروانه‌اي رها نيست
در بين اين خلايق، اين مردمان حيران ... فرقي ميان عاشق با رند پر جفا نيست
هرگز نديده‌ام من، اينگونه تند رفتن ... يك لحظه ايستادن، در دينشان روا نيست
آخر چه انتظاري، از خواندن قناري ... وقتي نمي‌وزد باد، پاكي در اين فضا نيست
سرتاسر جهان را، بيهوده گشته‌ام من ... افسوس و صد دريغا، جا پايي از صفا نيست
خورشيد رخت بسته، گم گشته روشنايي ... دنيا بدون رنگ است، حرفي ز سايه‌ها نيست
صدبار گفتمت من، از اين خرابه بگذر ... هربار خيره گفتي، حرف تو از وفا نيست
گفتي كه من بمانم، حرف از سفر نرانم ... اما چگونه ماندن، وقتي كمي هوا نيست!
تو اهل اين دياري، بسپارمت به تقدير ... از عشق توبه كردم، اين كار، كار ما نيست!

پ.ن:
حتما نظرتونو بگيدا ... من اصولا آدم انتقادپذيريم! (از اونجايي كه باز اين بلاگفا يه ( ... !)يش شده اين شكلكا بالا نمياد! پس از اون چشمكا!!!) ... اگه يه اسميم براش داريد پيشنهاد بديد! اينو ميگن مشاركت جمعي!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 19:56 |
ساعت 10 دقيقه به يكه ... حياط قل قل است ... همه ريختن بيرون. آدم ياد ساعت تنفس زندانيهاي آلكاتراس ميفته ... طبق معمول هميشه، روي يه نيمكت نشستم و دارم مينويسم ... يعني زياد تو حس نوشتن نيستما ولي خب ... كار ديگه‌اي ندارم ... .كنار بوفه يا همون تريا(!) خيلي شلوغه ... آخ كه دلم چقدر چايي ميخواد، ولي فقط 200 تومن تو كيفمه و طبق محاسباتي كه انجام دادم فقط ميمونه براي كرايه تاكسي ... بنابراين قيد چايي رو زدم چون خريدن يه چايي (كه 50 تومنه) همانا و پياده‌روي يه مسير طولاني (اونم بعد يه روز كلاس از ساعت 8 صبح تا 8 شب) همانا!
عمرا ... كي حاضره همچين كاري رو بكنه؟! ... اگرچه خيلي برام سخته ولي بايد اين دفعه قيد شكمم رو بزنم! ...
خيلي حال ميده تو اين هوا بشيني روي يه نيمكت تو حياط، با اين همه فضاي سبز و بنويسي ... البته ... اگر طبق معمول هميشه كسي مزاحم آدم نشه كه فعلا شده! ... اصلا من نميدونم اين چه حكمتيه كه ما تا ميريم يه جا روي يه نيمكت تنها بشينيم 3-2 نفر ميان و دقيق تلپ ميشن جلوي آدم! ... اينم از الان! ... 2تاشون اومدن درست نشستن اين جلو ... اه ... واي كه اين دانشكده ما چقدر لوسه! ... آدم حالش يه جوري ميشه ... روده‌هاي آدم مياد تو حلقش! ... مثلا همه ميخوان بگن كه تريپ لاون!!! ... كشتن منو با اين ادا اطفاراشون ... خب ... روبريي‌ها كه به سلامتي شدن 3 تا! ... از نيمكت دست راستيمم كه خيلي سر و صدا مياد ... وايسا يه دقيقه سرمو ببرم بالا ببينم كي به كيه ... اواه ه ه ه ه ه ه ... دست چپ كه 9-8 نفري وول ميزنن! ... چه سيگاريم ميكشن! ... روبروييامم كه شدن 4 تا! ... دست راستم هم كه ترياست و همه از سروكول هم بالا ميرن! (مثلا موقع استراحته! نشستم آمار مردمو ميگيرم!!!) ...
آخ كه چقدر دلم يه سكوت حسابي ميخواد ... هوا محشره ... نه آفتابي نه گرمايي نه كلاغي نه بادي و نه باروني ... خنكي هوا بعد اين 3 ماه گرما آدمو حال مياره ... البته اگه اينا بذارن! ... حالا اين روبروييه شروع كرده به آواز خوندن! ... چه صداييم داره! ... دارم فكر ميكنم كه برم يا بمونم ... اگه بمونم كه مغزم پرپر ميشه از اين همه سروصدا! ... اگرم برم كه ... خب كجا برم؟ ... تو اين دانشكده متمدن و با كلاس ماشاءالله هر گوشه كنارش كه بري يه سوژه‌اي روبروته! جاي دنجش كجا بود آخه! ... البته تو فكرم كه برم سالن مطالعه ... خيلي جاي خلوت و آروميه ... اما آب‌وهواي اينجا كجا آب‌وهواي اونجا كجا؟! ...
حالا شدن 5 تا! ... بوي سيگار داره خفه‌ام ميكنه ... آواز اين روبرويي كشته منو! ... جاتون خالي! ... بغل دستيشم داره سوت ميزنه ... فقط دست زدن منو كم داره!
ديگه درجه تحملم داره به زير صفر ميرسه! ... من نميدونم اينا كه اينقدر سيگار ميكشن چه جوري هنوز زنده‌ان! ... يه خورده دارم از فضولي ميميرم! اما خوشم نمياد سرمو از رو ورق بلند كنم ... ولي معلومه همشون بدجور تو خماريش موندن كه من دارم همينجور تند تند چي مينويسم! ... خدايي عجب سرعتيم گرفتما! ... باز دوباره اين خودكارو گذاشتم رو كاغذ و ديگه حريفش نشدم ... احتمالا امروز اينترنتم بي اينترنت! ... آخه پول كارت ندارم ... بهتره امشب بچسبم به پروژه‌هام ... يه خورده درسم بخونيم بد نيست! ببينيم درس خوندن چه حسي داره! ... خب ... ساعت 13:15 شده ... ديگه بايد پاشم برم چون 13:30 كلاسم شروع ميشه ... اواه‌ه‌ه ... من 25 دقيقه‌است دارم مينويسم!!! ... خيلي چرت و پرت شد نه؟ ... خوش باشيد ... باي باي.

پ.ن:
كاش يه چيز ديگه‌‌اي از خدا خواسته بودم! كلاس كه شروع شد حدوداي ساعت 16 استاده به يكي از بچه‌ها گفت برو از تريا يه كتري بزرگ چايي با 50 تا ليوان يه بار مصرف بگير تا بچه‌ها يه كم خستگيشون در بره!!! ... بابا استاد! بابا ترحم! بابا فرستاده خدا!


+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 19:24 |

ساعت 11:30 شب ... هوا سرده ... روي كاناپه دراز كشيده، با زيپ ژاكتش بازي ميكنه و داره تلويزيون ميبينه ... سينما4 ... اسرار حروف ...
- از عصر تا حالا صداي تلويزيون بلنده. لااقل كمترش كن.
كنترل رو برميداره و صدارو ميبره رو 13 ... فيلم تموم شده و داره به نقدش گوش ميده ... تخته شاستي و مدادش كنارشه ... طرحهاي درهم برهم ... مداد بي نوك ... صفحه پر از هيچ ...
« علت موفقيت فيلم همين نقش عوض كردنهاست ... گذشتن از خويش ... دلبستگي ... شكل اتفاقي آگاهي دختر از راز حروف تبديل ميشه به يك ارتباط ماوراءالطبيعي كه ...»
- اين ترماي آخر رو زدي به بيخيالي ... انگار نه انگار ...
- مگه تو فردا نبايد بري كلاس. يعني هيچ درس و مشقي نداري؟!
« مواردي كه اشاره كرديد مربوط به مجرداتند ... مثل موسيقي كه انتزاعي‌ترين شكل تحقق جهان هنريه ... به قول فيلسوفي كه ميگه خوشا معرفتي كه آن را به دانش واگذار كنيم ... اين فيلم اونقدر لايه‌هاي متفاوتي داره كه نميشه اون رو يه ملودرام ...»
- شام خوردي؟
- آره
- فردا آزمايش خون داري. يادته كه؟
- آره
- خوبه!
« اگر ما ياد بگيريم كه از كلمات استفاده كنيم براي عشق ... دوستي ... نه فقط براي بيان صحيح حروف، اون موقع كلمه پلي ميشه براي ... »
- كي تموم ميشه؟ ... خب اگه از درس زده شدي بگو!... ميتوني بري فيلم ساز بشي يا منتقد ... اينام شغله بالاخره ...
- از 6 تا حالا يا پاي كامپيوتره يا تلويزيون ... قبلا اينجوري نبود ... نميدونم چي شده كه ...
احساس بدي داره ... ديگه نميتونه تحمل كنه ... آروم بلند ميشه و تلويزيون رو خاموش ميكنه ... تخته شاستي و مداد رو برميداره ... ميره تو اتاق و در رو ميبنده ... تنهايي ... مداد ... كاغد پر از هيچ ... طرحهاي نزده ... زنگ ساعت 12 ... خستگي ... اشك ... سكوت ... سكوت ... سكوت ...
يه جاي سفيد روي كاغذ پيداست ... مداد رو برميداره و با فشار روي لكه سفيد مينويسه:
نظر به كار مفيدم نمينمايد كس / هزار ديده نگهبان اشتباه من است
...

پ.ن: فيلم اسرار حروف رو ديديد؟ خيلي قشنگه ... حتما ببينيد.

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 23:0 |

نه ... خدايي ... فال رو حال كردي؟؟؟ ما كه هيچ تعصبي رو هيچ تيمي نداريم ... ولي خب ... بعضي تيمها هميشه سوسك بوده‌اند و هستند و خواهند بود، بعضيام جاشون هميشه همون بالابالاهاست! ... قضيه همون خورشيدست، يادتونه كه! ... بله خلاصه!

پ.ن:

1) اين رحمتيتون خيلي دروازه ‌بانه‌ها!!!! هواشو داشته باشيد چشم نخوره!

2) انصاريان تو حمله كولاك كرد!!! كجا بودي تا حالا خوش تيپ!

3) كاش تو قانون فيفا ضربه اوتي با دستو گل حساب ميكردن ... حيف اين استعداد نوشكفته نيست آخه.

4) مدل رنگ لباسا منو كشته! عجب خر تو شيري شده اين مملكت!

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 21:19 |
يه كتاب شعر از كتابخونه دانشكده گرفتم از آقاي احمد آذري ... تا حالا اسمشم نشنيده بودم ولي خيلي شعراش قشنگند ... اصولا فال رو با ديوان حافظ ميگيرن ولي امتحانش با اين كتاب خالي از لطف نبود! باز كه كردم اين اومد:

غروب در تنگناي زمان از نفس افتاده ، طوفاني در پيش است ... باز آي، باز آي ... افق را تاريكي نپايد ... طلوع را بي تو مجالي نيست ... شب را نه جاي درنگ است ... مرگ شمعها نزديك ميشود ... اين ظلمت بي انتها را خورشيدي بايد ...

از آنجا كه در مخم بسيار مقز ميباشد(!) شعر رو براتون تحليل ميكنم: 

۱) در اولين جمله منظور از طوفان، بازي استقلال ـ پرسپوليسه كه حتي غروب رو هم از نفس ميندازه چه برسه به منو توي آدميزاد!
۲) اين "باز آي" خطاب به دوران شكوه و اوج پرسپوليسه كه شاعر با دوبار تكرار اون نويد ميده كه آره! داريم براتون استقلاليا!

۳) افق را تاريكي نپايد يعني اينكه اول و دومي بعضيا كشكه! بريد كنار ما داريم ميايم بالا!
۴) در تحليل "طلوع را بي تو مجالي نيست" و "شب را نه جاي درنگ است" رجوع شود به شماره ۳!   

۵) در اين قسمت منظور از مرگ شمعها، له شدن و ضايع شدن و باخت تيميه به نام استقلال كه در زمان زندگي شاعر ميزيسته و در كتب تاريخي اومده كه در اكثر اوقات سوسك بوده است!

۶) در قسمت آخر، خورشيد استعاره از پرسپوليسه كه وجه شبهشون در قرمزي، درخشندگي، در اوج بودن و يگانگيست ... بله ... اين ظلمت را خورشيدي بايد!!!

دينگ دينگ دينگ ... پايان كلاس ادبيات!

پ.ن: اينجانب هر گونه پرسپوليسي يا استقلالي بودن خود را به شدت تكذيب ميكنم! اين از متن كاملا مشخص بود و هيچگونه انگي به بنده نميچسبد!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 14:15 |

يك ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شيش ... اواه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه ... چقدر زياد شدن يهو! همه جا هستن! تمام صورتم پر جوش و لك شده! صبح اول صبحي حسابي اعصابم قمر در عقرب ميشه!

اولش يكي دو تا بودن ... دور لب و روي چونه و ... اما هرچي هيچي نگفتم هي زياد شدن ... حالا گونه و پيشوني و روي دماغ و توي دماغ و! ... خلاصه‌شو بگم ... فقط سفيدي چشمام سالم مونده! ... البته نه فكر كني از اين جوشاي چركي گنده و تابلو باشن‌ها ... نه ... يه مشت جوش ريزن به اضافه لكهاي قهوه‌اي كه محصول چنگ زدنهاي متمادي بنده‌ست! ... فكر كنم اگه از همون اول دستكاريشون نميكردم اينقدر ضايع نميشدن!

بيچاره مامان ... كلافه شد از بس به من گفت: دختر ... اينقدر با صورتت و جوشات ور نرو! .... اما كجا بود گوش شنوا؟! ... با اين ناخن زدنهاي من، جوش كه چه عرض كنم ... درخت چنارم رو صورتم در ميومد، سه سوت از ريشه كنده ميشد!

عادت كردم ديگه! ... وقتي ميشينم پاي كامپيوتر و سايتها و وبها رو ميخونم، با جوشامم ور ميرم ... بعد 3-2 ساعتم كه بلند ميشم، يه عمليات كنده‌كاري موفقيت‌آميز روي صورتم انجام شده!!! حالا بيا و درستش كن ... آخه چه‌جوري با اين وضع برم دانشگاه! (آخي! خدا مرگم بده! عجب غصه بزرگيه‌ها!!!)

ميرم ميشينم كنار مامان ... يه كم خودمو لوس ميكنم ... ميگم: « مامان! عجب ناهاري پخته بوديا! محشر بود! » ... زير چشمي و با تعجب نگاهم ميكنه .... ميفهمم كه ديگه اين شگردمم لو رفته ... بايد به فكر ترفنداي آپ‌توديت‌تري باشم! ... صورتمو ميبرم نزديك صورتش ... ميگه: «چيه؟! چرا اينقدر خودتو ميچسبوني به من؟! برو اونطرفتر گرمم ميشه! » ... سريع مرحله دوم نقشه‌رو پياده ميكنم! ... با يه لحني كه دل سنگ كه چه عرض كنم، دل تخته سنگم آب ميكنه ميگم: مامان! ببين صورتمو ... (به این حالت>>> ) يه خورده به صورتم نگاه ميكنه ... بعد ... يهو عينهو كوه آتشفشان فوران ميكنه: «چقدر بهت گفتم با جوشات بازي نكن! گوش ندادي كه! هي باهاشون ور رفتي! هي خرما خوردي!  هي پفك خوردي! هي شكلات كاكائو خوردي ...» ميپرم وسط حرفاش و ميرم سراغ اصل مطلب! ... « مامان! عصر بريم دكتر پوست؟» ... « دكتر بي دكتر! ... يه خورده مراعات كن خودش خوب ميشه! » ... بعد همينطور كه ميره طرف آشپزخونه شروع ميكنه به زدن حرفاي هميشگي: « اگه مراعات كني ... اينقدر پاي اين كامپيوتر نشيني! (معمولا تمام مشكلات خونه و مملكت آخرش يه جورايي به كاركردن زياد من با كامپيوتر ربط پيدا ميكنه! زياد ذهنتونو مشغول نكنيد!) ... اگه اينقدر تو گرما نري بيرون ... هي راه به راه نياي در يخچال رو باز كني خرما بخوري! ... واسه چيزاي بيخوديم اينقدر جوش نزني و تا 4 و 5 صبحم بيدار نموني ... مطمئن باش خودش خوب ميشه!!!! »

عجب! ... با خودم فكر ميكنم بابا! اين مامان ما هم عجب دكتريه ما خبر نداشتيم! تو سه سوت نسخمونو پيچيد گذاشت كف دستمون!

دوباره تو آينه يه نگاه به خودم ميندازم ... راست ميگه خانم دكتر! ... اينقدرام زاغارت نيست! ... اما آخه اون چندتايي كه زير چونمن بدجور تابلو شدن! ... نه كه بيچاره‌ها دم دست‌تر بودن، حسابي كنده‌كاريشون كردم! ... كاش مامان قبول ميكرد بريم دكتر ... تو اين فكرا هستم كه يهو يه سر ديگه كنار سر من تو آينه ظاهر ميشه و لبخند ميزنه ... تا ميبينم اوضاع دوباره گوگوري مگوريه باز نقشه ميكشم تا شايد اينبار دلش به رحم بياد ... با نهايت نگراني و غصه تو آينه نگاهش ميكنم و ميگم: « مامان ... اين يكيو ببين چقدر گنده و ضايع‌ست! ... نبودا! ... امروز دراومده درست زده وسط ابروهام! ... » ... نگاهش ميكنم و تقريبا مطمئن ميشم كه الان ok رو ميده ... اما اون يه چشمك ميزنه و با لبخند ميگه: پس قدم نورسيده مبارك!!! ... و خنده‌كنان دور ميشه!

پ.ن:

1) تا حالا شده كه هي جوش يه قضيه‌اي رو بخوري (اونم قضيه‌اي به اين حياتي!!!) و طرفت جدي نگيره!؟؟ ... آره؟ ... پس ميتوني تصور كني تو اين لحظه چه حالي داشتم!

2) خودمونيم! اين مامان باباهام نخوان كاري رو بكنن ... من و تو كه هيچي ... رستم دستانم حريفشون نيست!

3) آخه من چه گناهي كردم كه پفك و خرما و شكلات كاكائويي دوست دارم؟

4) ميبينيد ... مامان من واسه خودش يه پا دكتره! ... اينو جدي ميگم! ... درسته كه شايد كامپيوتر ربطي به جوش صورت نداشته باشه، اما اون چند بار منو از مرگ حتمي نجات داده ...

5) ببين ... حالا بين خودمون بمونه! ... تا مامانم اين دورو برا نيست ... شما دارويي، درماني، پيشنهادي واسه اين درد بي‌درمون ما نداريد!؟؟؟

        6) نور بباره به قبر هركي كه اين «پ.ن» رو اختراع كرده!
+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 9:50 |

بعضي موقعها احساس ميكنم خدا وجود نداره، حسش نميكنم، نميبينمش، صداي نفساش نمياد ... احساس ميكنم همه چي دروغ بود ... اون دعاها و خداخدا كردنا ... اون نذر و نيازا ... اون درد و دل كردنا ... اون عبادتا و شكرا و زيارتا ... احساس ميكنم ما يه بازيچه بوديم، يه عروسك خيمه شب بازي تو دست عروسك گرداني كه اصلا وجود نداشت ... حس ميكنم اون يه دروغ بزرگ بود ... يه فريب ... يه سراب ...

بعضي وقتا به هر طرف كه نگاه ميكنم شيطونو ميبينم كه بهم خيره شده ... كه گوشه ديوار اتاقم وايساده و بهم لبخند ميزنه ... که همه جا دنبالم مياد ... باهام حرف ميزنه ... بهم دستور ميده ... ميگه بكن، نكن، ببين، برو، نيست، دروغه، قشنگه، لذت داره، به درد نخوره، هيچه، تلخه، شيرينه ...

وقتي يه مدت ميگذره ... وقتي حسابي باهاش سرگرم ميشم و خو ميگيرم ... وقتي اينقدر بهم نزديك ميشه كه با تمام وجود توي گوشت و پوست و استخونم، تو رفتارم، حركاتم، تو بيداري و خوابم، تو لحظه لحظه نفس كشيدنم حشس ميكنم ... يهو ... يه اتفاق ... يه نشونه ... يه تلنگر ... همه وجودمو به هم ميريزه ... همه ذهنمو پوچ ميكنه ... همه ساخته‌هامو خراب ميكنه ... يهو انگار يكي مياد، انگار يكي دوباره نفس ميكشه، دوباره گرماي وجودش رو حس ميكنم ... اون موقع فكرم داغون ميشه و تمام وجودم ميشه يه گلوله آتيش ... نگاه كه ميكنم هيچكي نيست، هيچكي حرف نميزنه، هيچكي دستمو نميگيره، صداي راه رفتني نمياد ... اما ... هست ... هست و نميبينمش ... مياد و ميگه هستم .. اون موقع‌ست كه باز باورش ميكنم ... باز بهش فكر ميكنم ... ازش به خاطر تمام كارام خجالت ميكشم ... ازش نميپرسم كجا بودي چون ميدونم حرف نميزنه ... ميدونم جوابمو نميده ... ميدونم باهام قهره ... ميدونم خيلي بايد نازش رو بكشم تا باز دستمو بگيره ...

شب كه سرمو ميذارم رو بالش و چشمم رو ميبندم، بهش فكر ميكنم ... باهاش نفس ميكشم ... ميگم خدا جون ... ميدونم بدم ... اما ديگه نرو ... از فردا همه چيو جبران ميكنم ... اما ....

هنوز اون نگاه و لبخند شيطاني گوشه اتاقه ... سنگيني نفساش آزارم ميده ... ميدون اونم منتظره ... منتظر فردا! ...

خدايا نجاتم بده! ...

خدايا كاش اينقدر لايق بودم كه كمكم كني ... كاش اينقدر انسان بودم كه بتونم صداتو بشنوم ... كاش يه كم ساده‌تر و بلندتر باهام حرف ميزدي ... مثل اون!

خدايا از فردا ميترسم ... تنهام نذار ...

 

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 19:33 |