بهتره دوباره موقعیت خودمو توصیف کنم شاید کمکم یه چیزی یادم اومد!
الان ساعت 12:15 و من تو سالن مطالعه دانشکده هستم … البته همچین سالن مطالعهایم نیستا! … یه اتاق حدودا 3 در 5 یا 6 (تخمینو حال میکنی! ... اين علامت ضربدر كجاست؟) با 12-10 تا میز و صندلی که دورش چیدن … 4 تا هم پنجره مربع شکل داره رو به بیرون که البته چون طبقه دومه فقط آسمون پیداست! روبروشم یه پنجره خیلی بزرگه رو به راهرو … اینجوری همه میتونن تو رو ببینن و توام میتونی آمار هر کی رو كه از بیرون رد میشه داشته باشی! (مثل این بنگاهدارا حرف میزنم! دستشویی حمامم تو حیاطه … رفیق مفیقم نباید بیاری … اجاره رو هم سر موقع میدی … تلفن و گاز و برقم با خودته!)
خلاصه اینجوری بگم که یه دخمه است که خب بعضی موقعها آدم اونو به بهشت برین هم ترجیه میده! … از اونجایی که باز یادم رفته غذا رزرو کنم یه دونه بیسکوییت مینو از این پتی بورا خریدم گذاشتم جلوم رو میز و هر 5 دقیقه یه بار یکیشو میخورم … فکرکنم صدای قرچ قوروچش داره اعصاب این بغل دستیمو ریزریز میکنه! بدجور تو نخ کتابشه! … پشت ميز عقبي دو نفر نشستن با یه لب تاب ( بابا کلاس! بابا پولدار! بابا تکنولوژی همراهدار!!!) که دارن چه میدونم یه پروژه رو بررسی میکنن و همین جور بلند بلند حرف میزنن! انگار نه انگار سالن مطالعه است! اصلا برا همینه که نتونستم اون چیزی رو که تو ذهنمه برا این پست بنویسم! آخه مطلب به این مهمی و علمی و فلسفی نوشتن، تمرکز لازم داره!
5 دقیقه بعد:
اینجا فقط منم و بغل دستیم … سکوت آزاردهندهای تو اتاقه … فقط صدای ورق زدن میاد و نفس کشیدن! … بدجور دلم گرفته … بعضی موقعها همون حیاط شلوغ و شیر تو خر رو به اینجا ترجیه میدم! … وای میدونی الان چی دلم میخواست؟! یه جای راحت با یه متکای نرم که این کفشامو دربیارم (احساس میکنم پام داره اون تو خفه میشه! قلب دوم بیچاره من!) این مانتو مغنعه مزخرفم در بیارم ... راحت بشینم … کنارمم یه لیوان بزرگ چایی باشه با یه عالمه شکلات کاکائو و یه عالم ورق و یه خودکار با یه ضبط که صدای سیاوش قمیشی از توش چهچه بزنه! بعد بشینم با خیال راحت پستای دو ماه ديگه رو بنویسم! (به نظر شما متکا این وسط چه نقشی داشت؟!!!)) …
اين بيسكوييتم كه هرچي ميخورم تموم نميشه! .... دارم كم كم بالا ميارم! حالا يكي نيست بگه آخه بشر! مجبوري همشو بخوري؟! ... ساعت 12:40 ... تا 13 خيلي ديگه مونده ... اما هرچي فكر ميكنم ميبينم ديگه نميتونم اين فضا و سنگيني و سكوتشو تحمل كنم ... كتابخونه هم كه بسته است ... تنها راهش همون حياطه! تا برم تو حياطو يه سريم به wc بزنم(!) و يه اين ور اون وري برم ساعت ميشه 13! ... پس فعلا با اجازه!
پ.ن
1) حال ميكني دانشجوي مملكتو! اپسيلون اپسيلون وقتش طلاست!
2) اگه پستاي قبليو خونده باشين متوجه ميشين كه من هروقت تو نوشتن كم ميارم برا خالي نبودن عريضه(!) موقعيت خودمو و فضاي دوروبرمو توصيف ميكنم! دفعه قبل تو حياط بود اين دفعه هم اينجا (يعني جاي بعد كجا ميتونه باشه!!؟) نظرتون راجع به اين نوع پستا چيه؟! به نظر شما تو اين جور موقعها ننويسم بهتر نيست؟؟؟
3) از اونجايي كه چند وقته باز اين بلاگفا اشكال پيدا كرده دوباره نميتونم از اين شكلكا بزنم ... اي روزگار بيوفا هي ي ي ي ي ي ي .... !

