تبليغاتX
پرسه تو پستو

... كاش درختي بي‌شكوفه و بي‌ميوه بودم، چرا كه درد پرباري تلخ‌تر از ستروني است، و رنج ثروتي كه هيچ‌كس نمي‌پذيرد، عظيمتر از اندوه تهي‌دستي است كه هيچ‌كس به او نمي‌بخشد ...
كاش ني زير پا افتاده‌اي بودم، چرا كه بهتر بود از چنگي سيمين تار بودن، در خانه‌اي كه سَرورش انگشت ندارد و كودكانش ناشنوايند ...

پ.ن:
1) نظر به استقبال خوانندگان از نوشته‌هاي جبران خليل جبران، و نظر به استقبال من از امتحانات و پروژه‌ها(!) ، و نظر به اينكه من اين ترم قول دادم كه نيفتم و نظر به خيلي چيزاي ديگه‌اي كه جلب نظر ميكنند(!)، زحمت اين پست رو هم داديم به ايشون!
2) نظر به عدم استقبال خوانندگان از پي‌نوشتهاي بي در و پيكر اينجانب، و نظر به اينكه من خيلي برا خوانندگان احترام قائلم و با اينكه خيلي نوشتنم مياد، به همين دو تا پ.ن اكتفا ميكنيم!
3) چيزه ... من ... اي بابا! ... پرسه بيا برو ... ببينم يه بار ميتوني يه پست كمتر از 200 صفحه بذاري يا نه! ... بله كه ميتونم ... ايناهاش!!! ... ( باز من يكم خليدم! شرمنده! وسطاي بهمن خوب ميشم ... نگران نباشيد! ... چقدرم نگران بوديد! ... باشه بابا! ... رفتم!)

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 22:9 |
فضاي ميان تو و همسايه بي‌محبتت به يقين عظيمتر از فضاي ميان تو و محبوبي است كه آن سوي هفت دريا و هفت اقليم مي‌زيد ... چرا كه در خاطره، فاصله‌اي نيست و تنها در فراموشي خليجي است كه نه آواي تو قادر به گذر از آن است و نه نگاه تو ... به راستي دورترين فاصله، فاصله ميان روياها و بيداري شماست ... فاصله ميان آنچه عمل است و آنچه آرزوست ...
پ.ن:
1) آره ديگه ... آخر ترمه و امتحان و تحويل ... يه جورايي فعلا بايد با "جبران خليل جبران" حال كنيد تا من دوباره نوشتنم بياد!!! ... تا يادم نرفته اون پست "دريغ " هم از ايشون بود (اين باوجداني MED بدجور ما رو هم تحت تاثير قرار داد!) ... نوشته‌هاي "جبران" خيلي جالبه ... مثل (...) هي نيا بخون و برو! يه كم يادداشت بردار!!! ... اينجا كه ديگه مثل كلاساي دانشگاه واسه تفريح و وقت گذروني نيست كه! ... اينجا يه پرفسوري داره وقتشو برا امثال شما ميذاره تا 4 تا كلمه چيزي ياد بگيريد!!! ... خجالت داره! ... نه بذا حاليش كنم ! ... ولم كننننننننننن! ... نفس كش!!!! ... :)
2) اصلا نگران نباشيد، من حالم خوبه! ... پ.ن شماره يك از عواقب دادن امتحان ايستايي به ضايعترين شكل ممكن ميباشد! ... همش 2 ساعت از امتحان ميگذره‌ها! ... زمان لازم دارم تا به شكل اولم برگردم!!!
3) تا حالا ديده بودي پي‌نوشت از پيش‌نوشت بيشتر بشه!!! ... جل‌الخالق! چه كنيم ديگه! ما از هر نظري خاصيم!!! ... اختيار داريد ... نظر لطفتونه ... جان؟ ... نه خواهش ميكنم فرمايش ميفرماييد من كجام با استعداده! ... چوبكاري نفرماييد ... بله؟؟؟ ... باشه بابا! باشه! ... رفتم! ... حالا چرا ميزني!!!؟ :(
4) ميشه يه كوچولو ديگه بگم؟! ... مثلا قرار بود ننويسم!!! ... در پيش‌نوشت رو ميبندن از پنجره پ.ن ميام تو!!! (اين چرت و پرتا چيه ميگم!!!؟ يعني حالم خوب ميشه! ‌[بغض خفن] )... نبوغه ديگه! درشو كه باز ميكني سرريز ميكنه! ... باشه باشه بابا! ... خودتو ريز ريز نكن ... رفتم! ... يه كوچولو ديگه بگم و برم: حسوووووووووود! ... عمرا دستت بهم برسه!!! :)

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 15:24 |

1) ديدي، ديدي، ديدي آخرش هيچكي منو تو يلدابازي بازي نداد!!! :( ... هي غريبي هي‌ي‌ي‌ي‌ي ... بسوزه پدر بي‌كسي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي ...
2) از اونجايي كه الان دلاتون كباب شده احتمالا كلي منو دعوت كنيد! ... ولي عمرا! ... من ديگه نميام بازي ... من ديگه سرخورده شدم رفت ... حالا ديگه فايده نداره! ... بازي نميكنم! .... ولي سال بعد اگه عمري بود يكيم به من بها بده :( : ( :(
3) يه هفته فرجه ميدن برا كاراي پايان ترم ... ما كه امتحان نداريم ولي 100 رحمت به امتحان!!! ... يه هفته رو ميخورم و ميخوابم و پاي كامپيوتر حال ميكنم بعد كه موقع تحويل پروژه‌ها ميشه پرپر ميزنم و از اضطراب نصف ميشم تا تموم شه ... من چرا آدم نميشم؟؟؟ ... شما در اين مورد نظري نداريد؟
4) تلويزيون تازگيا از اون گوشه بالا سمت راست استفاده‌هاي خيلي مفيدي ميكنه!!! ... تبليغ انتخابات و تبريك و تسليت و پرچم و ... كم مونده يه سري برنامه‌هارو كلا اون گوشه نشون بدن! ... چي ميخواستم بگم؟! ... آهان ... اينا يه نقشه‌هايي واسه عيد نوروز دارنا! ... باور كن ... من كلي كارآگاهم واسه خودم! ... هر چي تولد اماما ميشه اون بالا مينويسن عيد همه مبارك!!!! ... ميخوان تعطيلات عيدو ريز ريز كم كنن و آخرش همين نشونه مليمونم ازمون بگيرن!!! ... حالم از هرچي (...) بهم ميخوره! من نميخوام ايراني بودنمو يادم بره ... من عيد رو دوست ميدارم :(
5) دارم از دست خودم خل ميشم ... يه لحظه انرژي دارم به چه زيادي! از دهنم و چش و چالم ميزنه بيرون! اما 10 دقيقه بعدش يهويي ميشم مثل برج زهرمار!!! ... يك قيافه‌اي ميگيرم كه انگار همه كس و كارم مردن! (دور از جون! آخه اينو مامانم بهم ميگه!) ... مثلا الان! اول پست آهنگ گذاشته بودم شاااااااااد! سر جام بند نميشدم! اما الان يهويي دلم گرفت! ... يكي منو ببره دكتررررررررررررر :(
6) تا حالا شده احساس كني كه از كاري كه 1 دقيقه پيش كردي يا حرفي كه زدي پشيموني؟ ... من همش اينجوريم! ... نميدونم چرا فكر ميكنم همه خوبن! ... همه همونن كه نشون ميدن! ... نميدونم چرا به همه اعتماد ميكنم! ... هرچيم از اعتمادم لطمه ميخورم باز آدم نميشم ... الانم يه كارايي كردم كه پشيمونم! ... ميدوني ... خيليا لياقت محبتاي مارو ندارن ...
7) ... به دنيا بسيار عشق ورزيدم و دنيا به من، زيرا تمامي لبخندهايم براي دنيا بود، و تمام اشكهاي دنيا در ديدگان من ... ليك ميان ما دريايي از سكوت بود كه او بر آن پلي نزد و من از آن نگذشتم ...

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 11:45 |

... دريغ بر ملتي كه سرشار از اعتقادات و خالي از دين است.
دريغ بر ملتي كه لباسي بر تن ميكند كه خود نميسازد، ناني را ميخورد كه خود درو نكرده و باده‌اي مينوشد كه از تاك‌هاي او جاري نيست.
دريغ بر ملتي كه زورگو را قهرمان ميداند و فاتح پرجلال را سخاوتمند.
دريغ بر ملتي كه در خواب شهوت را منفور مي‌داند و اما در بيداري تسليم‌اش ميشود.
دريغ بر ملتي كه صدا بر نمي‌آورد مگر به هنگام تشييع جنازه و لاف نميزند مگر آنگاه كه گردنش زير تيغ باشد.
دريغ بر ملتي كه سياست‌مدارش روباه، فيلسوفش تردست و هنرش هنر وصله و پينه و تقليد باشد.
دريغ بر ملتي كه حاكم جديدش را با بوق و كرنا خوشامد ميگويد و با قهقهه و غوغا وداعش ميگويد تا با بوق و كرنا ديگري را خوشامد گويد.
دريغ بر ملتي كه فرزانگانش از پيري خرفت شده‌اند و مردان نيرومندش هنوز در گهواره‌اند.
و دريغ بر ملتي كه تكه تكه شده و هر تكه‌اش خود را ملتي ميداند...

* نميدونم چرا هر وقت اينو ميخونم با هر كلمه ملتي، ياد ايران ميفتم ...

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 11:40 |
يه مدته كه يه اينترنت مجاني گيرم اومده ولي فردا مهلتش تمومه، برا همين گفتم در آخرين لحظه‌ها ازش استفاده بهينه كنم ... (اين استفاده بهينه منه ... ببين نابهينه‌اش چه شكلي ميشه!!!)
ترم داره تموم ميشه ... دانشگاه اينقده خلوته كه دلت ميخواد از اول تا آخرش بدويي و جينگولك بازي درآري! البته نميتوني چون با اينكه تقريبا هيچ جانور زنده‌اي اين دوروبر نيست اما مامور محترم حراست همچنان دست به كمر با اون تريپ FBI ايش اونجا قدم ميزنه! ... فكر كنم اينو كوكش كردن ... بيچاره با شغلش حال ميكنه ديگه! ... منم بودم حال ميكردم ... از صبح تا شب در حاليكه قيافه ماموراي FBI رو گرفتي سيخ سيخ راه بري و زل بزني به دخترا از پايين تا بالا كه اگه كوچكترين نشاني از كمرنگ شدن اسلام توي ظاهرشون ديدي عقده‌هاي زندگيتو سرشون خالي كني! ... خيلي شغل ماهيه ... چه انگيزه‌ايم داره ماشاالله ... خدا به همه خدمتگزاران نظام نيرويي بس عظيم عنايت فرمايد ... آمين ... مرگ بر آمريكا، مرگ بر اسرائيل، مرگ بر منافقين و صد... نه صدام كه مرد ... منافقين و ... چه ميدونم بابا ... گير داديا ... بيخيال!
امروز روز آخر كركسيون پروژه بود ... واي اين استاده كشته منو ... اين همون استادست كه ميگفتم در نوع خودش جانور جالبيه ... اصولا ايشون به سبك خاصي علاقه‌مند ميباشند و اگه كارت به سبك ايشون نخوره سه سوت با كاتر ريز ريز ميشه! ... باور كنيد ... هنوز از ريز ريز كردن ماكت من 24 ساعت نگذشته! ... منم كه مزه دهنش اومد دستم امروز يه كار بهش تحويل دادم بيست! ... حال كرد! ... يه چيزي ساختم درست عين هموني كه ميخواست! ... ولي خودمونيم، يك آشغالي بود كه نگو! ... اما كاش بودي و لبخند مليح استاد رو ميديدي!
والا ما ترم قبل رفتيم تو يه درس 5 واحدي به سليقه خودمون عمل كنيم و به اينكه استاد چي دوست داره فكر نكنيم، افتاديم، افتادني بس شگفت!!! ديگه برا 7 پشتمون بسه! ... اينجا ايرانه ... دانشگاهشم مثل ابتداييشه ... كار كن ... حرف استاد رو دقيق گوش كن ... اصلا فكر آكبندت رو به كار ننداز ... نمره بگير ... پاس كن ... مدرك بگير ... فارغ‌التحصيل شو ... تا هركي ميبيندت بهت بگه: به‌به ... خانم مهندس!!! ... پس فردام برو يه خونه بساز كه دو روز بعدش با يه فوت بريزه پايين! ... اين البته برا رشته من بود ... حالا بقيه رشته‌ها كارشون به كجا ختم ميشه خدا به خير بگردونه!
يادش به خير ... چه بتي از دانشگاه ساخته بوديم برا خودمون ... هي جووني ي ي ي ي ي ...

پ.ن:
تو روزاي آخر هنوز حسين آقا تو بوفه است و به دانشجواي گرسنه كمك مي‌كنه ... كرانچيه من رو هم هميشه به موقع بهم ميرسونه ... اون نباشه كه من ميميرم از بي موادي!!! ...خدا بهش اجر بده ...
هنوز كبوتراي عاشق توي حياط به چشم ميخورن! (بالاخره آقاي FBI هم بايد از يه جايي نون بخوره!) ...
هنوز سال بالايي‌هاي فسيل توي دانشگاه پياده‌روي ميكنن ...
هنوز تو قسمت سيگارياي حياط بوي سيگار مياد ...
هنوز هوا سرده مثل قطب! ...
هنوز دوسش داري ... با همه بدبختياش ... تازه داره خاطره‌هات باهاش شروع ميشه ... سكوتشم قشنگه ...

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 19:56 |

خدا پدر و مادر هر چي موبايل و موبايل‌ساز و موبايل‌دار و موبايل فروشه بيامرزه ... (برا شادي روح همه اموات صلواااااااااااااااااااااااات!!!)
به بركت و ميمنت اين پديده تكنولوژيكه كه هر هفته شكم چند تا دانشجوي بدبخت صبحونه نخورده سير ميشه! ... آخه يه استاد داريم قرار گذاشته هر كي صداي موبايلش به هر نحوي در بياد بره و برا همه شيريني بگيره بياره!
ما هم سر كلاس ايشون گوشامون تيز ميشه ناجور! ... نه اينكه بخوايم مچ كسي رو بگيريما، نه !!! ما و اين كارا! ... فقط ميخوايم حرفاي استاد معظم رو خوب نيوش كنيم! (آره جون خودت!) ... كافيه كوچيكترين صدايي از اين وسيله تووووووووووپ در بياد! يهو كلاس منفجر ميشه! ... ماهر شديم بدجور! صداي هيچ ويبره‌ايم از دستمون در نميره!!!
پ.ن:
!) اون وقت هي ميگن چرا هر كي با اين استاده درس ميگيره ميفته! خوب دليل داره ديگه بابا!!!
2) يكي نيست به اين در و همسايه‌ها بگه جز نذري دادن و شله‌زرد و حلوا پختن، راههاي ديگه‌ايم براي رسيدن به خدا وجود داره! ... مثلا يكيش اين:
من شماره موبايل همه بروبچ رو ليست ميكنم با ساعتايي كه اين استاد گوگولي با ما كلاس داره، ميدم دستشون ... شكم 4 تا دانشجو سير بشه بيشتر به نفع آينده مملكته‌ها! ... نا سلامتي ما آينده سازيم! ... بناهام برا ساختن يه خونه فسقلي كلي آب و نون از آدم ميخوان، حالا خودت ببين آينده ساختن چه گرسنگي مياره!!!
3) ترم داره تموم ميشه ... حالا من سوژه از كجا گير بيارررررررررررررم؟؟؟ (از اين بغضاي كباب‌كننده!)
4) تيتر چند زبانه رو حال كردي!؟ نه خدايي حال كرديا!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 17:53 |

دلا خو كن به تنهايي ............... كه از تن‌ها بلا خيزد
سعادت آن كسي دارد ................. كه از تن‌ها بپرهيزد

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 16:38 |

... تو حال خودم بودم كه دو دستي چسبيد به مانتوم ... « تو رو خدا بخر ... يه آدامس بخر ... خانم تو رو خدا » ... من كه خيلي هول كرده بودم گفتم: « آدامس نميخوام» اما مگه ول ميكرد؟! نميدونم چرا يهو دلم سوخت ... چشماش خيلي مظلوم بود ... يه حس خيلي غمگين همراه با يه خشم خيلي بزرگ، داشت ديوونه‌ام ميكرد ... بهش گفتم: « پول خورد ندارم، نيگا كن » ... تو كيفمو نگاه كرد و يهو بغض گلوشو گرفت. رفت پيش دوستش كه اون‌طرفتر كنار يه ترازو نشسته بود و كتاب فارسي دوم ابتدايي روي زانوهاش بود و ازش پرسيد كه پول خورد داره يا نه و اونم گفت كه نداره ... قيافه دوتاشون داشت ديوونه‌ام مي‌كرد ... بهش گفتم اينجا وايسا من خورد ميكنم ميام ... اما اون كه مي‌ترسيد منو كه احتمالا جزء 2-3 تا مشتري يه روزش بودم از دست بده، مانتوم رو گرفت و باهام اومد ... توي راه باهاش حرف زدم:
درس نميخوني؟ ... چرا ولي صبحا مي‌رم كلاس ... – هم ميخوني هم اين كارو ميكني؟ ... بله خانم ... – بهت مياد كه از اون پسراي خوب و درسخون باشي، نه؟ ... لبخند كه زد انگار همه دنيا رو بهم برگردوندن ... رفتم تو يه مغازه و بهش گفتم بيرون وايسه ... يه كرانچي خريدم و 2000 تومني رو خورد كردم ... وقتي پولاي خورد رو تو دستم ديد بازم خنديد و جعبه آدامس رو گرفت جلوم ... روي دو زانو نشستم تا صورتش درست بياد جلوي صورتم ... پول رو بهش دادم و گفتم: « آدامس نمي‌خوام ... اين هديه از طرف من به يه پسر خوب و درسخون، باشه؟ » ... يه خورده با تعجب نگاهم كرد ... ترسيدم فكر كنه دارم بهش ترحم ميكنم ... سريع گفتم: « به شرط اينكه قول بده خوب درساشو بخونه » ... وقتي باز خنديد خيالم راحت شد و تشكر كرد و رفت ... بلند شدم و ديدم همه اونايي كه تو پياده‌رو با سرعت ميومدن و ميرفتن، زل زدن به من ... يه لحظه احساس كردم كاري كردم كه نبايد ميكردم ... كاري كه با عرف جامعه فرق داشته ... كاري كه اين آدماي حيرون رو كه با عجله ميدون تا به كاراي تكراري هر روزشون برسن مجبور كرده بايستن و نگاه كنن! ... نميدونم كارم درست بود يا نه ... اما اينبار نتونستم ... نتونستم كنارش بزنم و مثل هر روز به راه تكراري زندگي ادامه بدم.
فردا چي ميشه؟ ... پس فردا؟ ... باز كسي هست كاري كنه كه اونم بتونه حداقل روزي يه بار لبخند بزنه؟
پ.ن:
1) خوب كه فكر ميكنم ميبينم ما همه خودخواهيم ... حتي اين كارارو هم براي آروم كردن دل خودمون انجام ميديم ...
2) اون پول به چه دردش ميخورد؟ ... نميخوام به جنبه منفي قضيه نگاه كنم ... اينكه اونا يه باندن و اينا همش بازيه و پولدارن و من با اين كار بيشتر به اين كار تشويقش كردم ... ميخوام فقط به لبخندش فكر كنم ... من فقط اون خنده رو ميبينم و اين برام مهمه ...
3) تو بودي چيكار ميكردي؟

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 14:43 |
 

خب ...الان من تو دانشگاهم ... اون دو تا پست رو گذاشتم ... یعنی "توضیحات..." و خاطرات ..." ... دستم درد نکنه! ... خسته نباشم! ... چقدرم شماها منتظر بودید واقعا!

۵ دقیقه دیگه کلاس دارم ... پس وراجی بسه! ... فعلا بای بای

 

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 16:36 |

اگه تو اين دو روز اومده باشين تو وب من الان ميفهميد كه دوتا پست قبلي رو پاك كردم!
حالا چرا؟!
الان ميگم!
دو روزه باز گير دادم به يه چيزي ولش نميكنم ... چي؟ ... كد جاوا! ... آخه يكي نيست بگه دختر، نونت نبود آبت نبود برا چي با اين جك و جونورا درافتادي!!!
هيچي ديگه! رفتم مثلا ياد بگيرم زدم همه وب رو داغون كردم! ... رفتم ابروشو نازنازي كنم چشمشو درآوردم! ... حالا زياد غصه نخوريد!!! فردا تو دانشگاه درستش ميكنم ... پس فكر كردي من برا چي دانشگاه قبول شدم! بالاخره اين دانشگاه بايد به يه دردي بخوره يا نه؟!!!
پ.ن:
هي ... كد جاوا ... با توام ... فكر كردي خيلي قلدري؟! ... حاليت ميكنم ... به من ميگن پرسه سه‌پيچ! (كي ميگه؟!) ... اينقدر بهت گير ميدم تا ته و توي ماجراتو در بيارم ... بجنگ تا بجنگيم!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 20:9 |


۱) پست پایینو یه هفته پیش برا انتخابات نوشته بودم ولی فرصت نمیشد بذارم تو وب.


۲) برای قسمت اولش میتونید از این لینک استفاده کنید (میخوام بگم منم لینک دادن رو یاد گرفتم! گرفتی مطلبو دیگه! )


۳) پست پایینو تو دانشگاه میتایپیدم ... اونجام که همه زل میزنن به مونیتور آدم! یهو دیدم یه دوستام از پشت گفت: نمایشنامه مینویسی؟ ... فکر کن!!!!!


+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 10:59 |

 

پرده اول:



من خیلی اعسابم خورد میباشد ... چون یک ماه است هر وقت میخواهم کارتون و برنامه کودک ببینم یک نقاشی پرچم ایران آن گوشه بالای تلیفیزیون هواسم را پرت مینماید ... من نمیدانم این نوشته‌­ها چه میباشد ... از آنجا که هنوز کوچولو هستم و برای دانش زود میباشم آنها را عین خودش کشیده کردم که اینجوری میباشند: 28-29! و چون در مخم مقز زیاد است متمئن کرده‌­ام که این هم از همان تبلیقات بین برنامه‌­ها میباشد ... اما هنوز نفهمیدم که این 28-29 پفک است یا شامپو یا چایی!


من اول فکر میکردم که فقت بالای برنامه کودک میاید اما انگار چیز خیلی مهمی است که همه‌­اش تبلیق کرده میشود ...


امروز در تلیفیزیون نشان داده میکرد که عکس اون آقاهه که هی لبخند میزند و ریش میدارد و هی میگوید مهر میورزم و این شکلی میباشد ( ) را آتش بازی کردند ... من خیلی خیلی ناراحتی کردم چون پدرم میگوید آتش بد است و یکبار دست آدم جیز میشود ... راستی من امروز از آن آقاهه مهربون که هی بیخودی خنده میکند 2 چیز یاد گرفته شدم:


اول اینکه بعضی از آدمها دم میدارند و تازه دمشان مهدوده هم میدارد


دوم اینکه صحبترانی کردن خیلی آسان میباشد و من هم دوست میدارم که در آینده رئیس جمهوری کنم و برای همه دست تکان دهم و خنده شوم!



پرده دوم:


من نمیدانم چرا تلیفیزیون اینقدر باهال شده است ... من همش مینشینم و برای آهنگهایش دست میزنم ... همه توی تلیفیزیون لبخند میزنند و هی میگویند: شرکت خواهیم کرد!


من با اینکه در مخم مقز زیاد میدارم اما هنوز فهمیده نکردم که این شرکت چه میباشد که ما خواهیم کرد! ... اسلن همه یک جوریشان شده است ... هی از زیر در خانه ما کاغذ میآید تو ... توی همه کاغزها عکس زیاد میباشد ... همه عکسها با هم لبخند دارند ... من نمیدانم چرا مردم عکسهایشان را توی خانه ما انداخته میکنند ... تازه ... آنها را به همه دیوارها هم چسبانده کرده­‌اند ... من امشب به مادرم خیلی گریه دادم که عکس من را هم به دیوار زده کند اما نمیدانم چرا او هی خنده میشد!



پرده سوم:


امروز 5شنبه میباشد و من خیلی خیلی از اینکه هیچ کس به من نمیگوید چه خبر شده است ناراحن میباشم ... خواهرم هی میگوید من فردا نمیدهم! ... پدرم هم میگوید که نمیدهد ... امشب همه تسمیم شده‌­اند که ندهند! ... من دارم یواش یواش به اینکه در مخم مقز زیاد میباشد شک کرده میشوم ... چون یک ماه است هنوز هیچی فهمیده نکرده­‌ام ... اسلن اینها چرا نمیدهند؟ ... چرا هیچ نفری از من پرسیده نمیکند که میدهم یا نمیدهم؟! من همیشه اسباب بازیهایم را به همه داده میکنم ... این کار خیلی بدی است که آدم ندهد ... من تا فردا سبر میشوم تا بفهمم چی شده است ...



پرده چهارم:


امروز صبح زود بیدار شده­‌ام تا همه چیز را فهمیده کنم اما همه هنوز خواب دارند ... من فکر کرده بودم که امروز یک اتفاقهایی افتاده میشود اما چرا همه اینها خوابیده کرده­‌اند؟ ....


تلیفیزیون را روشن کردم دیدم دوباره همه خنده شده‌­اند و همه جا شلوغ میباشد و همه کانالها صف دارد! ... من باز فهمیده نشدم که چرا همه رفته‌­اند توی صف ... آن آقاهایی که روی سرشان پارچه میباشد و چادر روی دوششان انداخته میکنند اول صفها ایستاده کرده اند ... من نمیدانم چرا این آقاها همیشه همه جا اول میباشند ... خوش به حالشان چون من همیشه دوست میدارم که توی مسابقه دو با دوستانم اول کرده شوم اما همش آخر شده میشوم!


من نمیدانم چرا توی همه کانالها یک چیز نشان داده میشود ... خب اینها را توی یک کانال بگذارند و بقیه‌­اش را کارتون نشان داده کنند .... یک آقاهه‌­ای هی میگوید : بیایید عزمتمان را نشان داده کنیم امروز روز هماسه ملی میباشد!


من یکهو فهمیده شدم که امروز روز خیلی مهمی میباشد چون میدانم که هماسه خوب است ... من دویدم و مادرم را از خواب پرانده کردم و گفتم این آقاهه هی میگوید بیایید و دارند به همه یک چیزی میدهند و همه صف بسته کرده­‌اند ... مادرم در حالی که موهایش خیلی خیلی یک جوری میباشد و یک چشمش را هم بسته کرده است گفت: فسقلی من امروز روز انتخابات است و همه رای میدهند .... حالا برو بخواب عسل مامان!!! و من را بوس کرده شد و خوابید!


من خیلی بدم میآید که با من مثل یک دختر لوس فسقلی صحبت کرده میشود ولی چیزی نمیگویم تا دلشان خوش شده باشد!


من تلیفیزیون را خاموش کردم ولی خیلی فکر شدم که رای چه میباشد و چرا همه دارند اما من ندارم ... و به این نتیجه رسیده شدم که حتما چیز بدیست که مردم برای دادنش صبح زود میروند و صف میشوند ... اما اگر بد میباشد چرا ما آن را داده نمیکنیم! ... اما آخرش خسته گردیده شدم و گفتم این هم هتما از آن مسایل پیچ­دارشده آدم­ بزرگها میباشد که به من ربت نمیکند ... برای همین متمئن کردم که من همچنان در مخم میباشد و این را هم وقتی بزرگ کرده شدم فهمیده میکنم ... آن وقت من هم خنده شدم و روی تختم خوابیده کردم!


پ.ن:


1) با اینکه الان یک هفته از روز دادن گذشته کرده است اما هنوز آن پرچم گوشه تلیفیزیون رفته نشده ... من با اینکه نمیخواهم به خواهرم رو انداخته کنم اما از او پرسیده کردم که اینها چه میباشد ... او گفت: روند خر شدن به شیوه مدرن!!!


خدایا این دیگر چه میباشد!!!؟؟؟


2) من هم در نوشتن­هایم پ.ن را دارا میباشم ... آن وقت هی بگو تو فسقلی میباشی و در مخت مقز نمیباشد!


3) من به شدت به فسفل نیازمند میباشم چون این سه هفته به خاطر فکر زیاد زعیف گشته شده‌­ام ... چرا هیچ کس به من توجه داده نمیکند؟؟؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 10:41 |