نه حوصله پيشنوشت دارم نه پينوشت ... چند روزه يه اتفاقايي ميفته كه ميخوام بشينم تو پستوي خودمو درشو يه قفل گنده بزنم و ديگه به هيچكي سر نزنم ... بهتره بيشتر ننويسم چون ميدونم كه اينجور موقعها (كه خيليم كم پيش مياد!) اگه سكوت نكنم هرچي از دهنم دربياد ميگم ...
اين شعر دوميه كه تو پست قبلي گفتم ... نميدونم تونستم حسي رو كه داشتم خوب منتقل كنم يا نه ... نظر بديد لطفا ... اگه نخواستيدم نديد ... مهم نيست ...
در جيب غنچه بوي بهاريست رنگ هم
بيفيض نيست گوشه دلهاي تنگ هم
تشويش بال و پر مكش اي طالب فنا
اين راه قطع ميشود از پاي لنگ هم ...
"بيدل دهلوي"
...
سكوت بود و انزوا، و در هوا غبار هم
دلم گرفت ز خانه و، ز دوري بهار هم
لباس بر تنم ز جا، بلند گشتم و به ره
روان شدم به سوي شهر، پياده و سوار هم
گهي قدمزنان، گهي سوار، خسته، بيهدف
فكندهام نگاه خود، به گوشه و كنار هم
ز يك طرف درخت كاج به آسمان سرك زده
ز يك طرف اقاقيا، ز گوشهاي چنار هم
در آسمان پرنده نيست، ابر نيست، نور نيست
سياه، كبود، پر ز دود كه گشته انتشار هم
ز مردمان، جوان و پير، مرد و زن، فزون ز حد
و آنچنان كه نامدند در صف شمار هم
همه درآمدند و رفت، شلوغ، بينگاه گرم
تمام چهرهها پر از شتاب و اضطرار هم
كنار پاي عابران، نشسته آدمي عليل
كه خنده ميزند به من، به دست خود سهتار هم
در آن طرف ز گوشهاي، غريو و داد و همهمه
دو مرد در جدال و جنگ، به وحشت و هوار هم
يكي كه بود پر ز خشم، به قصد كُشت، ناگهان
به مشت كوفت آن دگر، به عُجب و افتخار هم!
پناه بردم از همه، به گوشه مغازهاي
پياز و سيب و پرتغال و گوجه و انار هم
زني كه بچه در بغل پياز و سيب ميخريد
شنيد قيمت و برفت و ناسزا نثار هم
به هر طرف كه ميروم، همه چه خسته صف شدند
براي نان روز نيز عذاب و انتظار هم؟؟؟
ملول گشته از همه، به خود نهيب ميزنم
گريختن عجيب نيست به دشت و كوه و غار هم
به خانه ميروم دوان، فرار ميكنم ز شهر
ز همهمه، ز ازدحام، ز خاك اين ديار هم ...
پ.ن:
ببخشيد ... بالاخره اون روي سگي منم لو رفت ... :(









