تبليغاتX
پرسه تو پستو

نه حوصله پيش‌نوشت دارم نه پي‌نوشت ... چند روزه يه اتفاقايي ميفته كه ميخوام بشينم تو پستوي خودمو درشو يه قفل گنده بزنم و ديگه به هيچكي سر نزنم ... بهتره بيشتر ننويسم چون ميدونم كه اينجور موقعها (كه خيليم كم پيش مياد!) اگه سكوت نكنم هرچي از دهنم دربياد ميگم ...
اين شعر دوميه كه تو پست قبلي گفتم ... نميدونم تونستم حسي رو كه داشتم خوب منتقل كنم يا نه ... نظر بديد لطفا ... اگه نخواستيدم نديد ... مهم نيست ...

در جيب غنچه بوي بهاريست رنگ هم
بي‌فيض نيست گوشه دلهاي تنگ هم
تشويش بال و پر مكش اي طالب فنا
اين راه قطع مي‌شود از پاي لنگ هم ...
"بيدل دهلوي"

...
سكوت بود و انزوا، و در هوا غبار هم
دلم گرفت ز خانه و، ز دوري بهار هم
لباس بر تنم ز جا، بلند گشتم و به ره
روان شدم به سوي شهر، پياده و سوار هم
گهي قدم‌زنان، گهي سوار، خسته، بي‌هدف
فكنده‌ام نگاه خود، به گوشه و كنار هم
ز يك طرف درخت كاج به آسمان سرك زده
ز يك طرف اقاقيا، ز گوشه‌اي چنار هم
در آسمان پرنده نيست، ابر نيست، نور نيست
سياه، كبود، پر ز دود كه گشته انتشار هم
ز مردمان، جوان و پير، مرد و زن، فزون ز حد
و آنچنان كه نامدند در صف شمار هم
همه درآمدند و رفت، شلوغ، بي‌نگاه گرم
تمام چهره‌ها پر از شتاب و اضطرار هم
كنار پاي عابران، نشسته آدمي عليل
كه خنده مي‌زند به من، به دست خود سه‌تار هم
در آن طرف ز گوشه‌اي، غريو و داد و همهمه
دو مرد در جدال و جنگ، به وحشت و هوار هم
يكي كه بود پر ز خشم، به قصد كُشت، ناگهان
به مشت كوفت آن دگر، به عُجب و افتخار هم!
پناه بردم از همه، به گوشه مغازه‌اي
پياز و سيب و پرتغال و گوجه و انار هم
زني كه بچه در بغل پياز و سيب مي‌خريد
شنيد قيمت و برفت و ناسزا نثار هم
به هر طرف كه مي‌روم، همه چه خسته صف شدند
براي نان روز نيز عذاب و انتظار هم؟؟؟
ملول گشته از همه، به خود نهيب مي‌زنم
گريختن عجيب نيست به دشت و كوه و غار هم
به خانه مي‌روم دوان، فرار مي‌كنم ز شهر
ز همهمه، ز ازدحام، ز خاك اين ديار هم ...

پ.ن:
ببخشيد ... بالاخره اون روي سگي منم لو رفت ... :(

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:5 |

خيلي وقت بود شعر سراغم نميومد ... مداد رو كه روي كاغذ ميذاشتم ... كلمات مي‌ريختن روي صفحه اما درهم و برهم و بدون وزن و قافيه ... يا من اونو نمي‌خواستم ... يا اون منو ...
اما بالاخره تسليم شد ... شايد باز هواي بهاري بهم خورده و جادو كرده ... شايدم چون خواستم شد! ... اما دليلش هرچي كه هست از اينكه مطمئن شدم طبع شعرم هنوز، حتي اگر يه ريزه و خام و نه چندان خوب، وجود داره خوشحالم ...

(اسم نداره!)
دوباره طبع شعر من ببين چه ناز مي‌كند
براي يك غزل شدن مرا نياز مي‌كند
دوباره وزن و قافيه به حجم صفحه مي‌دود
دلم هواي نغمه‌هاي شاد ساز مي‌كند
چه حس بي‌نهايتي، نصيب شد سعادتي
هجوم واژه‌هاي ناب كه كشف راز مي‌كند
تمام تارو پود من، ركوع من، سجود من
سراسر وجود من، به من نماز مي‌كند
بهار ميرسد ز ره، نسيم آن چه ساحري است
كه عقده‌هاي بسته را نديده باز مي‌كند
قلم شكست از اين شعف، ولي به دل ملال نيست
اگر مداد نشكند، سخن دراز مي‌كند ...

پ.ن:
دوست دارم نظرتونو بدونم ... اين پست رو بي‌نظر بري الهي بميري!!! (خدا نكنه البته! ) ... يه شعر ديگه‌ام بعد اين گفتم كه تو پست بعدي ميذارمش. (نه كه همتون چقدرم مشتاقين!!! اصرار نكن كه ديگه فعلا شعرم نمياد! ... نه ... اصلا راه نداره ... باشه، باشه بابا ... حالا چرا ميزني رفتم!!!)

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 20:34 |

پیش نوشت:

نظر به اینکه بعضیا فکر میکنن من آخر بچه دودرم و کارم فقط شده نت گردی و وبلاگ بازی و نظر به اینکه من این ترم نشون دادم که خواستن توانستن است و نظر به اینکه من خیلی شکلات کاکائو دوست دارم اگرچه هیچ ربطی نداره (!) و نظر به بقیه چیزایی که جلب نظر میکنند پست پایین رو نوشتم ... فقط داشته باش آبجیتو که آخرشه ها!!!

 

راستش تو اين مدت اين پروژه‌ها پوستمون رو كند ... من با هر جون كندني بود از كارام عكس گرفتم و از اونجايي كه خيلي تو عكاسي ماهرم(!) 2-3 روز طول كشيد تا وضوح و حجمش رو در حدي كنم كه تو وب درست پيدا باشه ...

خلاصه كاراي آبجيتو ببين فقط بخند! ... به قول بعضيا تمام كار ما تو كل ترم همين نقاشي كردنا و كاردستي درست كردناست! ... البته من رو رشته‌ام تعصب دارم خفن! ... تو يه بار اين حرفارو نزنيا! ... آفرين ... من كه ميدونم شماها خوبيد! ... خلاصه سوال موال داشتين از اين كارا، در خدمتيم! (حال کردی افه رو!) ... تازه‌شم كارا حق كپي رايت داره!!!  ...

اون ماكت رو ميبينين كه دورش كلي درخت كاشتم(!) ؟ ... مال درس مقدمات طراحي معماري 2 كه 5 واحد داره! ... استاده سر اون، يكي يكي صدامون ميزد ميبردمون تو كلاسي كه ماكتامون رو گذاشته بوديم، بعد از يه بررسي ساده بهمون ميگفت خودت به خودت چند ميدي!!!! ... جل‌الخالق! ... اين همون استادست كه ميگفتم ماكتهارو سه سوت ريز ريز ميكنه‌ها! ... حالا داشته باش مثلا ميخواست بگه من دانشجو محورم و اند دموكراسيم! ... فكر كرده ما يادمون ميره چه بلاهايي سرمون آورده توي ترم! ... منم با حالت مسخره گفتم: 16/75! ... اون يه نگاه به من كرد يه نگاه به اون سه تا استاد ديگه ... حالا نميدونم بچه‌هاي قبلي چند گفته بودن كه يهو با عصبانيت گفت: ببين خانم فلان! اگه ما بريم كارت رو بررسي كنيم بعد نمره‌ات بشه 15 چون خودت گفتي 16 بهت 14 ميديما!!!!  (نيم ساعت طول كشيد تا بفهمم چي ميگه! خودمونيم عجب سيستم نمره دادن پيچيده‌اي داره واسه خودش! )
منو ميگي شده بودم مات و مبهوت! ... تازه داشت ازش خوشم ميومد كه يهو گند زد به همه چي! ... ميخواستم بهش بگم:"
ohoyyyy  ... چته دور برداشتي! تازه كمم گفتم! " ( كاش ميشد با همين لحن بهش ميگفتم! اما از اونجايي كه من اصلا دوست ندارم دوباره يه درس 5 واحديو بيفتم به همون حالت خفقان دراومدم!  ) بعد كه من با همون حالت شگفتي نگاه كردم به اون يكي استاده، نميدونم چه شكلي شده بودم كه يه چشمك به این حالت به من زد و سريع گفت: نه استاد! ايشون از شاگرداي خوبه كلاسن ... من كاراشونو ديدم و فلان و فيسال! ... حالا اين كدوم كار منو ميگفت و  اصلا منو ميگفت يا نه، بماند! ... ولي هرچي بود خوب حال اون يكي استادرو گرفت! ... چون بعدش گفت: نه من شوخي كردم و منم شمارو ميشناسم و ايشاللا كه موفق باشيد و از اين صحبتا! (جو حرفاي اون استاده گرفته بودش مگر نه عمرا اصلا منو يادش بياد!)... خلاصه چه حالي كردم! ... فكر كن همه استادا بشناسنت! ولي خودايي فكر كنم منو اشتباه گرفته بودنا! بالاخره استاد جماعتو نميشه روش حساب كرد ... باور كن پس فردا برم نمره‌امو چك كنم ميبينم داده 10/25!!! ... بگذريم ... من كه برا نمره درس نميخونم!!! اصلا نمره مهم نيست!!! ... مهمه؟؟؟ ... آره؟ ... مهم نيست ديگه! ... بذار منم دلم به اين خوش باشه! ...

حالا نمره‌شو كه داد براتون مينويسم! ... ولي عجب استاد خلي بودا ... كلي اين ترم باش حال كرديم ... يادش به خير!!!

بقيه عكسام براي درس بيان معماري 2 که ۳ واحده (به قول بعضیا (!) ، ما درسامون مثل فيلم سينمايياست! ... 1 و 2 و 3 و ... داره! ) ... اين درس رو شدم 20! ... بزن اون دست قشنگ رو!!!!  (البته نمره مهم نيستا ولي در اين بخش چون شدم بيست مهمه!!! ...) ... اون عكسي كه گوشه‌اش نوشته 20 كاريه كه براي امتحان نهاييمون تو 4 ساعت سر كلاس كشيدم ... خيلي وقت بود بيست نديده بودم ... به‌به ... قربونش برم خشگله‌ها ما تو راهنمايي و دبيرستان قدرشو نميدونستيم! ... باشه بابا! ... رفتم! ... ببين دوباره زدين تو ذوق بچه! ... حالا خوبه باز دو هفته برم نيام اون وقت هي دلت تنگ بشه، هي ۶۰۰ تا كامنت بذاري كه بيا!!! ... آره؟ ... باشه باشه ... گوجه گنديده‌رو بذار سر جاش! ... رفتم! ... فعلا ...

 

مقدمات طراحی معماری ۲ :

 

 

 

 

بیان معماری ۲ :

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

این پست رو چند هفته پیش نوشته بودم ... الان نتیجه نمره ها اومده ... با وجود سیستم پیچیده نمره دادن این استاده مقدمات رو شدم ۱۷/۲۵!!! ... اگه گفتی الان وقت چیه؟؟؟ آفرین ... بزن اون ...

 

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 12:21 |

ديشب بارون اومد ... صداي خوردن قطره‌هاشو به پنجره خوب ميشنيدم ... اصلا خوابم نميبرد ... نه به خاطر بارون ... به خاطر ذهنم ... حالم خيلي بد بود ... احساس مي‌كردم هزار نفر توي سرم نشستن و دارن با هم حرف مي‌زنن ... با هم كلنجار ميرن ... دعوا ميكنن ... احساس مي‌كردم همه آدمايي كه توي اين 20 سال ديدمشون يا حرفاشونو شنيدم جمع شدن اون تو ... مدام غلط ميزدم و به خدا التماس مي‌كردم كه كمكم كنه تا يه ذره بخوابم ... بعد از حدود 7-8 ساعت نشستن پشت كامپيوتر و درگير شدن با دنياي اون طرف شيشه مانيتور و غرق شدن توي اينترنت، احساس مي‌كردم چشمام داره مي‌رسه به پشت كله‌ام ... اينو مامان هم تصديق كرد وقتي قبل از خواب سرشو آورد تو اتاق و گفت كه اگه بري توي آينه و به خودت نگاه كني حتما وحشت ميكني! ... مسلمه كه من اين كارو نكردم چون همين‌جوريم خيلي وقتا از خودم مي‌ترسم ... نه از چشماي گودافتاده‌ام كه از درون متلاشيم ...
بارون هنوز مياد ... همه خوابيدن ... ماه پيداست ... من بيدارم ... كلافه ... خسته ... داشتم براش توضيح ميدادم اما نشد ... نشد كه بگم ... هميشه همين‌جوريه ... حرفام سر و ته نداره ... يه چيزيم ميشه اما نمي‌دونم چي ... ميگه بگو و از هرجا كه ميخواي شروع كن! ... اما نميتونم ... شايدم ميتونم اما نمي‌خوام ... هميشه واسه حرف زدن هراس داشتم ... نه حرفاي معمولي ... حرفايي كه مربوط به اين آشفتگيم ميشدن ... نگه داشتنشون خيلي سخته ... گفتنشون سختتر ...
بارون ميزنه به شيشه ... عين تلنگري كه تو زدي ... وقتي يكي اينجوري بهم تلنگر ميزنه و منو از توي دلخوشيهاي مجازي‌اي كه خودمو توشون غرق كردم مياره بيرون، كه منو وادار ميكنه يه كم عاقلانه فكر كنم نه صادقانه، همين ديوونگيها مياد سراغم ... همين كلافگي ... بي‌خوابي ...
يك ساله عادت كردم ... به خوشيهاي ناپايدار ... به خنده‌هاي لحظه‌اي ... به فراموشيهايي كه به اندازه يه كارت اينترنت طول مي‌كشه ... به تو ... به اون ... به شما ... به خودم ... به اين آشفتگي‌هايي كه هرچند يكبار با يه تلنگر شروع ميشه ...
يه ساله كه ذهنم و قلبم با هم درگيرن ... يه ساله كه عوض شدم ... بهتر ... يا بدتر ... مهم نيست ... اما ... عوض شدم ...
پ.ن:
1) شايد برا نوشتن يه پست جديد زود بود ... بعضي وقتا ميخوام بيام و هر روز بنويسم ... ولي اينبار حتي با اينكه نوشتم، يه ذره هم از آشفتگيم كم نشد ... اين فقط يه سر سوزن بود از ذهن گيجم ... شايد يه مقدمه ...
2) با خودم خيلي كلنجار رفتم كه ننويسم ... ميخواستم ديگه پستي رو بدون لبخند نخونيد ... اما نشد ... مگه نه اينكه اينجا دفتر خاطرات منه ... دفتر خاطرات يعني همه لحظه‌هاي زندگي ...

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:7 |
 

من نمیدونم چرا اینجوریه ... موقعی که هزارتا کار از سروکولم بالا میره واسه یه ریزه وقت فراغت حاضرم جونمو بدم اما حالا که این همه وقت آزاد گیر آوردم مثل مرغ پرکنده طول و عرض خونه­رو هی میرم هی میام! ... نه اینکه کاری نداشته باشما ... از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون یه کاغذ بزرگ رو میزمه پر از لیست کارا و برنامه­هایی که برا این مدت بین ترم دارم اما همونجا داره خاک می­خوره ... من اینجوریم دیگه ... اگه قرار باشه بشینم سر یه کاری خدا عالمه که کی این اتفاق میفته اما همچی که نشستما ... خدا نصیب نکنه ... تا جونم بالا نیاد ول کنش نیستم!!! ... (اینو فکر کنم تو پستای قبلیم گفته بودم ... حالا اشکال نداره واسه تاکید بود!) ... پریروزا رفتم دانشکده کلی گشتم تا یه کتاب خوب پیدا کنم ... هرچی کتاب از جلال آل احمد بوده آوردن گذاشتن تو کتابخونه ما! ... فکر کنم یه خورده بیشتر میگشتم دفتر مشق بچگیاشم اونجاها پیدا میشد! ... آخرش کتاب " خوشه­های خشم" از " جان اشتاین بک" رو پیدا کردم ... اینقده قطور بود که نگو ... اما آبجیت سه سوت تمومش کرد! ... این صفحه­هایآخری دیگه روده­هام داشت میومد تو چشام (شایدم چشمام داشت میرفت تو روده­هام! ... خلاصه هر اتفاقی که داشت میفتاد میدونم که اتفاق خوبی نبود!) ... کتابش خیلی عالی بود ... هرچی به آخرش نزدیک میشدم بیشتر برای ثانیه ثانیه­های زندگیم از خدا تشکر میکردم! ... زبونشم خیلی روون بود و هیچ فاصله­ای رو بین خودت با شخصیتاش احساس نمیکردی ... اینجا جای نقد و توصیف کتاب نیست اما اگه وقت کردین و یه موقعهایی دیدین که مثل من دارید به یه مرغ (یا خروس) پرکنده تبدیل میشید حتما یه نگاهی به این کتاب بنداید.

پ.ن:

1) دیدی وبلاگ منم بار علمی داره!!! ... حالا هی بگو پرسه فلانه پرسه فیساله!

2) اگه کتاب باحالی خوندین که خوشتون اومده معرفی کنید من برم بگیرم ... فقط جون پرسه از جلال آل احمد نباشه­ها! ( البته ایشون نویسنده بزرگی بودن ... خدا رحمتشون کنه)

3) نقشه­برداریو که قرار بود بیفتم شدم 12! ... بزن اون دست قشنگ رو!!!

 

 

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 10:59 |
_ آي ي ي ي ي ي ي ي ...
_ پرستار ... پرستار ... يكي به داد اين خانم برسه ...
_ آآآآآآي ي ي ي ي ي ...
_ " شنوندگان محترم توجه فرماييد ... توجه فرماييد ... صدايي كه هم‌اكنون مي‌شنويد آژيرخطر مي‌باشد ... لطفا هرچه سريعتر خود را به پناهگاه‌ها برسانيد ... (صداي آژير خطرو بلد نيستم دربيارم! ... آژييييييييييييير خطر خلاصه!)"
_ خانم پرستار كجا كجا؟؟ دوست دارم به خدا ... (نه ببخشيد اشتباه شد!) ... خانم پرستار كجا ميري؟؟؟ ... اين خانم حالش خيلي بده ...
_ بامب ب ب ب ب ب ب ب ب ب!!!
_ كمك ... كمككككككككككككككك!
_ خانم بچه چندمتونه؟
_ آي ي ي ي ي ي ... سو ... م ... آخ خ خ خ خ ...
_ eee ... خانم پرستار اومدين؟ ... بچه اين خانم داره به دنيا مياد پس شما كجاييد؟!
_ اه خانم جون! ... حالا وقته بچه به دنيا آوردنه تو اين بمبارون؟؟؟! ...
_ "شنوندگان محترم توجه فرماييد ... "
_ پرستااااااااااااااااااااار كجا؟؟؟؟؟؟؟ ... بامب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ...
_ ... oaaaaaaaaaaaaaa ... oaaaaaaaaaaaaaa ... oaaaaaaaaaaaa
_ واي ي ي ... بچه به دنيا اومد! ... پرستار ... پرستار ...
_ بله بله! ... اومدم ... به‌به ... خب به سلامتي خودش به دنيا اومد ... ماشاالله هنوز نيومده چه موهاييم داره! ... از سرشم معلومه كه خيلي در مخش مغز مي‌دارد! (با دخل و تصرف!!!) ... خب خانم، شوهرتو صدا مي‌كنم سريع بريد ... اينجا امن نيست ... بامب ب ب ب ب ب ب ب ...

پ.ن:
1) و بدين صورت بود كه من امروز ساعت 9 صبح در بيمارستاني كه در حال بمبارون شدن بود به دنيا اومدم! ... بيخود نيست يكم شيرين ميزنم! ... اين ارتعاشات بمب روم اثر گذاشته! ... يه تخته‌ام كمه بايد چند تخته‌ام رو خريد! ... تولدم مبارك!!!
2) مي‌گما! ... چقدر همه از اومدنم استقبال كردن! ... والا من ديدم هرچي منتظر مي‌شم هيچكي نمياد منو بياره بيرون و تازه از بيرونم كلي سروصدا مياد ... برا همين خودم به شخصه نسبت به بيرون اومدن اقدام كردم! ... ماشالله قربون خودم برم از همون اول بچه مظلوم و مستقلي بودم!!! ... پس فكر كردي برا چي هي ميگن دهه فجر انفجار نور بود!!! ... بزن اون دست قشنگ رو!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:55 |

پيش نوشت:
بعد كلي بدبختي و امتحان و پروژه سلام!
حال همه‌تون خوبه؟ ... منم خوبم و خوشم و خسته نباشم! ... آخيشششششششششش راحت شدم! ... واي كه دلم چقدر تنگ شده بود واسه پستوم (يه مدت به هم ريخته بود اين بلاگفا ...الانم درست نشده و من با يه بدبختي آپ كردم! ممنون از "يه دوست" كه شماهارو در جريان گذاشت) چه خبرا؟ ... ميگم خوبه آدم يه مدت تو وبلاگش ننويسه‌ها! ... نگاه كن 30 تا كامنت گذاشتين! ... به‌به ... عجب حالي كردم!

الان ساعت 1:10 شبه ... بعد از اين همه وقت دوباره دارم مي‌نويسم ... اتاق تاريكه و فقط يه نور كمرنگ از بيرون مياد تو ... دراز به دراز خوابيدم تو رختخواب و دفترم رو گرفتم زير نور تا روشن باشه ... هوا خيلي ماهه و به قول بروبچ ملسه! ... نه سرد ... نه گرم ...
يه جورايي دلم خيلي گرفته ... حالا نگي بعد اين همه وقتم كه اومده خلق تنگشو برا ما آورده! ... آخه يكي نيست بگه دختر ديگه چه مرگته!!! ... درس و پروژه‌ها كه تعطيل شد ... از الان الافي تا وقتي كه بروبچ تصميم بگيرن كه كي بيان دانشگاه براي شروع ترم 4 ... اما هرچي خودمو مي‌زنم به كوچه علي چپ نمي‌شه! ... اصلا قرار نبود امشب اين چيزارو بنويسم كه! ... اما باز اين اتود قرمزمو گذاشتم رو كاغذ و اختيارش از دستم در رفت ... باشه ... حالا كه اين مارو ول نمي‌كنه پس بذا تكليف اين دل ناراحت رو روشن كنم ببينم چشه باز!
... خب ... الان ساعت 1:25 ... خوب كه فكرامو كردم چندتا دليل مشتي واسه اين دلتنگيم پيدا كردم!
اول اينكه محرمه و چند روزه هرچي اين كانال اون كانال مي‌كنم سينه‌زنيه و زاري و گريه و داد و بيداد!!! ... برا من كه تازه از بار سنگين پروژه‌هام رها شدم (كشتم خودمو با اين پروژه‌هام! ... حالا مثل اينكه شاخ غولو شكوندم!) و به يه تفريح احتياج دارم مثل يه پتكيه كه هي مي‌كوبن تو فرق سرم!
دوم اينكه دندون بالاييم پوسيده و چند روزه نمي‌تونم چاييو كه عشقمه اون جور كه دلم مي‌خواد (يعني داغ داغ و هورت و هورت با چندتا شكلات و قند) بخورم!
سوم اينكه برا اين تعطيلي بين ترم به اندازه دو سال تعطيلي برنامه‌ريزي كردم و حالا مثل آن حيوان نجيب و زحمتكش اندر گل مانده‌ام!!! (رانندگي ياد بگيرم، اتوكد كار كنم، برم كلاس آموزش تار، براي روزنامه‌اي كه مي‌خوام مخصوص دانشكده بزنم مطلب بنويسم و ...) اما الان هرچي فكر مي‌كنم حسش نيست! ... تنها حسي كه دارم خوندن كتابه و كار با pc !
چهارم اينكه با اينكه خيلي درسخونمو باهوشمو نابغه‌امو از اين صحبتايي كه در جريانش هستيد(!) ولي مي‌دونم اين استادي كه اون ترم باهاش ايستايي داشتم و منو انداخت، نقشه‌برداري اين ترم رو هم ميندازتم! و من با اينكه خيلي خيلي مي‌خوام ريز ريزش كنم نمي‌تونم!
پنجم اينكه حالا كه من پروژه‌هام تموم شده خواهر گرامي پروژه‌هاش شروع شده و كامپيوترو رزور كرده! (تازگيا از كامنتا فهميدم مياي و وب آبجيتو مي‌خوني كلك! ... ببين من چقدر ناراحن هستم و دلم تنگ مي‌باشد ... يه خورده بذا منم كامپيوتر بازي كنم ... بغض ميكنيييييييييييييييييم!!!)
بعدش ... چيزه .. چندم اينكه بوديم؟؟!! ... آهان نه ... تموم شد ... اينا ريشه‌هاي دلتنگيم بود! ... خدايي مرفه بي‌درد كه ميگن منما! ... آخه جونور دوپا اينام دليل شد واسه تنگ شدن دل؟؟؟ ... ديدي هيچ مرگت نيست! ... حالا مثل بچه آدم برو بخواب كه دارم قيمه قيمه ميشم از بي‌خوابي ...
آخيش ... راحت شدم ... روش خوبي بودا! ... شب بخير!


+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 12:55 |