تبليغاتX
پرسه تو پستو
1 سال ديگه هم گذشت ... با همه اتفاقاي خوب و بدش ... باز بوي بهار مياد ... از كنار درختا كه رد ميشم، با اينك شاخه‌هاشون هنوز خشكه خشكه، اما جوونه‌هاي ريز و سبز از همه جا زدن بيرون ... درخت روبروي دانشكده شكوفه كرده ... خيابونا شلوغه ... توي پياده‌روها ماهي قرمز مي‌فروشن و تخم‌مرغ رنگي و سبزه ... روي بالكن اكثر خونه‌ها فرشا و پتوها و لباساي شسته آويزونه ... جلوي در خيلي از خونه‌ها قوطياي خالي و لوله و كارتن و پلاستيكاي بزرگ زباله جمع شده ... همه سخت مشغول خونه‌تكونين ...
عيد كه بشه يه مرحله جديد شروع ميشه ... همه بوي نويي ميدن ... كفشا براق و لباسا اتو كشيده ... لبا خندون و دلا شاد ... شبا تا دير وقت توي كوچه‌ها صداي " شب به خير و خداحافظي و تشريف بياريد منزل ما" مياد ... صبحا جلوي در خونه‌ها جعبه‌هاي خالي شيريني ريخته و پوست ميوه و تخمه و پسته و فندق ... سيزده به در كه بشه باز همه ميان بيرون ... پشت شيشه عقبي همه ماشينا يه سبزه است كه ديگه نفساي آخرش رو ميكشه و از بس قد كشيده، از همه طرف خم شده رو به پايين و معلومه كه به زحمت و با يه روبان قرمز تا امروز نگهش داشتن كه حالا بسپارنش به آب و طبيعت ...
و باز سال كاري جديد شروع ميشه ... دغدغه كار ... خرج زندگي ... كلاس و درس و دانشگاه ... امتحان و پروژه و نمره ... بيكاري و فقر و تورم ... رنج و زحمت و كار زياد تا يه عيد ديگه! ... تا يه 13 روز تعطيلي ديگه و يكم استراحت! ... 13 روز فراغ بال ... 252 روز دغدغه زندگي ... كم‌اند ايرانيايي كه زندگي متعادلي داشته باشن و تفريح به جاش و كار به جاش ... كم‌اند آدمايي كه زندگي ميكنن ... كه ميدونن حقشون چيه ... كه فهميدن زياد نمي‌مونن و بايد از اين دنيا بخوان اوني رو كه بايد داشته باشن ... به عنوان يه انسان نه يه ماشين!
صحبتم نبايد مي‌كشيد به اينجا ... كه خب كشيد ديگه! ... چيكارش كنم؟! ... مشكلي هست؟! ... دعوا داري؟! ... اي بابا يقه‌رو ول كن!!! ... آقا يكي بياد مارو جدا كنه!!! ...
بگذريم ... دلخوش باشيم يه اين يه هفته قبل از عيد ... به سبزه سبز كردن و ماهي‌هاي قرمز و سفره هفت سين ... به تخم‌مرغاي رنگي و شمع و حافظ! ... به حول حالنا و به احسن‌‌الحال ... به تيك تيك ساعت توي تاريكي شب ... به سكوت و آرامش ...
بهترين لحظه‌هاي زندگي رو براي همه‌تون آرزو مي‌كنم ... سال خوبي داشته باشيد و هميشه شاد زندگي كنيد ... سر سفره همديگرو دعا كنيم ... مارو يادتون نره ...
پ.ن:
1) نه ديگه ... پست آخري رو بدون پ.ن نميشه تموم كرد! ... با اين پست يه موسيقي آپ كردم ... بگردي پيداش ميكني ... بايد يكم صبر كني load كه شد play رو بزني آخه حجمش يكمي زياده ... بابت موزيك متنش از دوست عزيزم «ميخك قرمز» ممنونم ... شعر از فريدون مشيريه ... "بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك ..." ... پستوي ما بدجور تريپ درام گرفته ... حال كنا!!! ... (اگه كيفيتش بده شرمنده ... خيلي با عجله انجام شد!!!)
2) توصيه‌هاي نوروزي پرسه! ... در ايام نوروز از پاي تلويزيونهاتون تكون نخوريد! ... 100 فيلم در 17 روز! (حال كن ببين چقدر به فكر مردم هستن! 17روز ييهو جو مي‌گيردشون بدجور حال ميدن! بعد كل يوم(!) يادشون ميره!) ... مسافرت نريد خطرناكه! ... پليس مخفي توي خيابوناست حواستونو جمع كنيد! ... شبكه‌هاي خارجي رو نبينيد ميريد جهمنم! (پس فكر كردي اين همه زور زدن 100 تا فيلم رو سانسور كردن براي كي كردن؟ هان؟!) ... تخمه كم بخوريد جوش ميزنيد! ... بخوريد و بياشاميد ولي اسراف نكنيد! ... گاز و برق و آب و كليه امكانات رفاهي اصلا براي رفاه شما نيست! كم استفاده كنيد ازشون تا در كنار هم سال خوب و پربركتي رو آغاز كنيم! ... سعي كنيد زياد بهتون خوش نگذره چون همچين كه تعطيلات تموم شد استاد و درس و تورم و كار، همه‌اشو از تو دماغتون در ميارن!!! ... اگر جايي شام يا ناهار دعوتين روز قبلش هيچي نخوريد تا غذاهاي ميزبان كه كلي برا تهيه‌‌اشون زحمت كشيده ، به هدر نره! ... خونه فك و فاميلاتون كه ميرين عيدديدني، شكلات كاكائواشون رو تك بزنيد جمع كنيد بعد عيد يه جا قرار ميزاريم برا تبادل غنايم!!! (شما چي دوست داريد؟) ...
اگه توي ايران نيستين دلتون با ما باشه ... سفره نوروز رو تا 13 فروردين پهن بذاريد و هر روز آجيل و ميوه و شيريني بخوريد تا يادتون نره كه عيده! ...
هرجا هستيد سالم و شاد باشيد ...
3) يه پست ديگه مهمون اين پستو هستيد اونم احتمالا روز عيده ... يه شعر از حافظ ... فال روز آغاز سال جديد ... موفق باشيد.

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 10:29 |

ساعت 12:35 شبه ... در واقع 35 دقيقه از فردا گذشته! ... نشستم توي هال ... كنار بخاري، جلوي تلويزيون كه البته خاموشه ... صداي خرناسه مامان مياد! ... چه زود خوابش برده ... بابا 5 دقيقه است كه رفته بخوابه ... حالش بهتره ... خوشحالم ...
خرناسه مامانو دوست دارم چون يه آرامش عجيبي بهم ميده ... يه صداهاي خنده عجيب و غريبي مياد! ... اول مي‌ترسم اما خوب كه گوش ميدم مي‌فهمم از همسايه بغليه ... نمي‌دونم حالم خوبه يا بد ... فردا تحويل اسكيس داريم ... به همون استادي كه توي پست قبليم ازش گفتم، همون كه هفته قبل اسكيسم رو براش نبردم و رفته تو نخم! ... مثلا به خودم قول داده بودم اين يكي اسكيس رو خوب كار كنم تا نشم سوژه جديد اين استاد اما ... كاغذا ريختن دورم ... و من فكر كردم ... نشسته، نيم‌خيز، خوابيده، به پشت، به شكم ... اما نشد كه بشه ... همش همه چي مياد توي سرم اما نمي‌تونم بكشمشون ... اينقدر همه‌جا ساكته كه صداي شعله‌هاي بخاري بلندترين صداييه كه شنيده ميشه ... دلم يه نموره درد مي‌كنه ... مي‌خوام به شكم بخوابم همينجا، كنار بخاري گرم ... فقط به خودم فكر كنم ... به عمرم ... به آدمايي كه توي زندگيمن ... به اتفاقاي اين هفته ... به عيدي كه چند روز ديگه مياد ... مي‌خوام اسكيس رو فراموش كنم ...
روي برگه توضيح برنامه كه جلومه اينجوري نوشته:
« تمرين شماره2: فرض كنيد مي‌خواهيد براي افراد زير يك كتابخانه و يك گالري طراحي كنيد. (به منظور ارتقاء فرهنگي افراد ساكن در محله و تعامل فرهنگي آنها با يكديگر)
*50 نفر كودكان زير 7 سال/ *150 نفر نوجوانان بين 7 تا 14 سال/ *200 نفر جوانان بين 14 تا 30 سال/ *400 نفر از 30 سال به بالا
توجه1: فرض كنيد در اين محل علاوه بر 800 نفر ساكن، 400 نفر از اتباع كشور افغانستان نيز حضور دارند!
توجه2: فرض كنيد روزانه 60 نفر توريست خارجي نيز از كنار اين مجموعه عبور مي‌كنند كه 40 نفر از خود اين مجموعه ديدن مي‌كنند.
توجه3: ... توجه4: ...
مدارك لازم: جدول برنامه‌ريزي فيزيكي/ پلان طبقات به طور دقيق با مقياس 50/1/ برش از مجموعه با مقياس 50/1 (4 عدد)/ ايزومتريك برش‌خورده با پرسپكتيو داخلي و ... »
يه عالمه خورده فرمايش ديگه‌ام زيرشه مثل اهداف تمرين، درس تمرين و ...
با خودم فكر مي‌كنم كه بايد توي اين چند ساعت براي حدود 1800 نفر يه مجموعه طراحي كنم با كلي دنگ و فنگ ... اون پرسه با اراده درونم هي مي‌گه: "بشين و فكر كن و بكش، تا 8 صبح وقت داري!" ... اما اون پرسه بي‌خيال و دوست‌داشتني من نمي‌ذاره! ... اين پرسه خيلي راحته ... خودشه ... از نمره بدش مياد ... از طرح اجباري بدش مياد ... عاشق معماريه اما نه معماري كه براي نمره كار كنه ... مي‌‌خواد با عشق طرح بكشه نه با اجبار ... مي‌خواد هر وقت دلش خواست معمار باشه ... عاشق شبه و سكوتش ... ديوونه هواي بهاريه و انتظار قبل عيد براش شيرينه ... از روزاي تعطيل عيد متنفره و از بعد عيد متنفرتر ... خدارو دوست داره اما نميدونه كجاست ... مي‌خواد توي حياط دانشكده واليبال و پينگ‌پنگ بازي كنه اما مسئول انتظامات نمي‌ذاره! ... مي‌خواد شبا هم تا صبح پاي كامپيوتر بشينه اما مامانش نمي‌ذاره! ... مي‌خواد تنها بره كوه اما باباش نمي‌ذاره! ... مي‌خواد mp3player بخره پولش نمي‌رسه! ...
بدجور شكمو و پرخور شده ... عاشق كرانچيه و شكلات كاكائو و چايي ... بادمجون و دل مرغ رو خيلي دوست داره ... اصلا ميوه‌خور نيست اما پرتقال رو مي‌پسنده ... صداي تار مثل لالائيه براش ... يه روز از يه نگاه مي‌ترسه و يه روز اژدهاي 7 سرم نمي‌تونه جلوش وايسه! ... فقلا بهترين دوستاش سميه‌ست و مونا و كامپيوتر ... دفتر خاطرات و پستوش رو مي‌پرسته ... همش تصميماي اشتباه مي‌گيره چون خيلي هيجانيه و ساده ... اما با اين حال لجبازه و به حرف هيچكي گوش نميده! ... هنوز دنيا و آدماش رو خوب نشناخته! ... مدام از اون يكي پرسه منطقي و باهمت و اراده و باهوش توسري ميخوره ... همه‌اش با هم دعوا دارن چون موقع طرح زدن مزاحم ميشه و نميذاره اون يكي پرسه درسخون به كارش برسه ... وقتيم پيروز ميشه اون يكي پرسه بايد تا صبح كلي فكر كنه كه جواب استاد رو، وقتي جلوي 30 تا دانشجو زل ميزنه توي چشماش و مي‌پرسه كارت كدومه، چي‌ بده! ...
از نوشتن خوشش مياد ... مداد رو كه ميدم دستش عين يه بچه ذوق مي‌كنه ... از موتوريا ميترسه ... نگاه بعضيا اعصابشو بهم مي‌ريزه ... انزوا رو مي‌پرسته ... نيمكتاي تنهاي توي حياط با درختاي پر گنجشكش مثل ناموسه‌شن! ... وقتي نميتونه به كسي كمك كنه دلش مي‌گيره ... يه خورده مريضه اما خب، داره خوب ميشه و نمي‌دونه اينو دارن بهش مي‌گن كه دلشو خوش كنن يا حقيقته ... حرف كه مي‌زنه سر همه‌رو مي‌خوره ... انرژي كه داشته باشه ماهه و دوست‌داشتني ... غمگين كه باشه حال همه‌رو بهم مي‌زنه ... يه موقعهايي حالش از كاراي خودش بهم مي‌خوره ... اغلب از دوست داشتن و دوست داشته شدن فراريه ... خيلي وقتا نمي‌فهمه كه چي شد و چيكار كرد و چي گفت كه اون رفت، اين گريه كرد، اونا ناراحت شدن! ... دلش مي‌خواد حرفشو به طرفش بزنه اما اون پرسه نمي‌ذاره، ميگه بذار خودش بياد، خودش بفهمه، خودش معذرت بخواد! تو يه دختر خانوم مغروري!!! ... بعضي موقعها ... خيلي خسته است ... دلشوره داره ... مي‌ترسه ...
يه كاراي خوبي مي‌كرده ... كه ديگه نمي‌كنه ... يه كاراي بدي ميكنه ... كه نمي‌كرده! ... خوب و بد ديگه براش مفهومي ندارن ...
ظرف شستن و تخمه خوردن و دستشويي و حمام رفتن رو خيلي دوست داره! چون بهش فرصت فكر كردن ميدن!!! ... و البته شباي تحويل پروژه رو ... شباي تحويل مي‌زنه به سيم آخر ... اينقدر گريه مي‌كنه تا پاشم برم دفتر خاطراتم رو بيارم با يه مداد بدم دستش ... بعد بايد اينقدر كنارش بشينم تا بنويسه و بنويسه و بنويسه و خوابش كه گرفت با هم بريم و بخوابيم! ... بهش ميگم: " فكر فردارو نمي‌كني؟! ... اين دفعه مي‌خواي جواب استاد رو چي بدي؟ ... اصلا گور پدر نمره ... اما از خودت بدت نمياد وقتي اون همه كار و طرح دوستات رو ميبيني كه زدن به ديوار و با افتخار كنارش وايسادن؟! ... آخه چرا نمي‌ذاري اون يكي پرسه به كارش برسه؟ " ... مداد رو ميذاره كنار ... بغض مي‌كنه! ... نگام ميكنه كه يعني ديگه نوشتنم نمياد! ... كه يعني بريم بخوابيم! ... اون يكي پرسه اما هنوز دور و بر كاغذا و طرحها مي‌پلكه! ... اون منتظره برم كنارش و اسكيس فردارو كامل كنم! ... اين اما نوشتنش تموم شده و خوابش مياد! ... منم طبق معمول بينشون نشستم ... بلاتكليف ... دودل ... سر دوراهي ... مثل هميشه ...
با خودم فكر مي‌كنم شايد بهتر باشه فردا، به جاي اسكيس، اين نوشته‌ها رو نشون استاد بدم ... و دعوتش كنم ... براي عيد ... كه يه سري به پستوم بزنه!!!
پ.ن:
1) متن عجيبي شد ... هيچيش فكر شده نبود ... حتي عنوانش همين الان اومد توي ذهنم ... انگار اين دفعه واقعا يكي ديگه داشت مي‌نوشت!!!
2) مي‌دونم خيلي وقته وبلاگم رو نمي‌خوني ... اما اگه اين‌بار سر زدي بدون من هميشه سر قولم هستم ...
3) ساعت 1:35 شبه ... يك ساعت وقتي رو كه بايد روي طرح فكر مي‌كردم، با نوشتن گذشت ... هميشه يه چيز به ظاهر بي‌اهميت رو فداي يه چيز به ظاهر سرنوشت‌ساز ميكنم ... اين فدا ميشه يا اون؟! ... اون اهميت داره يا اين؟! ... مي‌دونم كه نمي‌فهمم ... هيچ‌وقت! ...

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 18:11 |
1) هوا خيلي بهاريه ... دلم كوه ميخواد ... دلم پياده‌روي ميخواد ... انيگما و جيپسي‌كينگ و صداي تار ... دويدن توي يه دشت بزرگ‌گ‌گ‌گ‌گ ... نشستن كنار دريا ... دلم خيلي بهونه ميگيره ... رو سرم پر از اين ابراي فكر و خياله كه با صداي مامان خانوم كه ميگه از پاي اون كامپيوتر پاشو بيا كمك كن اين فرش رو بشورم همش پاك ميشه ميره هوا!
2) اين خونه‌تكونيه شب عيد باز شده وبال گردن ما (حالا نه كه من خيليم كار ميكنم!) ... باز مامان خانوم دارن براي ما تقصيم كار ميكنن ... به من ميگه تميز كردن اون كمده كه پر از آشغال و خورده ريز شده برا تو ... چون همه چيزاي توش ماله تو هست! ... ارادت دارن به بنده! ... البته خب كمد تميز كردن بهتر از شيشه پاك كردنه!!! ... بازم شكر خدا!
3) هر وقت از تو خيابون رد ميشم و ماهياي قرمز شب عيدو كه براي فروش آوردن ميبينم هوس خريدنشون ميكشتم ... اما خب مامان خانوم عقيده دارن كه نوعي بيماري هست كه توسط اين ماهيا منتقل ميشه و در ضمن گناه دارن! ... اما من آخرش يكيشو ميخرم حالا ببين!
4) خيابونا باز شلوغ پلوغ شده و همه بهم ميخورن (و البته بعضيا بيشتر به بعضيا ميخورن!) ... منم دلم خريد شب عيد ميخواد ... يه دست مانتو شلوار رو 2 ساله دارم ميپوشم (بغض ميكنيم!!!) ... اما مگه اين استادا ميذارن ما يه كم مزه روزاي قبل عيدو بچشيم؟! ... 8 صبح ميريم 7 شب شل و پل و كور و كچل برميگرديم ... الهي كه درست روز عيد لباس نوات ريز ريز شه استاد!!! (حالا يه درس ميخونما چقدر غر ميزنم نه؟!)
5) استاده به من ميگه: " خاونم فلان پس اسكيس شما كو؟" ... منم با لبخند ميگم نياوردم استاد ... از اين خونسردي من خوشش مياد ... اما خب جوونه و تازه استاد شده ... از اينايي كه عشق اينن كه دانشجواشونو تهديد كنن و برا همه چي يه نمره‌اي بذارن ... با تفكر فراوان توي ليستش يه چيزايي يادداشت ميكنه و تا آخر كلاسم با اون نگاه موشكافانه‌اش ول كن من نيست! ... خيلي باهوشه ناجنس تو همون روز اول اسم كوچيك هممونو بلد شد، يه جوراييم روانشناسيش عاليه! ... مطمئنم اخلاق منو تا ته خط اومده دستش و بدون شك داره برام نقشه ميكشه!!!
6) من در دو حالت خيلي ميخورم ... يكي وقتي خيلي دلم گرفته باشه و حوصله هيچكي رو نداشته باشم ... يكيم وقتي خيلي شنگولم و زدم به سيم آخر ... تو اين يكي دو روز شايد 5000 تومن از حسين آقاي بوفه‌امون خوراكي خريدم و نشستم تو حياط خوردم ... ماشالا داره به خدا! ... نميدونم چرا خوردن شده يكي از تفريحاته من ... البته موقع خوردن اينقدر فكرم مشغوله كه هيچي از مزه اون خوراكي نميفهمم اما خب، حال ميده بهم ...
7) اينجا مد شده كه راننده تاكسيا ديگه بقيه پول آدم رو پس نميدن ... البته 10-20 تومن ارزش نداره‌ها ولي خب اگه ما 5 تومن كمتر بديم داد و قالي راه ميندازن كه نگو ... چند روز پيش با سميه، دوستم، تو تاكسي نشسته بوديم ... من كرايه رو دادم 20 تومن بقيه‌اش رو پس داد ... يه خانوم ديگه كرايه‌اشو داد اما راننده 10 تومن بقيه‌اشو پس نداد ( مثل معماهاي رياضي دوران دبستان شد!! ... حالا اگه گفتي راننده چند تومن پول داره!!!!) ... خانومه اعتراض كرد و راننده تاكسيه گفت: " خانوم 10 تومن كه ارزش ناراحتي رو نداره ... من 10 تومني ندارم ... بالاخره شما سني ازتون گذشته ... من پول بچه رو پس دادم چون گفتم شما براتون مسئله‌اي نيست اما اونا بيشتر حساسن!" ... فكر كن! ... منظورش از بچه من و سميه بوديم! ... جديم بودا! ... خوبه حالا هر دومون يه نردبون قد داريم! ... اين سميه‌ام كه هيچ وقت نميتونه جلو خنده‌اشو بگيره ... هلاك كرده منو ... تا ميخنده منم خنده‌ام ميگيره ديگه بدتر از اون!!! ... حالا راننده تاكسيه پررو برگشته ميگه: " خانوم شما چرا خنده ميكني؟! " ... يه چيزيم بدهكار شديم!
8) 4شنبه برا درس " برداشت بناهاي تاريخي" اونقدر با سميه تمام شهر رو دنبال يه خونه قديمي گشتيم و راه رفتيم كه دوتامون شل شديم ... من كه ديگه اين آخريا يه پامو رو زمين ميكشوندم ... وقتي برگشتيم دانشگاه كلي برا خودمون خوراكي خريديم و نشستيم روي يكي از نيمكتاي حياط ... من گفتم سميه پايه‌اي كفش و جورابامونو درآريم ... هوا خنكه حال ميكنيما! ... گفت: نه خيلي ضايع است! ... منم كه معمولا خيلي حرف گوش كنم و نظر ديگرانم خيلي برام مهمه، كفشمو درآوردمو پامو گرفتم تو هوا!!! ... سميه كه ديد من چه حالي ميكنم كفشاشو درآورد اما خب چادرشو كشيد رو پاش ... من نگاه كردم ديدم بيچاره لاي انگشت پاش پر خون شده ... الهي بميري استاد تنارديه!
9) نُه نذاريم تموم كرديم ... فردا صبح برامون ميارن!!!
10) ديروز اين شركته كه مشترك شدم زنگ ميزنم كارت اينترنت ميگيرم، تماس گرفته كه مشترك جون لطفا بياين تسويه حساب! ... منم پا شدم رفتم اونجا به خياله اينكه حالا مثلا 4-5 تومن نهايت بدهكارم ... يهو دراومده گفته شما 7 تومن بدهكاريد! ... فكر كن ... اگه هي اينجوري از وام دانشجوييمو خرج كنم هيچي برا خريدن mp3Player نميمونه ... اي روزگار ...
11) از اونجايي كه بعضيا درخواست كردن كه از 11 شماره بيشتر نشه و ما بهشون كلي ارادت داريم، ديگه ادامه نميديم ... كلاس تعطيله ... مخلص همه دوستان!
پ.ن:
اينم تموم كرديم ... فردا صبح برامون ميارن!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 14:26 |

پیش‌نوشت:
خیلی به این فکر کردم که چیکار کنم تا ذهنم یه کم منسجم بشه اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم ... کلا انگار از لحاظ ژنتیکی سیستم از هم پاشیده‌ای دارم! ... اینو فقط خودم نمیگما همه میگن! ... یعنی یه جورایی از نظم و استدلال و دلایل عقلی گریزونم! ... مثلا اگه شبای تحویل پروژه حدودای 3 صبح در اتاق منو باز کنی و بیای تو ... در واقع نمیتونی بیای تو!!! ... چرا؟ ... چون من وسط اتاق چمباتمه زدم روی کارم (که حالا یا ماکته یا پلانه یا هر کوفت دیگه‌ای که قراره به استادای مامانی تحویل بدیم!) .. بعد دور تا دورم پر از کاغذه و مقوا و قیچی و چسب و کاتر و یونولیت ریزریز شده و خط‌کش و ماژیک ... یه رادیوام گوشه اتاقمه با یه عالمه نوار دور و برش که احتمالا تنظیم شده روی شبکه پیام ... خلاصه منظورم اینه که عادتمه توی محیط شلوغ و پلوغ کار کنم ... یادمه بچه که بودم همیشه نقاشیامم شلوغ و پلوغ بود ... هیچ جای صفحه‌رو سفید نميذاشتم ... ببین الانم یه موردشه! اصلا یادم رفت چی داشتم میگفتم!
آهان ... داشتم میگفتم که خیلی فکر کردم ... به چی فکر کردم؟! ... وایسا یه بار دیگه اول نوشته‌امو بخونم! ... آهان ... به این فکر میکردم که ذهنم رو متمرکز کنم اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم! ... ولی با خودم صحبت کردم و کلی با خودم بحثمون شد آخرش قرار شد موقعهایی که مخم قاطی و پاطیه و یه موضوع واحد توی ذهنم نیست، پست رو شماره‌بندی کنم ... اینجوری هم خودم کم‌کم آدم میشم هم شما! (شما که البته آدم هستید منظورم اینه که هم شما اینجوری سالم میمونید!!!) ...
خب این تازه پیش نوشتش بود!!!


1) خیلی وقته که میخوام یه mp3 player بخرم ( بعضی جاها، بعضی حرفا و اتفاقا، واقعا ضبط کردن داره ... فکر کن بعد بیارم بذارمشون اینجا آی بخندیم!) ... اما چه کنم که این وسواس خرید کشته منو ... یه جا رفتم چند تا مدل آورد اما همه 512 ... منم یه غلطی کردم دست گذاشتم رو یکیش و گفتم: کیفیت این چه طوره؟ ... اون آقاهه فروشنده هم از خدا خواسته هدفن mp3 player رو گرفت طرفم گفت بذار تو گوشت ... حالا ما وسط مفازه! ... یه گوشیشو گذاشتم اونم نامردی نکرد ییهو یه آهنگ دوف دوفی رو play کرد تا من گوش بدم! ... گفتم خوبه آقا عالیه ... اما تا رفتم گوشی رو بردارم گفت: نه! باید دوتاشو بذاری تا کیفیتشو احساس کنی!!! ... حالا مگه ول میکرد! ... دیدم طرف شیرین میزنه گفتم: ممنون ... کیفتشو احساس کردم! ... حالا خنده‌امم گرفته بود! خلاصه به هر جون کندنی بود خودمو نجات دادم!
2) پریروز رفته بودیم یه مسجد تاریخی برای درس "برداشت بناهای تاریخی" ... استاداش از اون آدمایین که میخوان بگن ما آخر باکلاسیم و عشقمون فقط بناهای تاریخیه! ... یک آدمای گند جدیی‌ای که بدجور زدن برجک مارو آوردن پایین ... یکیشون توی اون مسجده گفت: ببینید اینجا شیب کمی داره ... برداشت شیب اینجا کار خیلی سختیه ... به نظر شما چه جوری میتونیم این کارو بکنیم؟! ... من گفتم: به سختي استاد! ... در حالیکه مونده بودم چرا همه بروبچ دارن ميخندن ديدم استاده از اون نگاهای "همچین میندازمت این ترم تا حال کنی" به من ميكنه طوري كه داشتم پس ميفتادم! ... به خدا منظوری نداشتم اصلا ییهویی از دهنم پرید!
3) توی همون مسجد قدیمیه قبل از اینکه استادا بیان با بچه ها ولو بودیم ... یهو یه خونواده اومدن که هم شبیه افغانیا بودن هم ژاپنیا و هم چینیا! ... من و دوستام رفتیم جلو به دختر کوچیکشون كه حدود 5 ساله ميزد گفتيم: سلام كوچولو، خوبي؟ ... حالا گفتيم الان ميگه hello و ما كلي باهاش خارجكي حرف ميزنيم ... ولي اون يهو گفت: سلام خوب هستم! ... خيلي حالمون گرفته شد چون گفتيم حتما افغانيه ... تا اومديم بريم يه جا ديگه شر و شوري به پا كنيم يه دوستام ازش پرسيد اسمت چيه؟ ... دختره جواب داد ماساكي! ... ما رو ميگي دوباره دورش حلقه زديم چون ديديم طرف ژاپوني از آب دراومد! ... خلاصه كلي باهاش حال كرديم ... گفتيم سوباسا چه‌طوره ماساكي؟ واكاشي‌زوما خوبه؟ به نظر تو كاكرو بهتر بود يا سوباسا؟ ... بيچاره هاج و واج ما رو نگاه ميكرد ... جالبه تو كل خونوادشون فقط اين ريزه ميزه فارسي بلد بود!!!
4) چيزه ... اين حرفم خصوصيه ... ولي خيلي دوست ميداشتم كه بگم ... فقط اينو ميگم كه توي چند ده سالي كه آدم به طور متوسط عمر ميكنه هر 7-8 سال يه بار با يه شوك تو زندگيش مواجه ميشه ... برا من كه اينجوري بوده ... يهو ميبيني اينكه يه عمر فكر ميكردي درسته غلطه! اين كاري كه فكر ميكردي خوبه بده! ايني كه باور داشتي اينجوريه اونجوريه! فلان مسئله اينقدام وحشتناك نيست! فلان كارو نكني آسمون به زمين نمياد! .... و از اينجور چيزا ... و البته ... اينا درست همون چيزايين كه پدر مادرا و بزرگتراي ما هميشه از اينكه ما باهاشون مواجه بشيم وحشت داشتن! ... كم‌كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه كل زندگي و خوبي و بديها و ارزش و ضد ارزشها دست خودمونه ... به قول جبران خليل جبران كه ميگه:
« انسان به دست خويش ضعيف و ناتوان شده زيرا كه قوانين خداوند را به شيوه زندگي محدود و بسته خود درآورده است.»
5) ... به زودي در اين مكان مطلب جديدي نصب خواهد شد! ... توقف بيجا مانع كسب است! ... برو شماره بعد!
6) به شماره شش خوش آمديد! ... حالا به شماره هفت برويد!!!
7) واي‌ي‌ي‌ي‌ي ... چقدر شماره‌بندي حال ميده ...
8) خيلي حرف تو كله‌امه ... اينجوري پيش بريم تا 100 رو بايد بخوني! ... با اينكه خيلي مشتاقي و دلت برام تنگ شده اما خواهش ميكنم اصرار نكن! ... نه اصلا نميشه! ... ايشاللا بقيه‌اش باشه برا دفعه بعد ...
پ.ن:
ميبيني تو رو خدا! ... من آدم بشو نيستم ... آخرش با اين شماره‌هام مشكل پيدا ميكنم ... ولي خدايي تو شماره 6 خوب رفتي سر كارا! ... آي خوشم مياد حرصت ميگيره!!! ... حالا بي‌شوخي اين شماره‌بنديه بهتر نيست؟

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 20:58 |

بازم اين كلاسا شرع شد … صبح خروسخون بايد پاشم هلك و هلك برم دانشگاه تا 5 و 6 بعد از ظهر … ناهارم كه طبق معمول يادم ميره رزرو كنم … عصر جنازه‌ام ميرسه خونه … حالا بگذريم كه اين جنازه محترمه با وجود جنازه بودنش 3-4 ساعتم پاي كامپيوتر ميشينه! …
اصلا چي ميخواستم بگم كه رسيدم به قبرستون؟ … آهان … اين ترم باز ترم زوجه و يه جورايي يه جوراييه! … از اينورش كه كلي طول ميكشه تا بچه‌ها كلاسارو تشكيل بدن … وسطاشم كه ميخوره به عيد و هنوز نيومده ميريم تعطيلات … از بعد عيدشم كه باز تا بروبچ جمعشون جمع بشه يه چند هفته‌اي رو ولوييم … اين يكي از قانوناي اصلي دانشگاهه كه ترمهاي زوج كلا در ميان هوا و زمين معلق ميباشند! …
نزديكياي بهار كه ميشه، وسطاي اسفند، ديگه انگار مخ من ميره تعطيلات … اصلا نميتونم توي كلاس بند بشم … مگه اين هواي بهاري حياط ميذاره آدم تو كلاس بشينه و به سخنراني اساتيد گرام گوش بده؟!
ترم 2 كه هرچي خودمو به در و پنجره(!) زدم تا يكي بياد با هم بريم تو حياط دانشكده توي اين هواي بهاري يه دست پينگ ‌پنگ يا بدمينتون بزنيم هيچكي نيومد ... آخه من چيكار كنم با اين همه استعدادهاي نشكفته‌اي كه دارم!؟ ... اين دخترا كه ماشالا از ناخن كوچيكه پاشونم يه هنر نميريزه! ... مثل ماست پاستوريزه ميان عينهو پنير هموژنيزه ميرن! ... خدايي اسبم جاي اينا دانشگاه قبول ميشد همين صدارو ميداد! (البته با عرض معذرت از جمعيت نسوان!!! خب خدايي راست ميگم ... نميگم؟ ... خب نميگم حالا چرا ميزني!) ... حالا كيفاشونو كه خالي كن وسطا، با وسايل توش ميشه يه مغازه لوازم آرايشي بهداشتي كامل باز كرد! ... تو اين يه مورد خوب به كشف استعدادهاي فروخفته‌اشون پرداختن! ... اما تا بهش ميگي فلاني مياي بريم يه دست بدمينتون؟ (وزن جمله‌ام مثل شعر " حسني مياي بريم حموم؟ نه نميام، نه نميام" شد!!! جل‌الخالق!) ... همچين نگاهت ميكنه كه انگار گفتي پاشو بريم پا منقل! ... ميگه: oh my God! لباسم خراب ميشه! (كه البه حقم داره‌ها چون تا راكت رو ببره بالا فاتحه لباسش خوندست! ... از بس كه ... بگذريم!)
آخ اگه بدوني وقتي از تو حياط رد ميشمو ميبينم اين پسرا 7-8 تايي دارن پينگ ‌پنگ بازي ميكنن چقدر حرصم ميگيره ... اما دخترا عشقشون اينه كه تا استاد استراحت ميده بشينن روي نيمكتاي حياط و فرت و فرت اخبار رد و بدل كنن! ... ماشالا آنتنام همه بي‌نقص! ... اون سر دانشگاه عطسه كني اين سر بهت ميگن عافيت باشه! ...
اين ترمم مطلب واسه گفتن از دانشكده زياده! (ميبيني من اصلا آنتن نيستما!!!!) ... تو فكرم يه سري عكس از آتليه‌ها و كلاسا و سوله بگيرم بذارم تو وب يكم بخنديم!!! ... سوله يه جاييه تو حياط كه قرار بوده بشه سوله اما الان به دليل افزايش ثانيه به ثانيه دانشجواي شبانه و انتقالي و بچه‌هاي اساتيد و از اين صحبتا كه البته انشاءالله خدا به پدر و مادراشون ببخشدشون(!)، اونجارم كردن كلاس! ... نه كه سقفش شيروونيه و فلزي، كبوترا كه روش راه ميرن اين ناخناشون تق و توق و تند تند ميخوره به سقف ... بعضي موقعهام گربه‌ها (كه فكر كنم تعدادشون از دانشجوا بيشتره) ميان روي سقف براي كفتربازي يا برگزاري مراسم معنوي ازدواج! ... خلاصه يك سر و صدايي راه ميفته كه نگو و نپرس! (اگه خواستي هم بگو و بپرس! ... جلو سوال بچه رو نبايد گرفت بعدن براش عقده ميشه خداي نكرده!) ...
از استادام كه بخوام بگم اين ترم بعضياشون كركر خندن! ... واي كه ديروز چقدر خودمو كنترل كردم تا از خنده ولو نشم كف كلاس! ... حالا شايد صداشونو ضبطيدم گذاشتم تو وب! ...
اواه ه ه ه ه ... چقدر چرت و پرت گفتم! ... شما چيزي فهميديد؟ .. بابا تو ديگه كي هستي من خودم هيچي نفهميدم!!! ... خدايي بيكاري مياي اين تراوشات ذهني قاطي و پاتي منو ميخونيا! ... به خاطر اين صبر عظيمت بهت تبريك ميگم! ... تو الان تونستي خوندن افتضاحترين پست سال رو تموم كني! ... خواهش ميكنم ... لطف چيه حقيقت رو گفتم ... اختيار داريد من كه كاري نميكنم ... نويسنده؟! ... چوبكاري ميفرماييد بنده رو ... اونقدرام قلمم خوب نيست! ... شما سروريد ... جان؟ ... چشماتون با استعداد ميبينه! ... اي بابا! دمپاييو چرا برداشتي!؟ ... خب من چيكار كنم كه بعضي موقعها دچار خودشيفتگي حاد ميشم؟! (بغض ميكنيم!) ...
رفتم ... اما ... برميگردم!
پ.ن:
1) "يه دوست عزيز" ... تولدت مبارك ... اميدوارم هميشه موفق باشي ... تولد تولد تولدت مبارك ... بيا شمعارو فوت كن .. شمعارو فوت كن ... چيزه ... بعدش چي بود؟؟؟ ... آهان ... بعدش توپتو شوت كن ... حالا دشمناتو بوت كن ... دست دست دست!
2) من اعلام ميكنم كه حالم خوبه ... اصلا نگران نباشيد! ... آخه الان 2:30 نصفه شبه منم از 9 صبح تا 6 عصر كلاس داشتم ... تازه كلي خودمو كشتم نفهمي مخم تعطيل شده اما آخرش لو رفت! (بازم بغض ميكنيم!) ...
3) و اما بخش آموزشي ... ميرم بابا نزن ... وايسا بخش علمي رو هم بگم بعد برم ... كتاب "ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد" از " پائولو كوئليو" رو تموم كردم ... كتاباي ديگه كوئليو رو خونده بودم اما نميرفتم سراغ اين! ... شايد چون تو اسمش مرگ داشت! ... اما محشر بود! ... عالي ... خيلي لذت بردم ... واقعا راست ميگه كه ديوانه‌ها عاقلانند و عاقلان ديوانه! .... " هركسي كه در دنياي خويش زندگي مي‌كند ديوانه است ... من ديوانه‌ام چون نمي‌خواهم آن طور زندگي كنم كه ديگران مي‌خواهند ... ما همگي در دنياي مخصوص خودمان زندگي مي‌كنيم ... اما اگر به بالا، به آسمان پرستاره نگاه كني، ميبيني كه تمام دنياهاي مختلف، آنجا با هم تركيب مي‌شوند و صورت‌هاي فلكي، منظومه‌هاي خورشيدي و كهكشان‌ها را مي‌سازند ..."

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 17:25 |