تبليغاتX
پرسه تو پستو
1) سلام من برگشتم!!! ... چقدرم انتظار داشتین میکشیدین!!!
2) دفترم رو یه ورق میزنم ... دفتر خیلی کلفتیه و الان از نصفش بیشتر پر شده ... با خودم فکر میکنم که چقدر وقته دارم توش مینویسم ... خدایی خوب اومدما!!! .. فکر کن آدم چه قدر حرف میخواد بزنه و نمیزنه!!! ...
3) شنبه طبق معمول دیر رفتم سر کلاس ... باور میکنی هنوز نمیدونم اسم این درسه چیه!؟ ... اندیشه اسلامی 2 یا اخلاقه یا ...؟! ... خب البته خیلی هم با هم فرق نمیکنن! همشون مثل همون بینش اسلامی 1 و 2 و 3 دبیرستانن! ... بگذریم ... استادش یک روحانی میباشد بس شگفت! ... رفتم توی کلاس و نشستم ... اومده بالا سرم میگه: «سلام عمو جان خوب هستی شما؟!» ... منم خیلی عادی گفتم: «بله ممنون ... شما چطورین؟» (تازه میخواستم بگم زن عمو خوبه؟ روم نشد! والا به خدا! خواهر و هاج خانوم کم بود, دختر برادر یه عده هم شدیم!) ... گفت: «متشکرم ... چرا دیر اومدی؟! خواب بودی؟!» ... گفتم: «بله استاد شرمنده!» ... دیدم خیره شده بهم! ... بعدش گفت: «آدامسم که میخوری! ... بعد کلاس برای منم بیار! ...» گفتم: «چشم استاد حتما!» (حالا همین نصفه آدامسم از تو کیف مامانم کش رفته بودما! شانس که ندارم!) ... گفت:« شوخی نمیکنما!» ... گفتم: «باشه استاد میدونم» (حالا مگه ول کن بود! ) ...
خلاصه بعد کلاس منم پایه(!) یه بسته آدامس relax از دوستم گرفتم و رفتم طرفش و مثل اینایی که دارن سیگار تعارف میکنم یه تکونش دادم آدامساش اومد جلو و گرفتم طرفش گفتم بفرمایید! ... اصلا فکر کنم یادشم نبود! یه نگاه کرد و گفت: «به به! از این آدامسای تند هم هست گویا!» ... گفتم: «آری بسی تند میباشد!» (البته اینجوری نگفتما! الان جو ادبیات ایران و عرب گرفت منو ییهو!) ... یکی برداشت و بعد دست کرد زیر عباش! گفتم یا ابوالفضل! الان کلاشینکفی, کلتی, مسلسلی میاره بیرون و دخلمو میاره! ... اما یه شکلات از این زرورقی شده ها آورد بیرون و گفت: این هم عیدی من به شما! دهنتون رو شیرین کنید!!! (خب بابا تو که از اول میخواستی به من شوکولات بدی این بازیا چیه آخه درآوردی! نازی! خجالتی!!! ... خدایا منو ببخش!!!) ... منم سه سوت عیدی استاد رو گرفتم و زدم از کلاس بیرون!!! ... عجب روزگاری شده ها!!! کی چیکارست؟ شما میدونید؟! ... من باشم نه دیگه دیر برم سر کلاس و نه دیگه آدامس بخورم!!!
4) سریع به شماره 7 بروید ...
5) آها! ... اینجاست که آدم هنگ میکنه! ... 4 به هفت 7 به 4! ... یادش به خیر تله های مارپله! ... خب شوخی بسه! جدی میشویییییییییییییم!!!
6) این هفته n کیلو نیوتن پروژه رو کولم بود! ... چشام باز چسبیده به پس کاسه سرم! ... بیچاره استادا چششون که به من میفته فکر میکنن دو ماهه دارم رو پروژه هاشون کار میکنم! ... نمیدونن که همش پای pc هستم و یه 10 دقیقه ایم به درس اونا نیم نگاهی میکنم!!! ... هی میگن: «شما ناراحت نباشید خانوم فلان! تلاشتونو بکنید نتیجه مهم نیست!» ... «شما استرس نداشته باشین حل میشه انشاءلله!» ... وای مردم از استرس و نگرانی و بچه مثبتی!!!
7) خجالت نمیکشی 2 تا شماره به اون مهمی رو نمیخونی یهو میای اینجا!!! ... اگه من بگم خودتو بنداز تو چاه میندازی؟! ... جل الخالق! ... سریع به شماره 4 برگردید!
8) دیروز تو پیاده رو میومدم یه مادر پدره جلوم بودن ... دسته یه کالسکه رو گرفته بودن و هل میدادن ... یه ذره اومدم پایینتر دیدم یه کوموچکومولیه فینگیلیم وسطشونه که همپای بابا مامانش داره هل میده و هرهر میخنده!!! ... فکر کن! هیچکی اون تو نبود! ... منم آی خسته بودم! ... آخ اگه این کالسکه یه نموره بزرگتر بود ... والا به خدا! ... شما که دارین خانوادگی هل میدن و زحمترو میکشید! خب لااقل یه ثوابی بکنید و یه بنده خدای لهیده و خسته کوفته رو هم به آغوش ولرم خونواده برسونید!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 22:51 |
1) آخيش ... امروز بالاخره يكم از فشار پروژه مروژه‌هام كم شد! ... يكما، نه خيلي زياد ... دو شبه كه تا صبح ميشينم پاي pc ... راستش اولش word و powerpoint و photoshop رو باز ميكنم براي انجام پروژه ... بعد يه ريزه كه كار ميكنم ميگم خب حالا به منظور مقداري استراحت به اينترنت يه سري مي‌زنيم! ... يه سر كه چه عرض كنم! On شدن همانا و off نشدن همان! ... صبح شدن همانا و پروژه انجام نشده و رو دست مونده همان!!! ... همين ديشب تا 6 صبح بيدار بودم اما فقط 6 خط تايپ كردم و 5 تا عكس رو ويرايش كردم! ... 6 صبح خوابيدم 11:30 صبح پا شدم و تازه يادم اومد كه اي داد بيداد! 8 كلاس داشتم! ... مامان اومد بالاسرم (با كفگيره زد تو سرم! آي سرم آي ... خودمونيم چه شعراي باحالي ميخونديم اون روزا!) گفت ديشب تا كي بيدار بودي؟ .. منم كه خيلي شجاعم و اصلا از هيچكي نمي‌ترسم و كلي هم راستگوام گفتم: فكر كنم 3 يا 3:30 بود! ... خلاصه‌اش ... رو پروژه‌هه كار كردم و 6 بعد از ظهر به سرعت برق و باد رسوندمش دست استاد! (اين طبع شعرم ول كن ما نيست! قافيه رو حال كرديا!) ... ولي خودمونيم امروز كه نرفتم دانشگاه كلي دلم تنگيده شد ...
2) يه پشه از اون موقع تا حالا گير داده هي وزوز مي‌كنه تو گوشم! ... باز هوا گرم شد و اينا اومدن! ... ول كنم نيست! ازا اين گوشم ميره تو، از اون گوشم مياد بيرون! ... جالبه تا دست ميزنم به حشره‌كش غيبش ميزنه! ... عجب زمونه‌ايها حريف يه پشه‌ام نميتونيم بشيم!
3) اين درس « برداشت از بناهاي تاريخي» كلي خوبي داره و كلي بدي ... خونه‌اي كه من و سميه براي برداشت پيدا كرديم تو كوچه پس كوچه‌هاي يه محله قديميه با خونه‌هاي كاهگلي و قوس‌دار، كوچه‌هاي باريك و گذرهاي خنك، پر از آب انبارهاي تاريخي و بادگيراي بلند ... مردمش همون مردم 20 سال پيشن، بوي نون سنگك تو كوچه‌هاش مياد و كاهگل بارون‌خورده ... نون خشكيا داد ميزنن و پيرمرداي عصا بدست روي سكوهاي كنار در خونه‌ها نشستن (تنها عناصر ناهمگونش من و سميه‌ايم كه تبديل شديم به المانهاي اون محله!!!) ... ماشين خيلي سخت از كوچه‌هاش رد ميشه اما در عوض پره از موتور و گاهي الاغ! ... همين چند روز پيش من وايساده بودم تو كوچه و سميه‌ هم روبروم بود و با هم حرف ميزديم كه يهو يه چيزي محكم خورد به كوله‌ام كه رو پشتم بود و من پرت شدم تو بغل سميه! ... حالا فكر كن من با چه قيافه و عصبانيتي برگشتم تا اعتراض كنم ... اما حرف تو دهنم خشك شد! ... آخه به كي اعتراض كنم؟! ... يه خره ناز و سفيد زل زده بود تو چشمام و لبخند مي‌زد!!! ... خورجين مباركش كه پر بود از تره و جعفري و ريحون با كوله بنده تصادف كرده بود!!! ... حالا همچين نگام مي‌كرد كه انگار من مقصرم! ... مي‌خواستم بگم اگه خيلي ناراحتي كروكي بكشيم وايسيم تا پليس بياد!!!؟ ... صاحبش با اون دندوناي يكي بود يكي نبود افسار خررو ميكشيد و سميه هم اين وسط هر و هر ميخنديد!!! ... يه ذره اعتماد به نفسيم كه برام مونده آخرش اين سميه لهش ميكنه با اين خنده‌هاش!
4) استاده ميگه خانوم فلان كارتون رو تحويل نميدين؟ ... سرمو از روي sheet بلند ميكنم و ميگم: چرا استاد، يكم ديگه مونده ... ميگه: كمك ميخواين؟ (جل‌الخالق!) ... ميگم: نه خيلي ممنون! ...
بچه‌ها همه كاراشون رو تحويل دادن و طبق دستور استاد گرامي موقع تحويل، پشت اونارو ساعت زدن! چون اين استاد، آخر قانونه و عقيده داره كه كسي كه كارشو ساعت 9 تحويل ميده بايد نمره‌اش بيشتر از كسي بشه كه كارشو 9 و يك دقيقه ميده!!! ... حالا فكر كن توي اين هير و ويري كه بچه‌ها سر گذاشتن شيتهاشون روي ميز استاد گيس و گيس‌كشي ميكنن، من و سميه ريلكس نشستيم و داريم كارمونو تموم مي‌كنيم! ... جون من تا حالا استاد اينجوري ديده بودي؟! ... ديده بودي؟! ... خب اگه ديده بودي پس حتما دانشجو مثل من نديده بودي! ... اينم ديده بودي؟! ... حالا نميشد بگي نديده بودم!؟ ... همتون لج‌درآريد!!!
5) « الله‌اكبر، الله‌اكبر ...» ... تلويزيون روشنه و اخبار داره فريادهاي حاضران رو در تاييد اين حرف احمدي‌نژاد كه مي‌گه: « ... من اين پيروزي بزرگ را در عرصه انرژي هسته‌اي به همه ملت ايران تبريك مي‌گويم ...» پخش ميكنه! ... خبر خوان ادامه ميده: «... امروز در بعضي از مدارس نيز زنگ هسته‌اي نواخته شد ...» ... فكر كن! خوب شد من الان مدرسه نميرم مگر نه روده بر شده بودم موقعي كه زنگ رو ميزدن! ... « آقازاده گفت: سرعت كار در حدي بود كه در بعضي از ماهها رشد 13 درصدي داشتيم ...» ... ماشالا به اين سرعت!!! ... معلوم نيست با اين سرعت چيكار دارن ميكنن! ... اين كنترل نا محسوسا كجان پس!!!؟ ... خدا به ما رحم كنه! ... اميدوارم آمريكاييا و انگيليسيا و ساير اجنبيهاي جز جيگر گرفته(!) توي تحريمها و حمله‌هاشون همچين سرعتي نداشته باشن!!!
6) پشه‌هه ديگه صداش نمياد ... نگرانش شدم! ... احتمالا چون بهش محل نذاشتم با سرعت زياد رفته و خودشو محكم كوبيده به حشره‌كش و خودكشي كرده! ... حيف شد ياد وزوزاش به خير!!!

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 22:37 |

ساعت 23:15 ... هرچي ميخوام به درس و پرژه‌ام برسم نميشه ... نشستم پاي كامپيوتر و دارم پروژه‌رو تايپ ميكنم ... اكثر حروف صفحه كليد پاك شدن و از بس «ذ» رو به جاي «د» زدم و «س» رو به جاي «ش» ، كلافه شدم ... يه كاغذ ميارمو خودكار و قيچي و چسب نواري ... حروف پاك شده‌رو مينويسم و ميچسبونم سر جاهاشون ... باز تايپ ميكنم اما هنوز كلافه‌ام ... نميدونم دردم از چيه! ... ديگه طاقت نميارمو save رو ميزنم و ميشينم رو زمين ... دفترمو بر ميدارمو مينويسم ... خيلي وقته ننوشتم ... حدود 13 روزه! ... زياده ... از همين اول با خودم عهد ميكنم كه از 15 دقيقه بيشتر ننويسم چون ميدونم اين عطش نوشتن ولم نميكنه ... براي همين با بالاترين سرعت ممكن مينويسم ...
1) لعنت به تمام استاداي بي‌شعوري كه درست هفته اول بعد از عيد رو ميذارن براي تحويل پروژه‌ها! ... حالم از هرچي تعطيلي اينجوريه به هم ميخوره ... من نميفهمم اگه قراره تعطيل بشيم و خير سرمون بريم استراحت كنيم پس اين همه پروژه مخصوص عيد چيه كه به ما ميدن؟! ... بابا ايها‌الناس! ما تفريح و استراحت نخواستيم! ... چشممون كور، دندمون نرم، همون جمعه‌ها و تولدها و شهادتها بسمونه!
2) بدترين لحظه‌هاي سال براي من از روز 13 فروردين شروع ميشه تا اول تير! ... ميخوام سر به تن عالم و آدم نباشه! ... ميبيني كه از لحن نوشتنمم پيداست! ... با عرض معذرت بايد تحمل كني چون اگه ننويسم خفه ميشم!
3) 5 دقيقه مونده تا وقتم تموم بشه اما به جهنم! ... من دلم ميخواد بنويسم!!! ...
4) mp3 player رو ول كن mp4 رو بچسب!!! ... رفتم تو نخ mp4 ... همين فردا پس فردا با پدر گرامي به منظور خريد به مغازه مورد نظر تشريف‌فرما خواهيم شد! ... حتما بايد بابا باشه چون من هميشه به سه برابر قيمت اصلي از مغازه دارا خريد ميكنم! سرم ناجور كلاه‌خوره!!! ...
ميدونم كه بعد از كامپيوتر رفيق همراهم ميشه همين mp4! ... دلخوشيم به اندك دلخوشيهاي اين روزگار ...
5) با اينكه ميخوام تا صبح بشينم و فقط بنويسم اما به چند دليل بايد تمومش كنم:
اول اينكه به اندازه تمام عمرم توي اين 2-3 روز كار دارم ... امشب بايد تا صبح بيدار باشم ... دوم اينكه از تظاهر بدم مياد ... حالم خيلي بدتر از اونيه كه اين كلمه‌ها نشون ميدن ... اوني كه ميخواستم بنويسم هنوز ته دل‌امه و تا بخواد تبديل به كلمه بشه و بياد روي كاغذ دفتر تموم شده ... سوم اينكه به خودم قول دادم تا ميتونم پست خيلي طولاني يا پر از نق نق و دلتنگي نذارم اينجا ... حالا چرا؟ خودمم نميدونم ... و اگه بخوام ادامه بدم، ميدونم كه هم پست طولاني ميشه و هم ... بگذريم ...
بقيه‌اش باشه برا يه موقع ديگه ... اصلا اين پست رو واسه چي گذاشتم؟!!! ... خودمم نميدونم ... شايد چون دلم براي پستوم تنگ شده بود ... براي شماها ... شايد چون باز هوس نشستن تو يه گوشه دنج و تاريك رو كرده بودم ... چرا همه اتفاقا مدام تكرار ميشن ... ديگه دارم عادت ميكنم ....
چقدر نوشتن آرومم ميكنه ... وقتي مينويسم احساس ميكنم كه يه پيامبرم ... كه مخاطبم وجود خودمه ... كه معجزه‌ام كلمات خودمن ... كلماتي كه پيامشونم واسه خودمه! ... "آرامش" ... آرامشي كه با بستن دفتر و كنار گذاشتن مداد به اوج خودش ميرسه ...

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 1:17 |

*** چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بيغش / كنون به جز دل خوش هيچ در نمي‌بايد ***

سلام ...
اولين پست سال 1386 آغاز مي‌شود! ... ديديدينگ!!! ... شماها خوبين؟ خوشين؟ عيد خوش ميگذره؟ ... قرار بود من اين فال رو روز اول بذارم كه شرمنده نشد! از بس مشغله كاري دارم! (جان؟!) ... آره ديگه هي بخور و بيا و برو و بشور و پذيرايي كن و از اين حرفا!!! ... اون كار اولي البته بسيار طاقت‌فرساست! پدرم رو درآورده! ...
بگذريم ... اين شعريه كه لحظه تحويل سال حافظ به من داد! ... همه موقع تحويل سال روبوسي ميكنن من موقع تحويل سال فال رو گرفتم و خوندم و پريدم توي رختخواب!!! ... تقديم به همتون اميدوارم برا همه خوش يمن باشه ... خوش بگذره ...

اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
كه بوي خير ز زهد ريا نمي‌آيد
جهانيان همه گر منع من كنند از عشق
من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض كرامت مبر كه خلق كريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ذكرست دل بدان اميد
كه حلقه‌اي ز سر زلف يار بگشايد
تو را كه حسن خداده هست و حجله بخت
چه حاجت است كه مشاطه‌ات بيارايد
چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بيغش
كنون به جز دل خوش هيچ در نمي‌بايد
جميله‌ايست عروس جهان ولي هشدار
كه اين مخدره در عقد كس نمي‌آيد
بلابه گفتمش اي ماهرخ چه باشد اگر
بيك شكر ز تو دلخسته‌اي بياسايد
به خنده گفت كه حافظ خدايرا مپسند
كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد

پ.ن:
چيزه ... هيچي .. گفتم پست اول سال بدون پ.ن نباشه!!! (عجب بامزه‌ايم من!!! ... خدا يه عقل سليمي امسال به من بده يه صبر ايوبي به شما ... آمين!)

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 12:9 |