تبليغاتX
پرسه تو پستو

***** بر خود خیمه زنیم ... سایبان آرامش ما، ماییم ... ******

هوا خیلی عالیه ... حتی از اول بهار هم عالیتر ... حتی از روزای آخر اسفند که همیشه محشرن و دوست داشتنی ... بااینکه اردیبهشته و طبق سالای قبل باید اینقدر گرم باشه که نشه حتی 5 دقیقه روی این نیمکت نشست، اما الان آفتاب نیست ... گرما نیست ... دیشب تا صبح بارون اومد ... همه جا نمناکه ... نسیم خنکی میوزه ... هنوز باور نمیکنم سرمایی رو که به پوستم میخوره و عبور میکنه ...
دانشکده خلوته .. شاید چون آخرای ترمه ... شاید چون بچه های هم ورودی من یعنی کارشناسی معماری 84 همه با هم رفتن اردو ... نمیدونم چرا نرفتم ... نمیدونم اینجا چیکار میکنم ... نمیدونم چرا دارم مینویسم ... شاید چون کار دیگه ای ندارم ... شاید چون نه سایت کامپیوتر بازه و نه کتابخونه ... شاید چون دلم با نوشتن آروم میشه ... شاید چون باز تنهام ... این دنیای منه ... یه دنیای پر از احتمالات و شایدها ...
احساس میکنم این نوشتنم فرق میکنه ... احساس میکنم دیگه فرصت نوشتن رو ندارم ... انگار مدادم داره تمام تلاششو میکنه که همه مغزمو خالی کنه رو کاغذ ... اما باز دارم خودمو سانسور میکنم ... میدونم ... باز دارم چرت و پرت مینویسم تا این مدادم ننویسه اونی رو که باید بنویسه ...
از خودم خسته شدم ... از روزام ... ساعتام ... لحظه هام ... از کارایی که میکنم ... از کارایی که میکنن ... خسته شدم از بس که هیچوقت اونی نمیشه که باید بشه ... چرا همه سردرگمن؟ ... شایدم من کلافه ام ... همه افتادیم توی یه موج خروشان و میریم جلو ... هیچکی نمیدونه چی میخواد ... کجا میره ... باید با یکی حرف بزنم ... با همون کسی که هیچ وقت نیست ... همونی که همیشه میگه هستم اما نیست ... همونی که خودشو پشت بنده های جورواجورش پنهان میکنه ... این دفعه باید با خودش حرف بزنم ... اما نیست ... مونده تا بخواد گوش بده ... مونده تا بخوام بشنوه " ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ... همت کن ... و بگو ماهیها ... حوضشان بی آب است ..."
الان از اون لحظه هاییه که حرفام از تو چشم و گوش و دهنم میزنن بیرون ... شاید به خاطر هواست ... کاش باز گرم بشه ... شلوغ بشه ... خدایا کی همه میان؟! ... چقدر عادت کردم که خودمونو فریب بدیم ... توی شلوغی خودمونو گم کنیم ... بخندیم با دل گریون ... حرف بزنیم با قلبی که دنبال سکوته ... کار کنیم با تن خسته ... بخوریم با شکم سیر ... تفریح کنیم با وجودی که آشفته است ... سکوت کنیم با قلبی که میخواد فریاد بزنه ... میگیم آره اما چشامون پره از نه ... میگیم نه با اینکه تمام وجودمون میگه آره ... گوش میکنیم چون اون نیاز داره ... لبخند میزنیم چون این شاد میشه ... حرف میزنیم به خاطر انزوای اون ... گریه میکنیم به خاطر غم این ... میریم توی این جاده چون همه میرن ... میونبر نمیزنیم چون هیچکی نمیزنه ... از تغییر میترسیم ... از تفاوت ... از سؤال ... از نگاه ... از اشاره ها .. از تنهایی ...
ذهن کلافه ام باز آشفته است ... دندون عقلم پوسیده ... بوی تعفن از سرم میزنه بیرون ... میدونم که باز اون یکی پرسه بیدار شده ... گاهی بیدار میشه و رنگ دنیارو برام عوض میکنه ... همه چی رو میکنه سیاه و سفید ... پرده ها رو میزنه کنار ... اصرار میکنه که نگاه کنم ... ببینم ... اما نه اونی رو که همه میبینن ... عمق میده به همه دنیا ... نقطه ها رو میکنه خط ... خطها رو صفحه ... صفحه ها بعد میگیرن ... خنده ها گریه میشن و غما شادی ... حرفاسکوت و سکوتا فریاد ... قشنگا زشت و زشتا زیبا ... این میشه اون ... اون میشه این ... خدایا ... خدایا ... خدایا ...
باز بیدار شده ... یه چیزی دست گذاشته رو شونه هاش ... تکونش داده و از خواب پروندسش ... میدونم که باز میخوابه ... میخوابه ... یعنی میخوابه؟ ... یعنی باز همه چی میشه همونی که همه میبینن؟ ... باز میفتم تو موج و با همه میرم جلو ...
میشینم تا بخوابه ... میدونم این دفعه دیر میخوابه ... خیلی دیر ... اما تو دنیایی که همه خوابن باید خوابید ... میدونه که اگه بیدار بمونه دیوونه میشه ... میپوسه ... میمیره ...
بخواب ... به خاطر من ... به خاطر خودت ... به خاطر همه کسایی که به اون پرسه علاقه دارن ... بخواب ...

پ.ن:
1) ... ما چنگیم ... هر تار از ما دردی، سودایی ... زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز ... باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا "نت" خاموشی ...
آیینه شدیم ... ترسیدیم از هر نقش ... خود را در ما بفکن ... باشد که فراگیرد هستی ما را ... و دگر ننشیند نقشی در ما ... ای دور از دست ... پر تنهایی خسته است ... (نیایش، سهراب)
2) ... کوه نزدیک من است ... پشت افراها، سنجدها ... و بیابان پیداست ... سنگها پیدا نیست ... گلچه ها پیدا نیست ... یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم ... طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب ... یاد من باشد، هرچه پروانه که میافتد در آب، زود درآرم از آب ... یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد ... یاد من باشد تنها هستم ... ماه بالای سر تنهایی است ... (غربت، سهراب)
3) با این پست یه موسیقی آپ کردم ... (فقط اگه کامنت میذارین بگین که موسیقی بالا میاد یا نه تا درستش کنم )... شعری که دارم میخونم از سهراب سپهریه ... اگه بود، دستشو میبوسیدم ... به خاطر این احساس قشنگش ... به خاطر قلب پاکش ... به خاطر اینکه همیشه برای پرسه بیدار من لالایی میخونه ...
4) یه مدت باید فکر کنم ... شاید کم ... شاید زیاد ... تا روزی که برمیگردم، همتون شاد باشید و موفق ...


+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:45 |
1) تو هیچگاه، به اولین ستاره ای که هر غروب، در آسمان نیمرنگ شامگاه طلوع میکند نگاه کرده ای؟ ... تو هیچگاه، نگاه کرده ای و دیده ای که در تبسم ظریف کودکانه اش چه حزن دردناک صادقانه ای نهفته است؟ ... غریب و شرمناک میدمد و مژده از طلوع یک شب پر ستاره میدهد ... ولی همینکه در پناه شب، ستارگان دیگر از چهارسوی آسمان بیکرانه میدمند، میان جمع روشن ستارگان بیشمار، ناپدید میشود ... و چشم تیزبین هیچکس، ستاره غروب را، که مژده از طلوع یک شب پر از ستاره داده بود، جستجو نمیکند ... ستاره غریب ... ستاره ای که مژده از طلوع یک شب پر از ستاره میدهد ... ستاره غریب ... *

2) ... حقیقت زیبا را در کمترین کلمات بر زبان بیاورید اما حقیقت تلخ را در هیچ کلامی بر زبان نیاورید ... به دوشیزه ای که گیسوانش در خورشید میدرخشد، بگویید که او دختر صبح است ... اما اگر به نابینایی رسیدید، به او نگویید که او با شب یکی است ...راه خود را ترانه خوان بپیمایید ... اما بگذارید هر ترانه شما کوتاه باشد ... زیرا تنها ترانه ای در قلب آدمیان زنده میماند که ... بر لبان شما ... بمیرد ... **

3) پروردگارا ... مرا ابزار آرامش خویش قرار بده ... بگذار در هر جا که نفرت است عشق درو کنم ... و هر جا که آسیب است، عفو ... و هر جا که شک است، ایمان ... هر جا که نومیدی است، امید ... هر جا که تاریکی است، نور ... و هرجا که غم است سرور...
ای پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتر در پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن ... همانطور که میفهمم، فهمیده شوم ... همان طور که دوست دارم، دوست داشته شوم ... زیرا در اثر دادن است که دریافت میکنم ... در اثر بخشیدن است که بخشیده میشوم ... و در مرگ خود است که ... در زندگی جاودان ... متولد میشوم ... ***

4) نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز / دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است ... ****

پ.ن:
1) * میمنت میر صادقی (آزاده) /** جبران خلیل جبران /*** فرانسیس قدیس /**** صائب تبریزی
2) ... همه اینا باهم تو وجودم میخونن ... تو ذهنم ... تو قلبم ... همشون باهم ... نمیدونم چقدر به هم ربط دارن ... اما برای من ... همه شون یه چیزن ...

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:32 |
1) ساعت 11:20 ... نشستم روی نیمکت توی حیاط دانشکده ... امتحان " مقاومت مصالح و سازه های فلزی!" تموم شد ... خوب که فکر میکنم میبینم چقدر به این استادش علاقه داشتم و نمیدونستم! ... دلم میخواد ترم بعدم همین درس رو باهاش بگیرم! ... حتی اگه این ترم بیستم بشم! ... اصلا سعی نکن منصرفم کنی که هیچ راهی نداره! من تصمیم خودمو گرفتم ... هوا چقدر گرمه امروز!
2) همین الان آقای F.B.I (مسئول انتظامات) از جلوم رد شد! ... بابا عجب نگاه برنده ای! ... اینم برا خودش عالمی داره! ... با اون ماجراهای قبلی که باهاش داشتم لابد الان فکر میکنه دارم اعلامیه ضدحکومتی مینویسم!!! ... من به چی فکر میکنم, اون به چی فکر میکنه ...
3) یاد یکی دو هفته پیش افتادم که توی دانشکده شب شعر بود ... قبلنا دو تا شعر نوشته بودم در مورد مشکلای دانشگاهمون به زبان طنز که اون روز بعد کلی استخاره کردن دادمش به مسئول برگزارکننده ... که البته کاش نداده بودم! ... فکر کن! .... همه مثل این عاشقای در به در و سردرگریبان نشسته بودن توی آمفی تئاتر ... بعد بین این همه شعر عاشقانه که تو آمدی و من رفتم و آه از آن چشمان فلان رنگ و الهی مثل من خون به جگر شی و غیره(!), منو صدا زدن که برم شعرمو بخونم! ... خدایی یک ضدحالی بودم که نگو! تا حالا اینقدر احساس ضدحال بودن بهم دست نداده بود!!! ... همه همچین تو حس بودن که اصلا نفهمیدن من چی گفتم! ... بسوزه پدر عاشقی!!! (این وسط تنها کسی که خوب حواسش به شعرام بود همین آقای انتظامات بود!!! اونقدر خوب گوش کرده بود که بعد مراسم شعرامو توقیف کرد و گذاشت توی جیبش! ... و این منم! یک دانشجوی مارکدار!!!)
4) با سمیه قرار گذاشتیم من که امتحانمو دادم, برم پیشش تا پروژه فردا رو کامل کنیم ... الان دارم میبینمش ... اون طرف وایساده چسبیده به درخت توت سیاه داره خودشو هلاک میکنه! ... ایشالا منو نبینه که اصلا حوصله پروژه مروژه ندارم! ... یعنی همه فلاکتای عالم یه ور این پروژه خونه تاریخیم یه ور!!! ... ای داد بیداد منو دید! ... نگاش کن از دور داره میخنده! ... صداش میاد که میگه: امتحانتو خوب دادی؟ ... مارمولنگ میدونه جوابم نه هستا ولی باز میپرسه! ... دیگه باید برگه رو بذارم تو کیفم تا نیومده گیر بده که چی مینوشتی! ... فعلا ...
(3 ساعت و 10 دقیقه بعد!)
1) توی اتاق مطالعه نشستم منتظر سمیه! (محض اطلاع شما من از 24 ساعت شبانه روز 23 ساعت و 59 دقیقه اشو منتظر سمیه ام! همه اش منو میکاره! حالا اینجا که خوبه! ... فکر کن سر یه خیابونی که قرار میذاریم نیم ساعت دیر میاد! ... حالا توی این نیم ساعت من چه بدبختیایی که نمیکشم بماند!) ... رفته خونه که مثلا چند تا فایل مربوط به پروژه رو بیاره که خدایی اگه قرار بود کامپیوتر رو با کل بند و بساطشم میاورد اینقدر طول نمیکشید!!! ... خوابم میاد شدید ... گرمه ... کولر اینجام که کار نمیکنه ... یعنی میکنه اما اگه یکی بشینه کنار آدم و آدمو فوت کنه از این خنکتره! ... چند دقیقه پیش پا شدم رفتم توی یکی از کلاسا که خالی بود و کولرشو روشن کردم و لم دادم روی یه صندلی جلوش ... تازه داشت چشام گرم میشد که دیدم یه چیزی اون جلو ملوها وول میخوره! ... خوب که نگاه کردم دیدم یه گربه مشکی داره میاد طرفم!!! ... خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که نمیتونم دو دقیقه این پلکارو رو هم بذارم!!! ... حالا اون همچین نگاه میکرد انگار مال باباشو خوردم!!! ... شنیده بودم که اگه گربه یه جا گیر بیفته اعصاب مصابش میزیره بهم میپره به آدم! ... داشتم توی ذهنم راه های مختلف فرار رو برای رفتارهایی که ممکن بود گربه هه از خودش نشون بده بررسی میکردم که یهو وایساد!!! ... گفتم: تو کیفم سگ دارما! بیای جلو میندازمش به جونت!!! (یه خورده متوسل شدم به خاطرات تلخ کودکی که همه تو جیباشون آمپول داشتن!!!) ... پا شدم, چند قدم رفت عقب! ... دیدم نه! ما هم ابهتی داریم برا خودمون! ... خلاصه آروم آروم خودمو رسوندم به در و سریع اومدم بیرون! ... گفتم برم به یکی از این خدماتی های دانشگاه بگم ولی دیدم حیفه بقیه در این وضعیت هیجان انگیز قرار نگیرن!!! (اگرچه بعد از من یکی از دخترا رفت تو و بعد چنددقیقه مثل فشفشه از کلاس پرید بیرون و رفت خبر داد!) ... والا با این همه گربه ای که اینجاست بعید نیست تا چند وقت دیگه مجبور بشیم کارت دانشجوییمونو نشون گربه ها بدیم و بعد وارد دانشگاه بشیم!!!
2) اینجا از بس ساکته آدم میخواد تخت بگیره بخوابه! ... آخه کجای اینجا به سالن مطالعه میخوره! ... غیر از این دختره که گربه هه رو لو داد دیگه هیچکی اینجا نیست! ... سمیه ام که همچنان نیومده! ... من که خوابیدم! ... سمیه اومد بیدارم کنید!!! ...

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:38 |
1) آمدم و نبودی!
و این چندمین بار بود که میشنیدم همچنان به خدمت آن پیر بیدار کمر بسته ای ... و چونان سایه ای, با وی همسایه ای ... راستش رازش برایم پوشیده بود ... اما پوشیده نماند ... در راه که می آمدم یک تیر را دیدم که به خاک نشسته بود و گویی کسی مرا میگفت: این تیر تا با کمان بود و در کمان, در امن تمام بود ... اما همینکه از کمان جهید و فاصله یافت, به خاک نشست و به خون!
و برای تیر, کمان حصار عافیت است و دائره امن, و همینجا بود که تو را به سان تیری دیدم که با کمان باشد ... و خود را ... تیری که از کمان جهیده ... آه! که تلف میشوم ... و ... تباه ...
*** جوان را صحبت پیران حصار عافیت باشد / به خاک و خون نشیند تیر چون دور از کمان گردد ***
پ.ن: بعضی موقعها کاش یکم به خودم میومدم و میفهمیدم که خیلی بیشتر از اونی که میدونم, نمیدونم ... همه کس تحمل تجربه همه چیزو نداره ... بزرگترا برا همین چیزا کنار ما هستن ... همش با سر خونی به سنگ خورده میرم سراغشون!
" الهی بنده را از سه آفیت نگهدار: وساوس شیطانی ... هوای نفسانی ... و غرور نادانی (خواجه عبدالله انصاری) "

2) دربی که بر پاشنه خود باشد, به زحمت بسته یا گشوده خواهد شد ... و جز این میتواند بود؟!
درست همانند آدمی که بر پای خویش نایستد ... و اتکایش, و اعتمادش, و اهتمامش, به دیگران باشد ... باری, وی همیشه در تعب است و رنج مدام ... و بنازم به آن نوزاد ... که در گاهواره خویش بود, و انگشت خود را میمکید ...اما ناز آن دایه بی مهر را نمیکشید ... و تحمل بار منتش را نداشت ...
*** صائب از ناز دایه بی مهر فارغ است / طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت ***
پ.ن: الهی عاجز و سرگردانم ... نه آنچه دانم دارم ... و نه آنچه دارم دانم ... چون توانستم ندانستم ... و چون دانستم نتوانستم ... آه از این علم ناآموخته ... گاه در غرقم از او ... گاه ... سوخته ... (خواجه عبدالله انصاری)

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:20 |

1) دیروز باز شنبه بود … شنبه ها وقت چیه؟ … به قول مونا وقت عمو اندیشه جون! (همان روحانی بس دوست داشتنی که توی پست قبل ازش گفتم و رحمت خدا بر او باد! ) … دیروز باز دیر رفتم سر کلاس! … تا رفتم تو دیدم همه شال و کلاه کردن که به اتفاق عمو, برن توی یکی از باغهای معروف و باصفای شهر ادامه کلاس رو برگزار کنن! … این دفعه دیر اومدم اما خوب اومدم!!! درست سر موقع! … خلاصه پا شدیم با بروبچ دنبال عمو راه افتادیم رفتیم اونجا! … فکر کن! … همه یه جوری نیگاه میکردن!  توریستایی که اونجا بودن دیگه نگو! … کلی شدیم سوژه عکس و فیلم! … کلا بد نبود خوش گذشت … مخصوصا اون قسمتش که عمو برا هممون بستنی خرید!!! … خدا بده از این عموها!!!

2) الان روی نیمکت توی حیاط دانشگاه نشستم و کلاس طرح رو دودر کردم … البته قرار بر این نبود که دودر بشود اما خب شد دیگر! … صدای جیرجیر گنجشکا خفه ام کرده! …اما هرچی باشه از سخنرانی اساتید بهتره! … توت سیاهای دانشکده در حال سرخیده شدن و سیاه شدن هستن … امان از وقتی که کاملا رسیده بشن و آبدار!!! امان!

3) این خونه تاریخی جیز جیگر گرفته دیگه داره اعصابمونو ریز ریز میکنه!  … هرجاشم که دست میذاریم ماشالا 1000 تا بدبختی داره! … اولش حال میدادا اما الان دیگه داره جونمونو بالا میاره! … مخصوصا با این خونواده افغانی که توش زندگی میکنن با 7 تا بچه! … 3 تاشون زیر 4-5 سال هستن … امان من و سمیه رو بریدن این نیم وجبیا … ما که هرچی شوکولات تو خونه داشتیم برا این فینگیلیا آوردیم!  … وقتیم که یکیشون شروع میکنه به … وای ی ی ی ی … زهر ترک شدم این چی بود دیگه!؟ …همین الان یه توت سیاهه رسیده شاتالاپ افتاد رو برگه ام و له شد و آبش پاشید رو دستم!!! … مرگ سرخ یک توت روی کاغذ سفید!!! … منو باش اومدم کجا نشستم! … همش زیر سر این گنجشکای ورپریده است آخرش کار خودشونو کردن!!! …
خب الان روی یه نیمکت امن نشستم!!! ... چی میگفتم؟ ... آهان ... وقتی یکیشون میزنه زیر گریه ییهو همشون باهم زار میزنن!!! ... اپرایی میشه که نگو و نپرس! (خواستیم بگو و بپرس اما کیه که جوابتو بده!  ) ... اعصاب کرگدن میخواد اونجا رفتن! ... البته در کل خونواده خیلی خوبین ...
این پایین عکس اون سه تا فینگیلیو گذاشتم ... اون دو تا پسره میشن داییه این دختره که تو لگن نشسته! ... فکر کن!!! ... دختره از همشون نانازتره!


4) توی دانشکده ما شغل ناشریف دزدی (!) کلی درآمد داره ... واسه اینکه اغلب بچه ها به خاطر رشته شون دوربین دیجیتال دارن و flash memory و mp3 player و mp4 و غیره!!! ... mobile هم که دیگه ریخته! ... روزی نیست که به در و دیوار آگهی های ملتمسانه و عاجزانه رو نبینی مبنی بر اینکه : " یک عدد فلان به رنگ فلان گم شده ... خواهش میکنم آن را برگردانید!!! " ... زهی خیال باطل!!! ... اصلا برا همینه که من mp4 نمیخرما!!! فکر کردی پس چی؟!
حالا اینا یه طرف چندی پیش مطلع شدیم که ماوس سایت کامپیوتر هم مفقود شده! ... جل الخالق!!! ... عجب دانشکده کرکر خنده ای داریما!!! ...
عکسای پایین رو ببینید ... خدایی کلی سوژه اینجا واسه عکس گرفتن هست! فقط باید چشمها را شست و یه جورای دیگه ای دید!!! (فقط ممكنه نوشته‌هاي توي عكس درست پيدا نباشه اگه عكس رو ذخيره كنيد بعد بزرگش كنيد دقيق مشخص ميشه)

5) اینم مینویسم چون مونا کلی سفارش کرده که از دلاوریهاش اینجا یاد بشه!!! ( بچه پر رو هنوز نیومده دستور میده!!!) ... چند روز پیش رفتیم سلف دانشکده ناهار بخوریم و من بدجور ماست میخواستم! ... یه سینی خالی برداشتم و رفتم پیش آشپزه و قیافه امو کردم عینهو این گربه هه توی شرک(2) ! ... بعد گفتم میشه به من یکم ماست اضافه بدین!؟ ... یارو همچین دلش سوخت که بعدش کلی پشیمون شدم که کاش دوغ و غذای اضافه ام خواسته بودم! ... خلاصه ماست رو گرفتم و سه سوت دخلشو آوردم! ... اما از اونجایی که کلسیم کلی برا بدن لازمه و من البته اصلا شکمو نیستم , به مونا گفتم : " مونا! جون من یه سینی برمیداری بگی ماست اضافه میخوای بعد بیاری واسه من!؟" ... مونا هم که که از اون دوستای گوگولی و باحاله ( اینارو که میگم پس فردا تو دانشگاه پررو نشیا! چون میدونم میای سرمیزنی میخوام یکم دلت خوش باشه!!! ), رفت و ماست رو گرفت و خلاصه اونم تو چشم برهم زدنی تموم کردم ... اما باز احساس کمبود کلسیم شدید بد جور منو آزار میداد!!! ... آخرین سرباز باقی مونده از سپاه سمیه بود! ... تا برگشتم و گفتم سمیه ... دیدم نه این یکی اعصاب نداره! ... بدجور چپکی نگام میکرد!!! ... پشیمون شدم دیگه, اما در کل اون روز خیلی بی ماستی کشیدم! ... الهی تو زندگیت بی ماستی بکشی سمیه!!!
پ.ن:
1) نمیدونم چرا نویسنده وبلاگ " فکرنوشت" این وبلاگ خوب و آموزنده رو پاک کرده! ... من و بقیه دوستانشون منتظر میمونیم تا برگردن و بتونیم باز از نوشته های قشنگشون لذت ببریم.

۲) عمرا ديگه عكس بذارم توي وبلاگم ... خفه شدم!!!! ... ۱ هفته است دارم آپ ميكنم!!! ...

۳) خیلی خیلی ممنون از "یه دوست" عزیز که این پست رو با کمک اون گذاشتم (چون همچنان نوار ابزار بلاگفا برای من بالا نمیاد!)  ... ممنون از نفیسه که دوربین دیجیتالشو برا این عکسا بهم داد ... ممنون از خودم که همه کارای این پست رو به تنهایی انجام دادم!!!  ... ممنون از خانواده های محله بالا, پایین, اینوری و اونوری! ممنون از اداره آب و فاضلاب! ... و بازم ممنون از خودم که اینقدر ممنونم از همه!!! ... خب بابا نزن رفتم به خدا! ...

 

+ نوشته شده توسط پرسه در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:50 |