***** بر خود خیمه زنیم ... سایبان آرامش ما، ماییم ... ******
هوا خیلی عالیه ... حتی از اول بهار هم عالیتر ... حتی از روزای آخر اسفند که همیشه محشرن و دوست داشتنی ... بااینکه اردیبهشته و طبق سالای قبل باید اینقدر گرم باشه که نشه حتی 5 دقیقه روی این نیمکت نشست، اما الان آفتاب نیست ... گرما نیست ... دیشب تا صبح بارون اومد ... همه جا نمناکه ... نسیم خنکی میوزه ... هنوز باور نمیکنم سرمایی رو که به پوستم میخوره و عبور میکنه ...
دانشکده خلوته .. شاید چون آخرای ترمه ... شاید چون بچه های هم ورودی من یعنی کارشناسی معماری 84 همه با هم رفتن اردو ... نمیدونم چرا نرفتم ... نمیدونم اینجا چیکار میکنم ... نمیدونم چرا دارم مینویسم ... شاید چون کار دیگه ای ندارم ... شاید چون نه سایت کامپیوتر بازه و نه کتابخونه ... شاید چون دلم با نوشتن آروم میشه ... شاید چون باز تنهام ... این دنیای منه ... یه دنیای پر از احتمالات و شایدها ...
احساس میکنم این نوشتنم فرق میکنه ... احساس میکنم دیگه فرصت نوشتن رو ندارم ... انگار مدادم داره تمام تلاششو میکنه که همه مغزمو خالی کنه رو کاغذ ... اما باز دارم خودمو سانسور میکنم ... میدونم ... باز دارم چرت و پرت مینویسم تا این مدادم ننویسه اونی رو که باید بنویسه ...
از خودم خسته شدم ... از روزام ... ساعتام ... لحظه هام ... از کارایی که میکنم ... از کارایی که میکنن ... خسته شدم از بس که هیچوقت اونی نمیشه که باید بشه ... چرا همه سردرگمن؟ ... شایدم من کلافه ام ... همه افتادیم توی یه موج خروشان و میریم جلو ... هیچکی نمیدونه چی میخواد ... کجا میره ... باید با یکی حرف بزنم ... با همون کسی که هیچ وقت نیست ... همونی که همیشه میگه هستم اما نیست ... همونی که خودشو پشت بنده های جورواجورش پنهان میکنه ... این دفعه باید با خودش حرف بزنم ... اما نیست ... مونده تا بخواد گوش بده ... مونده تا بخوام بشنوه " ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ... همت کن ... و بگو ماهیها ... حوضشان بی آب است ..."
الان از اون لحظه هاییه که حرفام از تو چشم و گوش و دهنم میزنن بیرون ... شاید به خاطر هواست ... کاش باز گرم بشه ... شلوغ بشه ... خدایا کی همه میان؟! ... چقدر عادت کردم که خودمونو فریب بدیم ... توی شلوغی خودمونو گم کنیم ... بخندیم با دل گریون ... حرف بزنیم با قلبی که دنبال سکوته ... کار کنیم با تن خسته ... بخوریم با شکم سیر ... تفریح کنیم با وجودی که آشفته است ... سکوت کنیم با قلبی که میخواد فریاد بزنه ... میگیم آره اما چشامون پره از نه ... میگیم نه با اینکه تمام وجودمون میگه آره ... گوش میکنیم چون اون نیاز داره ... لبخند میزنیم چون این شاد میشه ... حرف میزنیم به خاطر انزوای اون ... گریه میکنیم به خاطر غم این ... میریم توی این جاده چون همه میرن ... میونبر نمیزنیم چون هیچکی نمیزنه ... از تغییر میترسیم ... از تفاوت ... از سؤال ... از نگاه ... از اشاره ها .. از تنهایی ...
ذهن کلافه ام باز آشفته است ... دندون عقلم پوسیده ... بوی تعفن از سرم میزنه بیرون ... میدونم که باز اون یکی پرسه بیدار شده ... گاهی بیدار میشه و رنگ دنیارو برام عوض میکنه ... همه چی رو میکنه سیاه و سفید ... پرده ها رو میزنه کنار ... اصرار میکنه که نگاه کنم ... ببینم ... اما نه اونی رو که همه میبینن ... عمق میده به همه دنیا ... نقطه ها رو میکنه خط ... خطها رو صفحه ... صفحه ها بعد میگیرن ... خنده ها گریه میشن و غما شادی ... حرفاسکوت و سکوتا فریاد ... قشنگا زشت و زشتا زیبا ... این میشه اون ... اون میشه این ... خدایا ... خدایا ... خدایا ...
باز بیدار شده ... یه چیزی دست گذاشته رو شونه هاش ... تکونش داده و از خواب پروندسش ... میدونم که باز میخوابه ... میخوابه ... یعنی میخوابه؟ ... یعنی باز همه چی میشه همونی که همه میبینن؟ ... باز میفتم تو موج و با همه میرم جلو ...
میشینم تا بخوابه ... میدونم این دفعه دیر میخوابه ... خیلی دیر ... اما تو دنیایی که همه خوابن باید خوابید ... میدونه که اگه بیدار بمونه دیوونه میشه ... میپوسه ... میمیره ...
بخواب ... به خاطر من ... به خاطر خودت ... به خاطر همه کسایی که به اون پرسه علاقه دارن ... بخواب ...
پ.ن:
1) ... ما چنگیم ... هر تار از ما دردی، سودایی ... زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز ... باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا "نت" خاموشی ...
آیینه شدیم ... ترسیدیم از هر نقش ... خود را در ما بفکن ... باشد که فراگیرد هستی ما را ... و دگر ننشیند نقشی در ما ... ای دور از دست ... پر تنهایی خسته است ... (نیایش، سهراب)
2) ... کوه نزدیک من است ... پشت افراها، سنجدها ... و بیابان پیداست ... سنگها پیدا نیست ... گلچه ها پیدا نیست ... یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم ... طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب ... یاد من باشد، هرچه پروانه که میافتد در آب، زود درآرم از آب ... یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد ... یاد من باشد تنها هستم ... ماه بالای سر تنهایی است ... (غربت، سهراب)
3) با این پست یه موسیقی آپ کردم ... (فقط اگه کامنت میذارین بگین که موسیقی بالا میاد یا نه تا درستش کنم )... شعری که دارم میخونم از سهراب سپهریه ... اگه بود، دستشو میبوسیدم ... به خاطر این احساس قشنگش ... به خاطر قلب پاکش ... به خاطر اینکه همیشه برای پرسه بیدار من لالایی میخونه ...
4) یه مدت باید فکر کنم ... شاید کم ... شاید زیاد ... تا روزی که برمیگردم، همتون شاد باشید و موفق ...







