تبليغاتX
پرسه تو پستو
 

مادربزرگم در حالیکه با دقت بهش خیره شده میگه : " این کلکلونه است!" ... ما همه به این حالت ( ) به هم نگاه میکنیم! ... من میگم: " کلکلونه دیگه چه موجودیه!؟" ... مادربزرگم میگه: " جوجه دو جنسی! نه مرغه نه خروس" ...

نه!!! ... آخه من چیکار کنم با این مامان خانوم عاشق ماکیان خانگی! ... چند ماه پیش باز دو تا جوجه خریده که یکی سفیده با یه عالم پر ریز که مثل کلاه ریختن روی سرش و چشماش به زحمت پیداست و یکیم سیاه ... الان که بزرگ شدن، اون سیاهه با اینکه کاملا شبیه مرغه، اما صبح علی الطلوع با صدایی بسیار دلنشین(!) شروع میکنه به قوقولی قوقو کردن! ... اونم کجا؟! درست پشت شیشه پنجره اتاق بنده! و هرچیم بهش میگم بابا! هیس، مگه گوش میده!!! ... هر وقت سرمو میارم بالا میبینم آقا پشت پنجره لبه طاقچه وایساده و داره بنده رو نگاه میکنه! و تازه خنگ، نمیدونه از خرابکاریا و آثاری که پشت پنجره به جا میذاره همیشه لو میره ...

5 صبح که میخونه هیچ، 10 صبح و 2 ظهرم صداشو میده تو گلوش ... خفه امون کرد به خدا! ... هروقت قوقولی قوقو میکنه سرم سوت میکشه و بالش رو میذارم روی گوشامو داد میزنم: کوفت کاری!!! ... مامان خانومم که متخصص سر به سر گذاشتن ما! میگه: " دختر! این عاشق تو شده، اینجوری نزن تو ذوقش ... همین یکیم فراری میدیا!"

همه اینا یه طرف، حالا که دیگه تازه فهمیدیم آقا کلکلونه تشریف دارن!!! ... میبینی تو رو خدا! وقتی میگم شانس تو وجودم له له میزنه هی بگو نه!!! ... آخه مادر جان چرا منو توی بازیهای عشقی میندازی ... آخه مگه قلب من از سنگه!؟ ... آخه من این دردو برم به کی بگم؟! ... ای قوقولی قوقوت بخوره تو اون سرت! ... اگه من تورو نکشتم نخوردم کلکلونه! ... حالا ببین!

پ.ن:

نخند!!! ... ناهار روز تولد کلکلونه بهت میدم بخوریا! ... اصلا با من حرف نزن! ... من دچار سندرم شکست عشقی شدم!!!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 0:57 |
 

مینویسم ... خط میزنم ... مینویسم ... خط میزنم .... مینویسم ... چرا اینجوریم باز؟  ... نمیدونم ...

>> تو غمگینی و توی وبلاگت زدی " تعطیل شد!" ... چرا؟! ... نمیدونم ...

>> تو خیلی وقته نیستی ... و حالا که به وبلاگت سر میزنم ... میبینم که سرد شده ... آتیش عشقتون که با خوندن پستات منو هم گرم میکرد ... و امیدوار ...دیگه نیست ... شاید من نمیبینمش ... چرا؟! ... نمیدونم ...

>> تو نیستی ... درست وقتی که باید باشی ... مثل همیشه ... چرا؟ ... نمیدونم ...

>> تو هستی ... درست وقتی کلافه ام ... نباید باشی که توام کلافه بشی ... اما هستی ... چرا؟! ... نمیدونم ...

>> تو برگشتی ... حرف داری ... پریشونی ... میری ... میای ... حرفتو نمیزنی ... میخوای بگم بمون ... چرا؟! ... نمیدونم ...

>> تو خسته ای ... پاکی ... صافی ... اما تحملت کم شده ... عاشقی ... عشق اومده ... اما با سوءتفاهم ... تردید ... اختلاف ... نمیتونی بری ... نمیتونم کمکت کنم ... چرا؟؟! ... نمیدونم ...

On << میشه ... off میشی ... on میشی ... off میشه! ... تو توی add list اونی ... اون توی add list تو ... چرا؟! ... نمیدونم ...

Buzz …buzz … buzz ... چرا؟؟؟ ... نمیدونم!

دنیای مجازیه ... میگه ذهنتو مشغول میکنه ... میگم نه ... دروغ میگم ... ساعت 5 صبحه ... از ساعت 1 تا الان توش غوطه خوردم ... همه چی تاریکه امروز ... چرا؟! ... نمیدونم ...

                        *** با همه کس یگانه ام ، وز اثر یگانگی / گرد برآید از دلم، هر که خراب میشود ... ***

چرا؟! ...

پ.ن:
دختر ایرونی گلم ... میدونم ... تولد وبلاگم نزدیکه ... خیلی تو فکرم که چه کارایی براش بکنم ... شاید شروع کنم به تعریف خاطرات کودکی پرسه ... شاید یه عکس از بچگیش ... شاید یه موسیقی جدید ... یه خونه تکونیه حسابی ... یه جشن کوچولو توی یه پستوی کوچولو ... اصلا هرچی شماها پیشنهاد بدین ... قول میدم اخلاق گندم (
gandam بخون نه gandom!) رو هم بعد این پست حداقل تا روز تولد عوض کنم ... خیلی سوپرایزم کردی که یادت بود ... دوستتون دارم ...

همتونو ...

 

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 2:2 |

 

یه ور صورتم کاملا بی حسه ... در ادامه سریال " ماجراهای پرسه و عمو دندون پزشک! "  امشب باز یکی از دندونام پر شد! ... یادش به خیر (که به شر البته!) چند ماه پیش ... فقط سر یه ریزه دندون درد رفتم خدمت ایشون و حالا که حالاست همچنان میرم و میام! ... 2 تا عصب کشی، 3 تا دندون پر شده و یه جرم گیری حاصل زحمات این دکتر وظیفه شناس در طی این دو ماه میباشد!!

دکتر خوبیه اما تنها مشکلش اینه که آمپول بی حسی رو جایی که باید بزنه نمیزنه! ... و این البته اصلا مشکل بزرگی نیست و خدا قدرت تحمل درد رو به آدم داده برا همچین مواقعی دیگه !!!

تصور کن لحظه ای رو که دکتره داره عصب کشی میکنه در حالیکه اصلا لثه بی حس نیست!  ... و یه موجود فلک زده ای رو هم تصور کن به نام پرسه که با یه دستش داره دسته صندلی رو فشار میده و با دست دیگه اش دست دکتر رو (در حالیکه جناب دکتر هی میگه درد داره!؟ ... اشکالی نداره تحمل کن الان تموم میشه!!!) ... 

دومین عصب کشی رو که هیچ وقت یادم نمیره ... بعد کلی درد، دکتر جان پا شد و گفت: " تموم شد ... دهنتو بشور عزیزم ... نوبت بعدی رو میذارم روز ..." و در حال نطق کردن بود که از حال رفتم و به کف مطب سقوطی کردم فراموش نشدنی! ... خیلی روز ضایعی بود ... نمیدونستم آدم از درد ممکنه اینجوری از حال بره ... گندش بزنن!

حالا مثل اینکه تازه وجدان آقای دکتر از خواب غفلت بیدار شده و بهش گفته " آهای دکتر! چه میکنی؟!" ... و یکم بیشتر حواسش به دردی هست که مریض داره میکشه و البته همچنان آمپولها رو فرسنگها دورتر از محل مورد نظر میزنه!

الان که بی حسی صورتم کمتر شده کم کم دارم حس میکنم که دردش داره تا  فرق سرم صعود میکنه!!! ... حالا میفهمم چرا امروز دکتر ازم پرسید که قرص پروفن توی خونه داریم یا نه!!!

آخه بز کوهی!!! چرا مرتب مسواک نمیزنی هااااااااااااااااان؟؟؟؟

 

 

   پ.ن:

1) تکلیف امشب: "100 بار بنویسید مسواک دوست ماست"!

2) و اگر این قرص پروفن کوفتی نبود، زندگی چیزی کم داشت! (اگرچه مامان خانوم دشمن خونی با این قرصا داره و میگه برا معده ضرر داره و منم قبول دارم و نخوردم و مثل یک شوالیه قهرمان، همچنان درد رو تحمل میکنم! ... اگه مردم روی قبرم بنویسید " او پرسه بود، یک مسافر، و مثل یک شوالیه مرد!" 

 

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 1:43 |
 

نشکن بالم را،

          آسمان پر زدنت را دیده است 

                                  وقت پرواز تو و رقص تو با کفترکان، چقدر خندیده است ...

 

و نچین میوه نو سرزده کالم را  

        آفتاب، دیده آن لحظه که فریاد رسیدن کردی

               و به آن سرخی و آبی که درونت جوشید، هوس دست مسافر، هوس ساعت چیدن کردی

...

 

اگر آن ثانیه ها نیست دگر

            که بگیرم به سخنهام گواه، 

                      به پر و بال من و میوه من سنگ نزن، 

                                                      آفتاب هست هنوز!

                                                                             آسمان هست هنوز ...

 

 مادرم، آه پدر! ... شاهدانی دگر ارزنده تر از نور و سماء میخوهید؟! ...

 

پ.ن:
چقدر با وزن٬ نوشته هام بیشتر بهم میچسبه ... تقدیم به تو "سیب" عزیزم!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 11:10 |
 

۱) جمعه انیمیشن حضرت سلیمان رو از تلویزیون میدیدم! ... میگم کلا خوب بوده اون روزا همه خانوما روسری داشتن و مانتو! ... فکر کن! ... "بلقیس" ملکه صبا با اون همه ابهتش چه حجابی داشت! ... من از هم اکنون در امر حجاب بانو بلقیس را الگوی خود قرار میدهم! ... آدم بدای کارتوناشونم که همه مثل همن! ... از این ریشای نوکدار دارن با چشای تیز که مثلا وقتی دارن نقشه پلیدی میکشن برق میزنه! ... شکماشونم همه گرد و گنده است! ... یه مشت چاق با ریش و سبیلای عجیب و غریب و صداهای خفن!!!! ... یه جاش که سلیمان با هدهد حرف میزد جاتون خالی!!! هدهده یه مشت جیک جیک میکرد بعد سلیمان میگفت: که اینطور! پس تو را به سرزمین صبا میفرستم که فلان کنی و بهمان کنی! ... قیافه سلیمانم که دیگه حتما میدونید چه شکلی بود! ... عینهو بقیه پیامبرا تو بقیه انیمیشنا! ...

جالبناکترین قسمتش این بود که بلقیس خانوم نامه خیلی تهدیدآمیز سلیمان رو که برا هدایتش فرستاده بود خوند و بعد گفت: "ای مشاورین من! چون این نامه به نام خدای بخشنده مهربان آغاز شده پس حتما یه حکمتی داره و من میرم ببینم این سلیمان کیه و خداش کیه و زودی برمیگردم! در رو روبه غریبه ها باز نکنیدا! " (با دخل و تصرف البته!) ... بعدشم اومد به اورشلیم و سلام و علیک و بعد از یه ریزه صحبت با سلیمان گفت: به به! عجب خدای خوبی دارین و من کلی دیپرس شدم که تا حالا خورشید رو میپرستیدم و بعدشم زانو زد و ایمان آورد!!! ... جل الخالق! ... خب بابا! استعداد! ... تو که داری این همه زحمت میکشی انیمیشن میسازی لااقل یه جوری بساز که یه خورده طبیعی باشه آدم باور کنه! ... حیف به خدا! حیفه این همه تلاش و زحمتی که نتیجه اش میشه این!

اما خب یه جمله خیلی باحال تو کل انیمیشنش بود که تازه اونم از زبون یکی از این آدم بدای بنی اسرائیل گفته شد! "به خاطر داشته باش وقتی که تو در کنار دوستت نشسته ای او در کنار دوستش ننشسته است!" ... جمله اش خدا بود ... تازه وقتی اینو گفت دندوناش برق زد! ... جاتون خالی خیلی صحنه تاثیرگذاری بود!

۲) "کبوتر بی باک" انیمیشن دیگه ای بود که توی این هفته دیدم ... اما با دوبله فارسی! ... در کل بدک نبود اما خب با "شرک" و " happy feet " و "مولان" و "آناستازیا" و "chiken run" و غیره برابری نمیکرد ... اسفناکتر از همه اینکه فردای اون روزی که من این فیلمو از ویدئو کلوپ کرایه کردم و دیدم٬ از تلویزیون پخش شد! ... ما به دریا برسیم دریا را میخشکانیم از بس که شانس در ما له له میزند!!!

۳) چرا من نمیتونم پستای کوتاه بذارم؟! ... من خودم فکر میکنم که این مشکل ریشه در عقده های دوران نوزادی و کودکی و نوجوانی و جوانی من داره ... مثلا شاید چون هی خواستم حرف بزنم نذاشتن حالا اینجوری شده! (نه که کلا خیلیم بچه ساکتیم!) ... شایدم مثلا به خاطر استعداد نویسندگی سرشارم باشه یا مثلا عقل فراوانم یا شایدم درک و فهم بالام! ... نمیدونم والا اما احتمال این آخریا بیشتره نه!؟ ... وای عجب توهمی!!!

۴) این مونای ریزریز شده حالا از اردو برگشته آف(off) گذاشته که من برگشتم خیلی خوش گذشت جات خالی! ... فکر کرده حالا من خیلی دلم براش تنگیده شده! ... من که اصلا عین خیالم نبود که شماها رفتین اردو! ... اصلا هم غصه نخوردم! ... خوردم؟! ... من که یادم نمیاد! ... راستی مونا عکس و سوغاتی اگه نیاورده باشی٬ عکس و سوغاتیت میکنم!

۵) از تو پیاده رو٬ از بالای پله ها پایینو نگاه میکنم ... کافی نت شلوغه ... مسئولش از اون پایین منو میبینه و با لبخند با دست تعارف میکنه که یعنی بیا جا هست! ... همش چند بار بیشتر نرفتم اونجا اما خب استعداد فراوانی در گاو پیشونی سفید شدن دارم دور از جونم البته! ... میرم میشینم پشت یه کامپیوتر ... وبلاگ میخونم و آپ (up) میکنم و یاهو مسنجرم روشنه ... کافی نت تشکیل شده از ۷-۸ تا سیستم که تو یه ردیف کنار هم چیده شدن که البته بینشون شیشه ماته ... وقنی میشینی٬ پشتت به دیواره و رو به روتم یه سری مبله و میز مسئول که اونام وقتی میشینن پشتشون به دیواره و صورتشون رو به تو! ... فهمیدی چی شد!؟ ... خودم نفهمیدم! ... آهان اینجوری بگم که یه چیزی تو مایه های مطب دکترا ... مخلص کلام اینکه حسابی آدم privacy داره! ... فرض کن مثلا داری chat میکنی و حرفاتونم خنده داره! ... بعد یه حرف ناراحت کننده پبش میاد! ... یه جا اخم میکنی! ... بعد دوباره لبخند میزنی! ... حالا خودتو بذار جای اونی که روی مبلای اونور توی فاصله دو متری تو نشسته و معمولا هم زل زده توی صورتت! 

تصور کن من بعد این همه میمیک صورتی که داشتم سرمو آوردم بالا دیدم ۵-۶ نفر نشستن اون روبه رو همه ام دارن فیلم سینمایی "پرسه دلقک میشود" رو تماشا میکنن!!!! ... آخه چرا یه جوون باشخصیت مثل من باید خونه رو بذاره بیاد اینجا؟! ... البته این سوالیه که ذهن همه کارشناسا و روانشناسا و جانورشناسا و سیاستمدارا و اینا رو مشغول کرده! ... چقدرم جوابا و راه حلهای عالی دارن همه اشون! ... اصلا همش به خاطر این تهاجم فرهنگی تیکه تیکه شده است! ... اصلا مرگ بر آمریکا! ... مرگ بر اسرائیل! ... مرگ بر منافقین و ... منافقین و ... چیزه ... چی بگم خب؟! ... شما جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید! (توجه کنید که کلمه مناسب باید با توجه به فعل جمله٬ در قید حیات باشد!):

الف) منافقین و سمیه فقین! (۲ تا دوستامن دیگه نمیتونم تبعیض قائل بشم!)

ب) منافقین و صدام

ج) منافقین و هزاردام

د) منافقین و دوم دام

ه) هیچکدام!

ای ول چه ریتمیک شد! ... حالا دست دست دست!

۶) بس است دیگر! ... سنگین باش پرسه! ... چه معنی دارد دختر اینقدر ورجه وورجه کند!؟ ... دختر هم دخترهای قدیم! ... (نقل قولی از مادربزرگ مادر بنده که البته طبق تعریفای مامان خیلی خانوم با ابهتی بودن ... خدا رحم کرد که الان در قید حیات نیستن منو ببینن! ... خدا بیامرزدشون ... خدایا توبه!)

۷) باز داره زیاد میشه ... خب یکیتون جلو منو بگیره دیگه! ... دفعه بعد ۶ شماره اش میکنم ... من میتوانم! ... حالا ببین! ... من پرسه هستم یک مسافر!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 13:3 |
 

 ۱) نظر به اینکه "ای دل غم این جهان بیهوده مخور / بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور!" و نظر به اینکه ما هرچی غصه خوردیم هیچ فایده ای نداشت و هیچکی از ما دلجویی نکرد و نگفت خرت به چند من و نظر به اینکه واقعا فهمیدم که هر گلی زدم به سر خودم زدم و گرنه کی میگه پرسه کیلو چنده! و نظر به این همه مورچه بالدار ریزی که هی از زیر مهتابی شیرجه میرن رو سر و بدن من و نظر به اون حشره کش روی طاقچه که تا چند لحظه دیگر در یک عملیات شجاعانه شرکت خواهد کرد و نظر به خیلی چیزای دیگه که جلب نظرکننده هستن ... چیزه ... یادم رفت چی میخواستم بگم!!! ... وایسا یه دور بخونم ... آهان ... نظر به همه اینایی که گفتم٬ دارم با خودم صحبت میکنم که این ماجرای اردو رفتن رو فراموش کنه و بچسبه به کارای دیگه ای که دوست داره و به همه نشون بده که خواستن توانستن است و توانستن خواستن است و از این جور چیزا کلا! ... یه کاری کنم که همه به زور و التماس ازم خواهش کنن که برم اردو! ... حالا صبر کن! ... به من اجازه نمیدی برم سفر!؟ ... بعدش نشینی بزنی تو سر خودت که دختره بدبخت شد و بیچاره شدا ! ... حالا هی میگن چرا جوونا به انحراف کشیده میشن ... چی؟! ... این چیه توی جیبم؟ ... چی؟ ... آهان این؟ ... هیچی به خدا! ... بسته آدامس ریلکسه ... چرا دست میکنی تو جیبم!؟ ... ولم کن ... دستتو بکش! ... من تا وکیلم نیاد حرف نمیزنم!

۲) تق ق ق ق ق ق ق ق ... چی بود چی بود شیشه شکست؟ ... شیشه نبود ... پس چی شکست؟ ... بابا جون و مامان جون قلب منو شکستن ... چه شیطونایی هستن ... چه شیطونایی هستن! ... دست دست دست! ... (نقل قولی از "دون دون" با دخل و تصرف!)

۳) به یک عدد دکتر مجرب در زمینه درمان بیماریهای روانی خطرناک ناشناخته نیازمندیم!

۴) سه عدد مورچه بالدار هم اکنون از زیر بولیز بنده با زحمت فراوان بیرون کشیده شدند! ... مورچه ردیف اول به دلیل پررویی فراوان و به خاطر اینکه منو مجبور کرد لباسمو در بیارم٬ به له شدن محکوم شد و مورچه های ردیف دوم و سوم به دلیل همدستی با مورچه ردیف اول و آزار ناموس مردم و اینطور چیزا کلا٬ به گوشه نامعلومی از اتاق پرتاب گردیدند ... دینگ دینگ دینگ! پایان رای دادگاه!

۵) من همچنان وکیلم رو میخوام!

۶) همچنان به همون دکتر مجرب نیازمندیم!

۷) دست به هر کاری میزنم پول میخواد! ... پریروزا رفتم با یه استاد "تار" صحبت کردم ... هنوز سلام و احوالپرسی نکرده گفت: " شما از قیمت تار اطلاع دارین؟ میدونین چنده؟!" ... رنگ ما رو میگی شد عینهو گچ دیوار! (فکر کنم البته!) ... با خودم گفتم باز شروع شد! هنوز وارد کار نشده بايد دنبال پولش باشم! ... گفتم: "راستش نه" ... همینطور که از این لبخندای "آخی٬ بچه از همه جا بیخبره!" میزد گفت: "کم کمش با ۳۰۰ تومن شاید بشه یه تاری بخری که بشه بهش گفت تار!" ... و همینطور به توضیحاتش ادامه داد که کی تار خوب داره و من چند ساله تار میزنم و تازه بعد ۱۲ سال یه تار یه ملیونی خریدم و بازم ازش راضی نیستم و اینا ... ولی خب ... من کلا از همون جمله اولش به بعد داشتم فکر میکردم که کدوم بانکای شهر بیشترین ذخیره مالی رو داره و اسلحه خوب از کجا میشه گیر آورد و از بین بر و بچ بیشتر با کدومشون حال میده که آدم بره بانک بزنه! ... راستی با من صحبت نکن! ... من وکیلمو میخوام ... وکیلم اگر خوابه طبیبم رو میخوام! ... امشب شبه مهتابه حبیبم رو میخوام! ... دست دست دست!

۸) تق ق ق ق ق ق ... توق ق ق ق ق ... تاق ق ق ق ... صدایی که هم اکنون میشنوید صدای خوردن کفگیر اینجانب به ته دیگ است!

۹) تاق ق ق ق ... تاق ق ق ق ... توق ق ق ق ق ... اگه گفتی این صدای چی بود!؟ ... نه ... آی غلطه آی غلطه! ... باختی! ... این صدای کتابی بود که من روی مورچه ها میزنم! اینک آخرالزمان!!!

۱۰) من کاملا خوبم! ... ببین چه بلایی سر بچه آوردن! ... نازی پرسه! ... شما اصلا نگران نباشید البته! ... از فردا که برم دنبال کار حالم بهتر میشه! ... آخه پول درآوردن که کاری نداره! ... داره؟! ... خب یکم داره ولی خیلی نداره! ... برا امثال من که اینقدر خلاقن و اینا کلی کار هست! ... مثلا یه کار اینکه بزنم تو خط آدامس فروشا! ... نخند٬ اول استراتژی منو گوش بده ... ببین ... همه آدامس فروشا چی میفروشن؟ ... آدامس ... چه آدامسی میفروشن؟! ... شیک و موزی و اینا! ... حالا اگه این وسط یکی بیاد هنجارشکنی کنه و آدامس الیپس و ریلکس بفروشه چی میشه؟ ... هیچی دیگه! چون یه کار جدید کرده کارش زود میگیره!!! ... تازه بین خودمون باشه ... کنارشم میشه یه چیزای دیگه هم فروخت! ... ای بابا! ... تو مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی رادان هستی؟؟؟؟ ... من وکیلمو میخوااااااااااام!

پ.ن:

۱) من همچنان نوشتنم میاد ... تازه میخواستم در مورد کتاب "خانوم" بنویسم ... اما صلاح رو بر این دیدم که بذارم برا دفعه بعد چون فکر کنم یه خورده دیگه مینوشتم اصرار باندمونم لو میدادم! ... هان؟ ... نه هیچی شوخی کردم به خدا ... کدوم باند؟! ... من وکیلمو میخواااام!

۲) ساعت ۱۲:۲۵ شبه ... الان احساس میکنم به حالت عادی برگشتم! ... سرم درد میکنه ... خیلی چرت و پرت نوشتم! ... اما همین نوشتنه که همیشه برام میمونه ...

  "هر چه از پیش نظر رفت به یادش آرند / یا رب آن روز مبادا که کنی یاد مرا "

فعلا تا بعد ...

 

 

+ نوشته شده توسط پرسه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 10:18 |

 

 

حوصله­ام سر رفته ... بابا صبر کن نمیخوام باز غرغر کنم ... آخه قرار نبود سر بره اما خب یه موقعهایی یه اتفاقایی میفته که آدم فکر میکنه آخر دنیاست و باز پشتشو خالی کردن ... همون قضیه معروف پستوخونه­ای که میگه "یه بدبیاری که بیاری هی بدبیاری میاری!" ... اول خواستم حرف دلمو بریزم تو پستوم و خالی بشم اما از یه طرف دیدم تو اعصاب مصاب نداری (!) و با هزار امید و آرزو میای اینجا، از طرفیم دیدم خیلی نامردیه بعد این همه وقت که برگشتم پست دومم غم انگیزناک باشه ... اما هرچیم کردم نتونستم هیچی نگم و جینگیل وینگیل و شاد و شنگول باشم ... گفتم همینجوری هر چی میاد تو ذهنم مینویسم اما خب با یه خورده سانسور و کم کردن نق و نوقاش! ... چه کنم دیگه مرام دوستی منو کشته مگر نه الان باید اینجا صحرای کربلا شده بود ...

حالم خیلی گرفته است ... یکی از مهمترین دلیلاش اینه که بعد کلی وقت من تصمیم گرفتم با بچه­­ها برم اردو ... هفتم مرداد تا یازدهم ... تبریز و اردبیل ... کلی برنامه ریزی کرده بودم برا این سفر ... اما خب ... مامان خانوم و آقای پدر (که روزشونم مبارک باشه البته!) طبق معمول یهو دیوار آمال منو ریختن پایین ... 1000 تا دلیل عجیب و غریب آوردن که یکیشم منو قانع نکرد ... (مثلا اینکه هوا احتمالا بد میشه! ... معلوم نیست شبا کجا میخوابید! ... تو 5 روز میری ما همه­اش باید جوش بخوریم که الان کجایی و چه اتفاقی افتاده!!! ... وای! چه مصیبتی! اناث و ذکور باهم!!!؟؟؟ ... اصلا ببینم! تو چرا ما هی میگیم اینترنت رو کم کن کم نمیکنی؟؟؟ ... اصلا مگه ما نگفتیم پروژه­اتونو دو نفری بر ندارین آخر ترم گیر میفتین؟؟؟ ... اصلا چرا شبا دیر میخوابی؟ ... و غیره!) فکر کن! ... هر چی دل­پری از 1 سالگی من داشتن تا الان، ریختن وسط و آخرشم با هم به این نتیجه رسیدن که من باید روی اخلاق و رفتارم تجدید نظر کنم و اردو هم بی اردو!!! ... به همین سادگی! (یه لحظه به نظرم رسید که پدر و مادر بودن چقدر آسونه!) ... من اون موقع چیکار کردم؟؟؟ ... هیچی ... چیکار باید میکردم ... سکوت ... بعدشم تلفن زدم به دوستم که اسم منو خط بزن نمیتونم بیام ...

خیلی بی انصافیه میدونی ... خیلی ...

البته به قول تو (که الان داشتی با خودت میخندیدی و اینو میگفتی و فکر کردی من نفهمیدم!)، تا باشه از این غصه­ها برا آدما پیش بیاد ... مگه تو الان اینو نگفتی؟! ... گفتی دیگه خودم شنیدم ... باشه ... ولی اون موقع که یه عده نذارن تو هم اون کاری رو که دوست داری بکنی، میام میبینمت! به قول بچه­ها "زنگت میزنم!" ...

خیلی نامردی کلا ... اصلا برو دیگه دوست ندارم ... اسمتم نمیخوام بیارم ... برو ... تو هم مثه من نمیتونی دووم بیاری ... برو ... تو هم مثه من تو غصه کم میاری ... برو ... (اینارو البته با آهنگش بخونی بهتره!) ... من میخوام برم اردوووووووووووووو ...

 

پ.ن:
1) به هرکی تکیه میکنی ... یهو میبینی که پشتت رو خالی کرده ... بحثم سر خونواده نیست چون در نهایت مجبوری اونارو داشته باشی چون آخرین تکیه­گاهتن ... اما تکیه­گاه اصلیمو خیلی وقته گم کردم ... "جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودن / که دارد دردسر بسیار، با خلق آشنا بودن"

2) سنگین نمیشد این همه خواب ستمگران / میشد گر از شکستن دلها صدا بلند

از بس رمیده است ز هم صحبتان دلم / بیرون پرم ز خود چو شد آواز پا بلند

3) مونا ... از اونجا برام عکس بگیر ... خوش بگذره. (دل سنگم آب کردما! نازی پرسه، نازی! )

 

+ نوشته شده توسط پرسه در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 17:32 |

 

پیش‌نوشت:
چیزه ... سلام ... خب چرا اینجوری نگاه میکنی؟! ... الان توضیح میدم به خدا ... یه دقیقه اون گوجه گندیده رو بذار زمین ... آروم باش ... آفرین ... تا 10 بشمار یکم عصبانیتت بخوابه ... آهااااااااااااااان ... حالا خوبی؟؟! ... اصلا دلم میخواست دیر بیام!!! ... نه نه ... شوخی کردم ... قبول دارم خیلی بدقولی کردم ... از همه‌تون معذرت میخواهم! ... باور کنید اصلا ادا و اطوار و مسخره‌بازی و اینا نبوده ... واقعا نتونستم بیام ... خیلی دلم واسه اینجا و شماها و وبلاگاتون تنگیده شده بود به مولا! ... این پست رو که بذارم باید کم کم شروع کنم همه پستای قشنگتونو بخونم ببینم این مدت که نبودم چه شاهکارایی آفریدید! ... البته میدونم که به پای شاهکارای من نمیرسه‌ها!!!! ... حالا به افتخار ورود غرورآفرین پرسه خانوم گل بزن اون دست قشنگ رو!!!

 

1) خفه شدم به معنای واقعی!!! .... دیگه اصلا باورم نمیشد یه روزی این پروژه‌ها تموم بشه ... وقتی آخرین پروژه‌رو میدی دست استاد و از اتاق اساتید میای بیرون، احساس میکنی یه بار 1000 تنی (شایدم 1001 تنی ... نمیدونم درست وزنش نکردم خلاصه یه چیزی تو همین مایه‌ها!) رو از رو دوشات برداشتن ... هرچیم مثل من خودتو زده باشی به بیخیالی و همه کارای پروژه‌ات رو گذاشته باشی شب آخر، اما بازم تو این مدت فکر اینکه پروژه داری و درسش 5 واحده و 3 واحده و n واحده کله‌ات رو سولفاته کرده ... حالا که همه چی تموم شده، تازه میفهمی که اوااااااااااااااااااااااه (اینجوری بخونید: oooooooah!!!)، چقدر تو هوا اکسیژن بوده و تو خبر نداشتی! ... آخ که این نفس عمیق چه حالی میده ... "و اینجا بیرون از دفتر اساتید است، 1 ثانیه بعد از تحویل دادن آخرین پروژه و دیدن روی ماه اساتید ... سلام اکسیژن!" ...

2) دی‌دی‌دی‌دینگ!!!! ... آخرش من mp4player رو خریدم!!! ... حالا من lap top میخوام یالا!!! ... بابای جیب طلایی بازم امید مایی!!! ... دست دست دست!

3) ترمای بهاره مخم نم میکشه ... همه سلولای خاکستری مغزم میرن تعطیلات! ... اصلا کلا نگام که میخوره به کاتر و فوم و طرح و پلان و خط‌کش و مداد و مقوا، روده‌هام میاد تو حلقم ... این ترم باز یه نموره گند زدم البته نه به زیادی گندی که به ترم 2 زدم‌ها! ...

خدایا این مرضی رو که ترمای زوج میفته به جونم (و شایدم جون بعضی از شماها) شفا بده! آمین ... پروردگارا ما را عقلی سالم، گردنی کلفت، دستی قوی (که تو معماری لازمه!!!)، دلی نترس، روحیه‌ای خفن، انگیزه‌ای سرشار و اساتیدی بدون عقده‌های دوران دانشجویی عطا بفرما (البته هیچ کدومم ندادی این آخری رو حتما عطا کن چون کار همه‌اشو میکنه!) آمین! ... (حالا که داریم دعا میکنیم اینام روش:) پروردگارا سر پل صراط هوامونو داشته باش سالم برسیم اونور، آمین! ... خدایا اسرائیل غاصب رو هم مرگ بده، آمین! ... صدامم که کشتوندنش دستشون درد نکنه یه دعام کم بشه خودش کلیه!!! آمین!!!

4) این آهنگه‌رو که 2 ماهه تو وبلاگم گذاشتم دیگه باید عوض کنم ... روش کار میکنم برا دفعه‌های بعد ... به نظرتون این دفعه چه شعری رو دکلمه کنم بهتره؟ ... آهنگای درخواستی ... به دوستان خود بگویید!

5) شاعر میگه: " چشم چون كم نور گردد بار عينك را كشد بيني / ز بینی بايد آموزي ره همسايه‌داري را " ... (همینجوری الکی! ییهو دلم خواست اینو بنویسم آخه قشنگ بود ... به خدا منم اهل دلم!)

6) وای‌ی‌ی‌ی‌ی که چقدر دلم برا شماره‌بندی تنگ شده بود!

7) وای‌ی‌ی‌ی‌ی که همچنان دلم خیلی برا شماره‌بندی تنگ شده بود!!!

8) وای‌ی‌ی‌ی‌ی که ... که ... آهان نه هیچی ... این یکی وای نمیخواست آی میخواست!!! ... اشتباه شد ... آی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی دندونم! ... سر یه دندون درد وسط امتحانا پا شدیم رفتیم دندون پزشکی! ... جا دشمناتون خالی همه دندونای مارو از ریشه درآورد! ... هی میگم دکتر جون! بابا اون دندونم درد میکنه! ... حالا مگه بیخیال میشه! ... میگه: "اینام پوسیده! اونم به عصب رسیده! این یکیم روکش میخواد ... کلا یه جرم‌گیریم بکنیم بد نیست!" ... حالا تو اجاره خونه‌ات عقب افتاده و بچه‌ات موبایل میخواد و میخوای ریو بخری به دندونای بیچاره من چیکار داری آخه! ... خلاصه فکر کنم یه یک میلیونی پیاده بشیم کلا! ... تو امتحانا هلک و هلک (helekohelek خوانده شود!!!) با صورت ورم کرده میرفتم سر جلسه ... فکر کن! ... اصلا اگه من نمره‌هام کم بشه برا همین بوده‌ها مگر نه در " های استعداد" بودن من شک نکن!

 9) یه بد بیاری که بیاری، هی بد بیاری میاری! (این ضرب‌المثل پستو خونه‌ایه منه ... زیاد روش فکر نکن!) ... برای درس "برداشت از بناهای تاریخی" که روده‌مونو آورد تو حلقمون، باید 4 تا نما از خونه‌ای که روش کار میکردیم میکشیدیم ... 3 روز تمام مثل مار چمباتمه زده بودم روی پوستی‌های وسط اتاق و دونه دونه آجرا و تزئینات نماها رو میکشیدم! (این سمیه که این کارارو نمیکرد! یه اتوکد (AutoCad) میزد دیگه کل کاراشو مینداخت گردن من! بغض میکنییییییییییم!!!) ... درست روز تحویل موقت همه پوستیها رو گم کردیم! ... یعنی در واقع گم کردوندن! ... به عبارتی دیگه برداشتن! ... اگرچه ما فهمیدیم که کی بوده و اگرچه سر و صدایی نکردیم، اما این باعث شد که بفهمیم: " گرگها در یک قدمی شما هستند! لطفا با احتیاط زندگی کنید!" ... (من باشم دیگه از آگهی‌های عاجزانه بچه‌ها برای وسایل گمشده‌اشون عکس نگیرم بذارم تو وبلاگم و هر و کر بهشون بخندم! ... خدایا توبه!)

10) دیگه فکر کنم بسه ... بسه؟! ... ماجرا که این مدت زیاد اتفاق افتاده  اما آخه خسته میشی این همه شماره رو بخونی ... نمیشی؟! ... نه اصرار نکن باشه برای پست بعدی ... اختیار دارید چشاتون منو نویسنده قابلی میبینه! ... شما لطف دارید منم دلم براتون تنگ شده بود ... باشه بابا! باز عصبانی شد! ... اصلا تو چرا اینقدر زود عصبانی میشی؟! ... حتما یه دکتر برو! ... باشه رفتم به خدا ولی این خودشیفتگی حاد هم عجب مرض باحالیه‌ها!!! ... به خدا این دانشگاه ما رو کرده کلکسیون امراض! ... فعلا ... تا پست بعدی.

پ.ن:

آخرش نوشتم ... بزن اون دست قشنگ رو دوباره!!!  

 

+ نوشته شده توسط پرسه در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 19:14 |