تبليغاتX
پرسه تو پستو - و او یک کلکلونه بود!!!
 

مادربزرگم در حالیکه با دقت بهش خیره شده میگه : " این کلکلونه است!" ... ما همه به این حالت ( ) به هم نگاه میکنیم! ... من میگم: " کلکلونه دیگه چه موجودیه!؟" ... مادربزرگم میگه: " جوجه دو جنسی! نه مرغه نه خروس" ...

نه!!! ... آخه من چیکار کنم با این مامان خانوم عاشق ماکیان خانگی! ... چند ماه پیش باز دو تا جوجه خریده که یکی سفیده با یه عالم پر ریز که مثل کلاه ریختن روی سرش و چشماش به زحمت پیداست و یکیم سیاه ... الان که بزرگ شدن، اون سیاهه با اینکه کاملا شبیه مرغه، اما صبح علی الطلوع با صدایی بسیار دلنشین(!) شروع میکنه به قوقولی قوقو کردن! ... اونم کجا؟! درست پشت شیشه پنجره اتاق بنده! و هرچیم بهش میگم بابا! هیس، مگه گوش میده!!! ... هر وقت سرمو میارم بالا میبینم آقا پشت پنجره لبه طاقچه وایساده و داره بنده رو نگاه میکنه! و تازه خنگ، نمیدونه از خرابکاریا و آثاری که پشت پنجره به جا میذاره همیشه لو میره ...

5 صبح که میخونه هیچ، 10 صبح و 2 ظهرم صداشو میده تو گلوش ... خفه امون کرد به خدا! ... هروقت قوقولی قوقو میکنه سرم سوت میکشه و بالش رو میذارم روی گوشامو داد میزنم: کوفت کاری!!! ... مامان خانومم که متخصص سر به سر گذاشتن ما! میگه: " دختر! این عاشق تو شده، اینجوری نزن تو ذوقش ... همین یکیم فراری میدیا!"

همه اینا یه طرف، حالا که دیگه تازه فهمیدیم آقا کلکلونه تشریف دارن!!! ... میبینی تو رو خدا! وقتی میگم شانس تو وجودم له له میزنه هی بگو نه!!! ... آخه مادر جان چرا منو توی بازیهای عشقی میندازی ... آخه مگه قلب من از سنگه!؟ ... آخه من این دردو برم به کی بگم؟! ... ای قوقولی قوقوت بخوره تو اون سرت! ... اگه من تورو نکشتم نخوردم کلکلونه! ... حالا ببین!

پ.ن:

نخند!!! ... ناهار روز تولد کلکلونه بهت میدم بخوریا! ... اصلا با من حرف نزن! ... من دچار سندرم شکست عشقی شدم!!!

 

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 0:57 |