تبليغاتX
پرسه تو پستو - تند تند آپ میکنیم(2) !!!
 

1) وقتییییییییی، ای دل، به گیسوووووی پریشون میرسی خودتو نگه داااااااااااااار ... وقتیییییی، ای دل، به چشمون غزل‌خون میرسی خودتو نگه داااااااااار ... دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن، فایده نداااااااااره، نداره ... دیگه دنبال آهو دویدن، فایده ندااااااااره، نداره  ... به به ... چه باحاله! ... اینم از این آهنگاییه که تازگیا در هزارتوی کامپیوتر در حال پکیدنمان (pokidan خوانده شود!) پیدا کرده‌ایم! ... اما ما آخرش نفهمیدیم حکایت این گیسوی پریشون چیه! ... وایسا پریشون کنم گیسومو ببینم ...wowwwwwwww!  ... بسی ماه شب 14 شدیم!!! ... حالا فهمیدم! ... منظورش از خودتو نگه دار اینه که نهایت تلاشتو بکن تا انفاکتوس نزنی یا مثلا از وحشت پا به فرار نذاری! ... آره؟!

2) بعد از n به توان m سال تحقیقات خواهر جان گرامی، بالاخره گوش شیطان ناشنوا (!)، ما در حال خریدن دوربین عکاسی مورد نظر میباشیم! ... والا واسه ازدواجم آدم اینقدر تحقیق نمیکنه! ... به جرئت میتونم بگم واسه اون دیگه هرچیم تحقیقات لازم باشه، از n به توانm-1 بیشتر نخواهد بود! (به رحمت ایزدی رفتم از بس Alt+Shift گرفتم!!!)

3) من میدونم که آخرش در حسرت ایجاد یک گاهنامه درست‌درمون توی دانشکده ریز ریز میشم! ... اون ترم با کلی گربه‌دو (!) زدن، مجوزش رو گرفتم و تازه این آقای مجوزدهنده چه حالی کرد با اسمی که ییهو از خودم درآوردم و توی فرم نوشتم! آخه نمیدونستم اسمشم باید همون موقع بدم ... اما کلا هیشکی منو دوست نداره  ... آخه این هم‌دانشکده‌ایهای استعداد با این همه مشکلات دانشکده، بزنم به تخته صداشون که در نمیاد هیچ، لااقل نمیانم دو سه نفری بشینیم، دست به دست هم دهیم به مهر، دانشکده خویش را کنیم آباد! ... تنهایی نمیشه خداییش! فکر کن! ... روزنامه رو بگیری دستت: مدیر مسئول: پرسه/ سردبیر: پرسه/ کاریکاتوریست: پرسه/ عکسها از: پرسه/ نویسنده: پرسه/ همکاران افتخاری این شماره: پرسه!  ... ضایع نیست؟! نه جون من ضایع نیست؟! ... آخه تو بیا به مامان خانوم من بگو که ضایع است ... میگه همه کاراشو خودت بکن! منم کمکت میکنم! ... یا قاضی‌الحاجات!

4) ساعت 10:30 صبح اول مهر 1386 ... اینجا دانشکده معماری است، صدای پرسه! ... بینندگان جان! ("دو قدم مانده تا صبح" رو از شبکه 4 ببین حتما!!!!) آسوده بخوابید که همه چی همچنان در امن و امان است! ...

پ.ن:

? سرمو از رو دفتر بلند میکنم و از مامان خانوم می‌پرسم: " مامان ... چی میگن؟! میگن یا چی‌چی‌الحاجات؟! "... میگه: " یا قاضی‌الحاجات!!! "... بعد اینجوری  نگاهم میکنه و با مشکوکیت ادامه میده: " معلوم هست تو چیکار میکنی؟! کل تابستون رو که زودتر از سال تحصیلی از خواب میپری، که کجا؟! دانشکده!!! ... حالام که زیارت‌نامه مینویسی!!! ... اصلا فردا صبح منم باهات میام!!!! " (فکر کن!!! جون داداش اژ فردا دیگه من چه جوری یواشکی برم خودمو بشاژم؟! )   

 

+ نوشته شده توسط پرسه در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 13:5 |